
برق قطع است. خورشید رفته و خانه آرام آرام فرو میرود توی تاریکی. سگ تنهایی در دوردست مدام پارس میکند. زمینِ سوختۀ احمد محمود را میخوانم. از روزهای جنگ. روزهای فتح جنوب و مندهم شدن آدمها. به جنگی که گذشت فکر میکنم و به همۀ لحظههای معمولیای که تمنایش را داشتیم. به مردان و زنانی فکر میکنم که بعد از چهل سال، چند جمله از جنگ حرف میزنند و اشک غرقشان میکند. قرار شده به مدرسه برگردم. همه میگویند: پس حالت بهتر خواهد شد. فکر میکنم: به زندگی برخواهم گشت. به جنگ فکر میکنم که اگر برگردد در سنگر مدرسه خواهم بود. به دوربینی فکر میکنم که به دست بچهها خواهم داد. به سلاحهایی برای ثبت. تاریکی حالا تا روی سینهام آمده و مثل قیر غلیظی همه جا را گرفته. منتظر روشنایی ام.
ناامیدی همۀ وجودم را گرفته. ناامیدی از شهرم، از کشورم، از جهان، و بیشتر از همه، از خودم... ناامیدی پوستینی شده که هر صبح به تن میکنم و هر شب، نای به درآوردنش را هم ندارم و با همان به خواب میروم. همهٔ ناامیدیها را طوری میشود تسکین داد جز وقتی که از خودت ناامید میشوی. هیچکس نمیتواند نجاتت بدهد. هیچچیز دلت را گرم نمیکند وقتی خودت را از دست دادهای. برهوت معنای تازهاش را پیدا میکند وقتی پیش روی آینه سرافکندهای. بهشت و جهنمِ آن بیرون، اسبابها و داشته-نداشتهها، دیگر هیچ فرقی نمیکنند. چیزی در روحت تمام شده است که نمیدانی دوباره زاییده خواهد شد یا نه. مرثیههای طولانی در سرم پخش میشوند. دیگر چیزی برای نوشتن هم ندارم. کلمهها هم ته کشیدهاند. رویاها مچاله و چرکیناند. دستم خالیست. کاش خودم تمام میشدم.
"i know you wanna be happy, but you won't be, and... i'm sorry. it's not just you, you know. your father and i, we, well... you come by it, honestly, the ugliness inside you. you were born broken. that's your birthright. and now you can fill your life with projects--your books, and your girlfriends, and your little movies--but that won't make you whole. you're bojack horseman. there's no cure for that.”
دیالوگی از سریال بوجک هورسمن
+ بشنوید.
بخاطر پول نقدی که دستم نگه داشته بودم و علیرغم توصیهها، پیش از شهریور به چیزی تبدیلش نکرده بودم، و در ادامه بخاطر ردیابی قیمت ارز و طلا که مثل آتشفشانی فوران کرده لحظه به لحظه بالا میرفت و میرود، دیروز دچار حملههای اضطرابی و کمی فروپاشی روانی شدم. تمام طول راه در اتوبوس گریه کردم و کسی در شهر نبود که بتوانم به او پناه ببرم. دوستانم رفتهاند و آنها که ماندهاند، یا گرفتارند یا در چنین شرایطی نمیشود رویشان حساب کرد. آنها که رفتهاند هم اگر بودند وضع همین بود. فقط میگویم چون آنها رفتهاند تنها شدم که خودم را دلداری داده باشم. از کوچه پسکوچههای قدیمی تجریش و آرامش دم غروبش، از کنار نانوایی و ریحانفروشی و میوهفروشی و نجاری، رد شدم و از پیرمرد سمنوفروش اندکی سمنو خریدم و خودم را رساندم به امامزاده تا شاید کمی آرام شوم. گریه بیحالم کرده بود و پیرمرد کمی سمنوی اضافه همان لحظه داد و با مهربانی خواست بخورم تا حالم جا بیاید. حالم جا آمد و گوشۀ امامزاده از نو گریستم. چرا انگار هرکاری که میکنم اشتباه است؟ چرا دست به هرچیز که میزنم دود میشود؟ همان وقتها پیام هم آمده بود که از مصاحبهها و فیلمبرداریهایم، هیچچیز نمیتوانند دربیاورند. خراب کرده بودم، در همان چیزهایی که فکر میکردم قوتی دارم. حالا میدیدم که ندارم. که به قول مامان، همهاش توهم بوده. سر از کار زندگی درنمیآورم. سر از کار هیچچیز درنمیآورم. هیچچیز پرم نمیکند. و هیچکس در برم نمیگیرد. بابا چهرهام را میبیند و شب چند بار با مهربانی میپرسد خوبی؟ اوضاع خوب است؟ میگویم شکر، خوبم. دروغ میگویم. چون چه بگویم؟ «آتش به دو دست خویش بر خرمن خویش، چون خود زدهام چه نالم از دشمن خویش؟» تا کی ندانمکاریها و استیصالها را ببرم پیشش. کی زمان چیزهای بهتر میرسد. کی دخترش را در ردای زنی عاقلهمند و موفق میبیند، که مچاله نیست و تکلیفش با خودش و دنیایش معلوم است و میداند دارد چه میکند؟ خوبم. خوبم. کاش حس تنهایی رهایم میکرد. کاش میتوانستم با خودم مهربانتر باشم. کاش جز این مزخرفات دلنوشتهای که کارکردشان فقط خالی شدن است، چیز دیگری برای گفتن و نوشتن داشتم. کاش این شکلی نبودم. کاشهای بیهوده.
با خودم فکر کردم که شاید یک روز نه چندان دور، دوربینم را بفروشم، همۀ خیالهایم را ببوسم و کنار بگذارم، و بروم در شهری کوچک حجرۀ کوچکی راه بیندازم. صبح و شامم را همانجا سر کنم و دختر سر به زیری باشم که نانی درمیآورد و حداقل نیازی از مردم رفع میکند. شش ماه پیش، برای یک پوزیشن خیلی خوب با شرکت اسنپ، قبول شدم. محلش نزدیک خانه بود و کارش را هم دوست داشتم. نرفتم. لحظۀ آخر ترسیدم. از گیرافتادن ترسیدم. مانند بچهها خواستم به رویاهایم برسم. اما بچگیهایم هیچ به درد این بزرگسالی نمیخورند. بزرگسالیای که تن بیقوارهاش را به زور از در رد کرده و آمده نشسته روی تمام زندگیام. که فقط ازم گرفته و هیچ چیز بهم پس نداده است. نه، به درد نمیخورد. کاش میتوانستم از تن خودم خارج شوم. کاش میتوانستم انقدر فکر نکنم. کاش میتوانستم یک جا بایستم و از گیرکردن نترسم.
کاش کلمۀ دلبهمزن «کاش» را بلد نبودم.
در یکی از طبقههای میانی پاساژ چهارسو راه میروم و اطرافم را نگاه میکنم.بیشمار مشتری، بیشمار فروشنده. همه در تکاپو. قیمتها لحظهای. حضورها لحظهای. همهمهای بلند و فراگیر در آرامش سقفهای بلند و کاشیهای کرمرنگ و فضای گسترده که آدمها را در خودش گم میکند. چیزی نمانده است که بزنم زیر گریه. احساس بیکفایتی میکنم. زن کوچک بیستوشش سال و یازدهماههای هستم که مقداری پول را، به پشتوانۀ عمویش! به دست آورده و با همان هم نمیداند چه کار کند. نمیتواند درست و غلط را تشخیص دهد. نمیتواند شجاع باشد و تصمیمگیرنده. تکلیفش با هیچچیز معلوم نیست و احساس میکند از پس خریدن یک گوشی موبایل برای خودش برنمیآید و در آن پاساژ چند طبقه احساس تنهایی میکند. زنی که همه فکر میکنند میشود سرش کلاه گذاشت، و دقیقاً درست فکر میکنند. کارفرماها، فروشندهها، بفرمایید. بفرمایید سرم را کلاه بگذارید چون من زن مراعاتکننده و احمقی هستم که میترسد به آدمها این احساس را بدهد که بهشان اعتماد ندارد. زنی که نیاز دارد دوستش داشته باشند و این به حماقتهایش دامن میزند. زنی که از تنش دوری میکند و به چالههای بدتری میافتد. زنی که فکر نمیکرد سکوتکننده باشد اما حالا میبیند که هست. میبیند که هیچ چیز در بیستوهفت سالگی شبیه آن چیزی که خیال میکرده نیست. زن بیکفایتی که میایستد جلوی آینه و از پس بدنش برنمیآید. از پس چهرهاش برنمیآید. اصلاً هیچ تلاشی برای فائق شدن بر آنها نمیکند. زنی که از پس تنهاییاش برنمیآید و از پس تنها نبودنش هم. زنی در همه چیز میانمایه، در همه چیز نصف نیمه. بیزار و خستهام و احساس میکنم چیزهایی که آزارم میدهند هیچوقت تغییر نمیکنند. میخواهم گم شوم توی تاریکی. صدایم گم شود. چهرهام از یاد برود. حرفهایم مخدوش شود. میخواهم بروم لابهلای درختها و طوری نباشم که انگار هیچوقت نبودهام.
می گوید: «تو کی آروم و قرار میگیری؟»
میگویم: «این آروم و قرارگرفتمه!»
چه جان بیتابی. چه سر شورآبزدهای. چه دست و پای کوچکی که میخواهد دشتِ جهان را یکسر زیر پاهایش بدود و ناتوانی زمینگیرش میکند. روی زمین از سبزی چمنها لذت میبرد. از برگی، اگر که به روی سرش افتد. از آسمان هر لحظه یک رنگ روی سرش. این کیست که لحظههایی همینقدر کوچک برای پرشدن و لبالبشدنش کافیاند و باز اگر جهان را به او بدهی برایش کافی نیست؟ کیست که همان لحظه که پر میشود خالی میشود. کیست که هیچ روزی را روی یک نقطه نمیایستد و با این حال انگار سالهاست که یک جا ایستاده؟ کیست که میدود و نمیرسد. صبر میکند و بیقرار است. که سایهٔ مرگ را مدام پشت سرش میبیند و آیندهنگری نمیکند و میداند که زیاد وقت ندارد و با این حال در صحرای بیعملی تلف میشود. کیست که از سراب خیال سیراب میشود و عطش رهایش نمیکند. که سیرآبی را خواب میبیند. که خواب و بیداری را گم میکند. که هر صبح را رها آغاز میکند و هر شب را در بند به سر میرساند. چه رهایی بیدوامی. چه خیال حبابواری. چه سراب سیرابکنندهای. چه جان بیتابی.
احتمالاً ایمان همین است که عقلت بگوید هیچ راه نجاتی در کار نیست و تو تباه خواهی شد و باز هم به راهت ادامه دهی. همین که مامور به وظیفه باشی، نه نتیجه. چقدر سخت است مومن بودن و چقدر هیچ راه دیگری نیست...
هر بار که متنی برای ناشر میفرستم، چیزی در وجودم میلرزد. تا بن دندان میترسم. تا چند ساعت و شاید چند روز خارخار مغزی دارم. تقریباً همیشه فکر میکنم چیزی که فرستادهام افتضاح است. هر بار فکر میکنم که اینبار دیگر میگوید قید همکاری را بزنیم. هر بار قضاوت شدن را دوره میکنم. در واقع سختترین بخش کار من ایده دادن یا پیدا کردن آدمها و مصاحبه یا نوشتن نیست؛ همین پیش رفتن است. همین پیام دادن. همین ارسال کردن نوشتهها. دروغ چرا هنوز هم ایمان ندارم. هنوز احساس میکنم دارم روی لبهای راه میروم، دارم قماری میکنم. هنوز فکر میکنم که این بار دیگر پیام اتمام همکاری میفرستد. اما فهمیدهام تنها راه چارهاش همین است که مثل سگ بترسی و پیش بروی. هیچ راه دومی وجود ندارد.
توی جنگ فکر میکردم اگه به زندگی عادی برگردیم دیگه کمتر غر میزنم و بیشتر از زنده بودنم استفاده میکنم. ولی بعد جنگ فقط فرقش این شده که بیشتر به اینکه چقدر زندگیم رو حروم میکنم فکر میکنم. همین... فکر میکنم. زندگی آدم بازم از لای انگشتاش میریزه بیرون و تماشا میکنه. آدمیزاد زیر و رو نمیشه.
خانه در محاصره است. به قول معلم، محاصرۀ چیزهای نامرئی که هرلحظه ممکن است بر سرت فرود بیایند. نمیدانم چند روز از جنگ گذشته. آدمها دارند از شهر میروند. صبح و شب، همسایهها را میبینم که چمدان در ماشین میگذارند. پدر میگوید: من تکان نمیخورم. مادر حاضر نیست به شهر اجدادیاش برگردد. فرزندان نمیخواهند از یکدیگر جدا شویم. توافق حاصل نمیشود. همه میمانیم. در خانۀ کوچکی روی کوههای تهران و خیابان، تا مدت نامعلومی، قبیح و ممنوعه میشود. گویی خیابان بیشتر در معرض موشکهاست. گویی خانه را میتوان با جارو کشیدن اتاقهایش، چسب زدن پنجرههایش، و پختن غذاهای خوشمزه در آشپرخانهاش کنترل کرد. میتوان نقطههای امنش را شناخت و آذوقه و آب در هر نقطهاش کاشت که همۀ آوارهای احتمالی قابل زیستن باشند. اما در خیابان بیپناهی ما بی حد و مرز است. دستکم این تصوریست که حالا شکل گرفته. آنقدر سرعت و حجم وقایع زیاد، و زمان برای هضم کردن و کنار آمدن کم است، که دیگر زمانی برای تغییر این تصور نمیماند. فلج شدهام.
شب بدیست. با صدای انفجار بیدار شدهام. اینترنت قطع است. خواهر کوچکم از خواب پریده و به سختی تلاش میکنم خوابش کنم. وحشت رفته است توی پوستم. ماه بالای سر شهر است و سگها پارس میکنند و گرگها زوزه میکشند. شهر از این بالا چهرۀ عجیب و واقعیای پیدا کرده؛ نیمۀ بالایی شهر تاریک است و چشم هرچه پایین تر میرود تعداد چراغها بیشتر میشود. داراترها سریع شهر را ترک کردهاند و معمولیترها ماندهاند. صدای انفجار میآید. دستم به هیچ جا بند نیست. بی پناهی مطلق. شانزدهساله که بودم با تماشای مستند کوتاهی از یک عکاس جنگ، و آشنایی با تصویر مشهور کوین کارتر از کودک قحطیزدۀ سودانی مقابل لاشخورها، تصمیم گرفته بودم عکاس جنگ شوم. هرچند میدانستم کوین کارتر در سیوسهسالگی مجنون شده و جان خودش را گرفته، اما باز هم گمان میکردم که زیستن در این جهان سراسر کثافت را شاید بشود با نشان دادن کنجهای نادیدۀ رنجهایش کمی بهتر کرد یا دستکم امیدی به بهترشدنش داشت. بعد اما عکاس جنگ نشدم. اصلاً عکاس نشدم. تنها از سال نودوشش که دانشجو شدم، خودم را به هر تجمع و شلوغی و اتفاقی در دانشگاه و خیابان میرساندم و مات میماندم یک گوشه تا چشمهایم شاهد تاریخ باشند و گواهی بدهند. این کمترین چیزی بود که از خودم توقع داشتم: دیدن بیواسطه و چشم نبستن. شاید برای همین بود که وقتی متروپل آبادان فرو ریخت، راه افتادم توی جاده و برای اولین بار در زندگیام رفتم جنوب. قرار نبود هیچ کاری از دست من بربیاید. فقط زور میزدم بار اضافهای نباشم روی دوش شهر. برای موجه کردن سفرم، چند مصاحبه با مردم پریشان شبهای آبادان ضبط کردم و صبح و غروب در شهر پرسه زدم و یادداشت برداشتم و رفتم گورستان، عزاداری زنهای تشگرفتۀ آبادان و بعد مشتی ویدیو جمع کردم که شاید روزی تبدیل به فیلمی شوند که هیچ ایدهای برایش نداشتم. اسدی ویدیوها قبل از کپی شدن گم شد و فیلمها از بین رفت و اصلاً همه چیز شاید بهانه بود. شاید فقط میخواستم چشمهایم را ببرم در محل فاجعه. در محل فساد. در محل مرگ. در محل رنج. شاید فقط میخواستم چشم بدوزم به عریانی واقعه تا هیچ چیز از یادم نرود.
چنبره زدهام گوشۀ اتاق. صدای باد را با صدای موشک و پدافند اشتباه میگیرم و البته مطمئن هم نیستم که برعکسش را اشتباه نگرفته باشم. روزها در یک چرخۀ دلهرهآور و ملالانگیز گیر کردهاند. مثل فیلمهایی که یک نفر یک روز را مدام زندگی میکند و هر بار تلاش میکند خودش را تکرار نجات بدهد اما نمیتواند. بیدار میشوم، خبر میخوانم، خوابم میبرد، خواب میبینم، بیدار میشوم، میترسم، خبر میخوانم، زنده بودن آدمهایم را بررسی میکنم، مینویسم، میترسم، میخوابم و از خواب میپرم، کلیدواژه یادداشت میکنم، عکس میگیرم از خانه، از سفرههای مامان، از بازیهای خواهرم، از درس خواندن برادرم، از دورنمای شهر وقتی منفجر میشود، و از شب وقتی از همیشه تاریکتر است. فایل آنلاین یادداشتهای روزانه را با دوست معتمدی در خارج ایران به اشتراک گذاشتهام. اگر همۀ ما مردیم، تو بخوان. مزخرف مینویسم اما مینویسم. این تنها قول شرفیست که به خودم دادهام. هرچه را میبینی و فکر میکنی ثبت کن. اضطرابِ نیستی گرفتهام و آخرین ذرههایم را کلمه میکنم. محتوای آخرین ذرههایم همه از شرمساری است. این روز و شبهای جنگزدگی که خانه مرا محاصره کرده است، بیشتر از هرچیزی خاطرۀ آبان نودوهشت برایم زنده شده. وقتی که برف بارید و اتوبان بسته شد و چمران پیش چشممان دود آتش و سنگ ریزه بیرون داد و بعد تک به تک ما دانشجوهای دانشکدۀ علوم اجتماعی را با تلفن تهدید کردند که پایتان را از خانه بیرون بگذارید، الباقیاش با خودتان است. روزهایی که کلهخرترینهای دانشکده هم رفتند خانه. و اینترنت قطع شد. و با پیامهای کوتاهی میفهمیدیم که چه کسانی دستگیر و آزاد شدهاند. آن اولین باری بود که پایم را از خیابان بریدم. و وقتی بیرون زدم، با صدها جنازه مواجه شدم که خونشان خیابان را گرفته بود و من آنها را نمیشناختم و از مرگشان چیزی نفهمیده بودم. این کابوس شد. خودم را هیچوقت نبخشیدم که شهر گرسنۀ من جنگید و من در خانه نشستم. که چشمهایم جز چراغ کمسوی شبهای طولانی بالکن اتاقم هیچ ندید. که گواهی ندادم. که نفهمیدم. که جانم را چسبیدم و از شهر جدا شدم. خودم را نبخشیدم. منی که میخواستم عکاس جنگ شوم، حالا جنگ آمده است توی شهرم و من گوشهنشین شدهام. بدنم منقبض شده و حرکت نمیکند. خانه در برم گرفته و عشق محاصرهام کرده است و ترس محاصرهام کرده است و این محاصره تمام تصوراتم از خودم را بهم ریخته است. فکر میکردم خیلی بیشتر از این حرف ها مایۀ جنگ را دارم. فکر میکردم زن دیگری هستم. حالا اما خواهر کوچکم را، که نفسمان به هم گره خورده، نمیتوانم رها کنم. خواهری که میگوید تو نباید بمیری و ما زنده بمانیم یا ما بمیریم و تو زنده بمانی و با این دلم میلرزد و جنگ را توی شهر تنها میگذارم. مرگ هیچ وقت اینقدر پشت در نبود که عیار خودم را باهاش سنجیده باشم. که اندازۀ ترسم را فهمیده باشم. در شبهای سیاهپوشی و خیابانی سال یک هم اینقدر نبود. دو بار از خانه میزنم بیرون. هر دو بار، ساعت دوازده ظهر تمام شهر بمباران میشود. بار سوم مادر نمیگذارد. ده سال است که نشده «نگذارد». اما حالا تشویش و نگرانی و خواهش را توی چشمهایش می بینم. پدر میگوید برو. اما تسلیم قلب دردمند مادر میشوم. مینشینم کف اتاق و باز هم سر به خودخوری میسایم. وضعیت اینترنت بدتر از روزهای پیش است. صدا میشنویم و دود میبینیم اما نمیفهمیم چه میشود. هنوز کلیدواژه و یادداشتهای کوتاه برمیدارم که هیچ سروتهی هم ندارند. نقلقولی از موریس بلانشو میخوانم که «نوشتن زیر فشار جنگ نوشتن دربارۀ جنگ نیست، نوشتن درون افق آن است، انگار جنگ همدم و همخوابهات باشد.» در این همخوابگی درد میکشم. و حاصل دردم هیچچیز نیست. چشمهایم از آدمها و خونها و خیابان بیخبر اند و از تخریبها، که چهار سال بود دنبالشان میکردم و دربارهشان مینوشتم و میخواستم بفهممشان. حال این شکل تازۀ تخریب را چطور بفهمم. چطور درک کنم و چیزی به خاطرم بسپارم وقتی پاهایم در موم خانه گیر افتاده است. نمیدانم چند روز یا چند ماه گذشته. نیمهشبی دیگر است که با صدای جنگنده بیدار میشوم. پیامها را میبینم. همه جا را زدهاند. شهر من را. آدمهای من را. در آتش سوختهاند و هیچ نکردهام. خبر آتش بس میآید. دودها هنوز توی آسماناند و سپیده زده است؛ سپیدهای خاکستری. گنجشکها شروع میکنند به خواندن. دوستی پیام میدهد که چه احساسی داری؟ میپرسم بیسانسور؟ میگوید قطعاً. مینویسم: از خودم بدم میآید که زنده ماندهام.
صدای موشک و انفجار می شنوم هنوز. خیالاتی می شوم یا صداهای کوچک را جدی می گیرم. ظهر باشد یا شب، منتظرم که دوباره حمله کنند. که دوباره بترسم و کولۀ اضطراری را از نو جمع کنم. که این بار دیگر توی خانه نمانم و در آتش میدان باشم و به کاری بیایم. مدام فکر می کنم که وصیت نامۀ خوبی بنویسم. که جنگ تمام نشده است و نمی شود. که رحم و صلحی در کار نیست. استخوان لای زخمم. ایم. همه.
به همین سادگی، در یک شب، زندگی مان زیر و رو شد. جنگ آمد توی خانه و دیگر هیچ چیز به عقب برنمی گردد. هیچ چیز...
آمدم بنویسم تا بن دندان می ترسم. می ترسم چهل ساله شوم و بی شغل و بی پول و بی خانه باشم، شکست خورده و آویزان، که با روند فعلی هیچ بعید به نظر نمی رسد. می ترسم پیر شوم و مجبور شوم دستفروشی کنم. می ترسم طاقت نیاورم و قبل از پنجاه سالگی خودم را به مرگ برسانم و زندگی اطرافیانم را خراب کنم. دیگر نمی ترسم که رویاهایم واقعی نشوند و کارهایی که قرارم بوده را نکنم، چون خودم را بسیار نزدیک به این می بینم، اما از اینکه بعدش می خواهم چه کار کنم می ترسم. از اینکه امیدوار بمانم و آب در هاون بکوبم می ترسم. از تنهایی می ترسم. از تنهایی خیلی می ترسم.
رفیقی برای جنونم تجویز کرده که تا یک هفته هیچ چیز ثبت نکنم. هیچ عکسی نگیرم و هیچ جمله ای ننویسم و هیچ فکری نکنم و صدایی هم ضبط نکنم. هیچ مخاطب خیالی ای نداشته باشم. خودی در آینده نداشته باشم. هیچ چیزی نباشم. بپوسم و تنها هرچه جلویم هست را زندگی کنم. طوری که انگار قرار نیست و نبوده هیچ کاری کنم. طوری که انگار چیزی در حال سوختن نیست. رفیق عزیزی ست. نمی دانم به کار می آید یا نه اما این روزه را از فردا شروع می کنم. سخت خواهد بود در این تنهایی. اما حتماً که سختی لازم است.
+ حسین علیزاده، بداههنوازی سلانه، قطعۀ مهتاب
در سکوت و تاریکی خانه، زیر نور کوچک انتهای اتاق، توتفرنگیها را پهن کردهام. از عصر در میدان امام حسین و خیابان انقلاب و بلوار کشاورز دنبال خودم کشانده بودمشان. عجیباند، شاید چند سالی بود توت فرنگیهای بوتهای کوچک و قرمزی با این طعم نخورده بودم. تمیزشان میکنم برای خواباندن لابهلای شکرها و مرباشدن و هرچند تا یکی، خوبهایشان را جدا میکنم برای بچهها که مربا دوست ندارند. خسته بودم اما دلتنگیام برای مرباها همه چیز را از یادم برد. چه شوق کوچکی که خودم را ازش محروم میکنم و گم میشوم بین روزهایی که معلوم نیست چطور میگذرند. برگهای سبز را جدا میکنم و امیر آقایی هم روبهرویم، توی صفحۀ لپ تاپ غزل میخواند و یاد حسین منزوی و فروغ و شاملو میکند. گم میشوم توی نوجوانیام. «خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود/ و ماه را ز بلندايش به روي خاک كشيدن بود/ پلنگ من دل مغرورم پريد و پنجه به خالی زد/ كه عشق ماه بلند من ورای دست رسيدن بود.»
وقتی قطع امید می کنی همه چیز بهتره. نه فقط از بقیه، که مخصوصاً از خودت. از اونچه که فکر می کردی لابد درونت داری. از معجزه ها. از همه چی. نه که الکی، واقعاً واقعی باید بی خیال بشی و بار امید رو از روی دوشت برداری و توی یک خالی سفید، از نو شروع کنی دست و پا زدن. دست و پا زدن ِآروم برای رسیدن به هیچی.
هرچه تلاش میکنم نمیتونم به چیزی جز مرگ فکر کنم. کلافه میشینم روی زمین و زل میزنم به رگهای روی دستهام. به پشتبوم فکر میکنم. به مریم. به اینکه مردن چقدر سخته و نمردن هم. هرروز صبح بیدار میشم که امروز دیگه زندگیمو نجات بدم ولی نمیشه. نمیدونم چی حالم رو خوب میکنه. اصلاً نمیدونم و چشماندازی هم ندارم. از همهٔ دوستام بدم میاد. کسی و جایی برای پناه گرفتن نیست و کاش کمی مومنتر باقی مونده بودم.
این را قبلاً هم گفته بودم. وقتی که مرگ حادث میشود، مرده را نباید روی زمین نگه داشت. باید خاکش کرد حتی اگر نپذیرفته باشی و باید داغ داغ سوگواری کرد و صبر کرد تا زمان بگذرد. اگر مرده را روی دوشت نگه داری و زیر آفتاب و باران و در سربالایی کوه و سرازیری دره بارش را بکشانی و هی نفس حواله کنی به نفس سردش و هی دخیل ببندی به دارها، مردهات زنده که نمیشود هیچ، همهٔ تنت بوی میت میگیرد و جنازهاش باد میکند و حالت را بهم میزند. دیگر خاکش هم که کنی حالت را بهم میزند. سوگواریات میماسد و سرد که شوی، هوشیار شوی، یادت که بیاید چه کردهای... میخواهم بگویم خودم را نمیبخشم. برای تنم و برای خاطراتم که بوی گند میت گرفتهاند، برای عزت نفسم و غرور و شخصیتم که زیر بار سردی و تلخی آن جسد له شد، برای خاطر تصویر مرده بر دوشی در خیابانها، خودم را نمیبخشم. من سزاوارش نبودم. هرگز سزاوار آنچه که دیدم نبودم و تقصیر خودم بود که آنقدر بالای سر گور کنده شده صبر کردم تا حالم از خودم و از آن مرده، با هم بهم بخورد و نفرت پوستم را مثل موریانه بجود. باید با همان صورت زیبا خاکش میکردم.
صبح های بعد از فروپاشی، چشم هایم چند لایه اند. از بالای پلک تا زیر چشم ها. مثل ابرهای پف کردۀ سفیدی که گاهی لایه لایه می شوند. ابرها دل آدم را می برند و چشم ها آدم را می ترسانند. روزهای زیادی ست که یک کلمه هم ننوشته ام. نتوانسته ام. انگار بغض گاهی به جز گلوی آدم، دست هایش را هم می بندد. زل می زنم توی آینه. چقدر آشناست صورتی که مبهوت است و شکل مرده هاست. پف کرده است و لک های قرمز و قهوه ای دارد و چشم های لایه لایه اش انگار چیزی را گم کرده اند که دیگر در پی اش هم نیستند. صورت بعد از فروپاشی. صورتی که موفق نشده بمیرد. تنها شکل مرده هاست و باید دوباره سعی کند زندگی کند و رشته اش را در دست بگیرد. این بار هم شب سخت گذشت. صبح شده است عزیزم. دوباره صبح شده است.
از آدم ها می ترسم. این همان دلیلی است که به خاطرش وقتی با آن ها هستم، بسیار حرف می زنم و بسیار هیجان دارم و بسیار معاشرت می کنم و همان دلیلی است که به خاطرش روزهای زیادی خودم را در خانه، دور از آن ها، و دور از شبکه های اجتماعی نگه می دارم و همان دلیلی است که به خاطرش شب ها خوابم نمی برد. بیشتر به این می ماند که بچه ای هفت ساله، تازگی به مدرسه رفته باشد و ناشناختگی دنیای بیرون و اجتماع جالب و دلهره آور هم سن و سال هایش، هوش و حواسش را پرانده باشد، تا زنی در آستانۀ بیست و هفت سالگی، با دوستان و آشنایانی فراوان، که بی اندازه احساس تنهایی می کند، و از در معرض آدم ها بودن خسته است، چون نمی تواند خودش نباشد، و بلد نیست در خودش بودن اندازه نگه دارد. سفرۀ دلش، احساساتش، ترس ها و اشتباه هایش، اتفاق های جالب آن روزش و امید و آرزوهای آینده و شکست های گذشته اش را، همیشه انگار حی و حاضر و بدون رتوش توی مشتش دارد، و با تعداد زیادی از آدم ها می تواند احساس هم نوع بودن کند، و مانند بچه هایی که هنوز سرد و گرم نچشیده اند، مشتش را برای آن ها باز کند. سرد و گرم چشیده ام. شب ها خوابم نمی برد. وقتی بعد از چند هفته میان آدم ها می روم، هنوز مشتم به سادگی باز می شود. هنوز به هیجان می آیم، بلند می خندم، یا به بغض می افتم، قصه هایم را تعریف می کنم، و از معاشرت احساس لذت می کنم، از هم نوع بودن، تا وقتی برمی گردم خانه و یادم می آید که پس چرا عوض نشده ام؟ آدم ها از روی دلسوزی، جمله هایی بی رحمانه به تو می گویند که اصلاً در حوزۀ استحفاظی شان نیست. تو می رنجی، اما نمی خواهی دلشان را بشکنی، پس دلسوزی شان را قدردانی می کنی. آدم ها از روی عادت دربارۀ تو حرف می زنند و نگاه قضاوت بارشان، بی اینکه بخواهند و بدانند، روی تو می نشیند. تو سنگین می شوی. اما پس از مدت ها، وقتی برمی گردی، انگار همان بچۀ کلاس اولی هستی که مشتت به سبکی پرواز قاصدک ها باز است. وقتی می نویسم هم مشتم باز است. شاید برای همین است که آن ها را هم پنهان کرده ام. همان چیزی که نقطه قوت توست به نقطعه ضعفت تبدیل می شود یا برعکس؟ یا برعکس. نمی دانم چه زمانی، تیر چه قضاوتی، چه زخمی بر روحم زده است که مدت هاست به این حال دچار شده ام. بخش زیادی از خاطراتم را فراموش کرده ام. اما به قول مختاری، آدمیزاد خیک ماست نیست و رد و اثرها رویش می مانند، حتی اگر به خاطرشان نیاورد. نزدیکانم می گویند، گور بابای بقیه عزیزم. بابا می گوید خودت باید خودت را دوست داشته باشی. اما من بودا نیستم. یک بچۀ هفت سالۀ معمولی ام. ناشناختگی هم کلاسی هایم نگرانم می کند و نمی توانم هم از آن ها دست بردارم. یک زن بیست و هفت سالۀ معمولی که در فراگیری سیاست های رفتاری رفوزه شده و در هزار لایه پیچاندن خودش ناکام مانده است. زنی که روحش برای خراشیده شدن زیادی دم دست است. و از جامعه اش ناامید است، اما نمی تواند از آن دست بردارد.
فکر میکنم بخش زیادی از مسئله بر سر قطع امید کردن است. به خصوص قطع امید کردن از مردم. فهم عمیق و خدشهناپذیر این موضوع که هیچکس آن بیرون نیست که تو را نجات بدهد. هیچ محبتِ پایداری نیست، هیچ عشقِ بیگزندی نیست، هیچچیزی قرار نیست سر جایش باقی بماند. هیچچیزی آن بیرون، یعنی بیرون از تنت، منصفانه نیست. و دربارهٔ تو البته، متاسفانه در این درون هم منصفانه نیست، و چه بسا خیلی ترسناکتر از آن بیرون است. با این حال باید یاد بگیری که همهٔ امیدهایت را ناامید کنی. وقتی مدام صفحهٔ تلگرام را باز میکنی تا شاید چیز خوبی توی آن پیدا شود، تا شاید آن رفیق قدیمی که دیگر اهمیتی به تو نمیدهد حالت را پرسیده باشد- چه اتفاق عجیبی-، تا شاید یک چیزی پیدا شود که قلبت را برای بیشتر از چند دقیقه گرم کند و حسوحالت به این زندگی را عوض کند، تا شاید دوباره امیدوارت کند، تبریک میگویم، تو فاسد شدهای. و با هر بار رفرش، یک گام بیشتر در گه فرو میروی. وقتی صفحهٔ اینستاگرام نصفهونیمهات را باز میکنی به امید یک چیز تازه هم همینطور. و صفحۀ بلاگفا و آخرین نظرات، و صفحهٔ اساماس. یا واتساپ! هر وقتی که صفحهٔ قفل گوشیات را چک میکنی تا شاید چیزی روی آن آمده باشد، آن هم وقتی منتظر هیچچیز نیستی، یک قدم بیشتر، در همان کثافتی که گفتم.
فکر میکنم همهٔ اتفاقها تازه بعد از ناامیدی میافتند. بعد از اینکه منتظر نباشی، و این مصدر تخمی لعنتی را که مدت زیادیست زندگی کردهای، دیگر زندگی نکنی، و بیندازی سطل آشغال. بپذیری که هر چه هست، همین است که حالا هست. همین حالا جلوی چشمت، توی همین تنهایی، کنج اتاقی که همهٔ دیوارهایش را کاغذ زدهای. بعد از چند ساعت و چند روز منتظر نبودن، و آرامتر شدن، تازه شاید بتوانی تمرکز کنی و نگاه کنی و بشنوی و بفهمی که توی این مغز تاببرداشتهشده چه میگذرد، و روی کارت تمرکز کنی، روی همین کتابهایی که فرط دوست داشتن جلدشان کردهای، و همین عبارتها و کلمههای کوتاهی که روی تکهکاغذها نوشتهای تا بعداً سراغشان بروی و توضیحشان بدهی، روی همین عکسهایی که جمع کردهای، و خیالات درهمی که بافتهای. روی این همه کلاف سردرگم که خوراکشان برای بازتر شدن، فقط تنهایی و ناامیدیست. اگر این کاغذهای روی دیوار به نحو شایستهای پر شوند، شاید تنها چیزهایی باشند که در نهایت بمانند، و کمی خوشحالت کنند. البته این جمله، با توجه به این نکته است که الان نمیخواهیم وارد مبحث ناامیدی از کارها شویم. چون دیگر خیلی فلسفی میشود و بعدش راهی به جز پرواز کوتاهی در آسمان برای آدم نمیماند. چون توی درونیکردن همین یک قلم ناامیدی هم ماندهایم و هنوز صبح به صبح دل شکستهمان دهنمان را سرویس میکند.
*در زلف ناامیدی روی امید باشد/صبح امید یعقوب چشم سفید باشد
بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت/ عاشق ز ترک لذت چون ناامید باشد
صائب
از یک خواب آشفته که دیشب دیدم، تمام امروزم در مه و ناخوشی گذشته است، بی اینکه هیچ کاری پیش ببرم. خوابی که می توان به آن خندید. می توان کودکانه اش خواند. اما دردهای عمیق قلب شکسته ام و زبان الکنم را در خودش داشت. کاش می توانستم تبری بردارم و تمامی رشته ها و طناب را پاره کنم و خود را حبس کنم در این گوشه. شاید که این سوزش آرام می گرفت.
در این دو هفته شکل مطلوبی از زندگی را داشتهام. شبکههای اجتماعی را از گوشی موبایلم حذف کردهام. روزها در خانه مشغول کار بودم و عصرها، در محله، به دنبال کار سوژه میرفتم. نه همهٔ عصرها. اما همان چند تایی که رفتم، دلچسب بود. عصر بهاری همراه با باد و نسیم، و اغلب دست پر برگشتم، با سوژه و شماره و عکس و فیلم. بعد رفتن به ترهبار و خرید ریحان تازه و دیگر چیزها، خرید خامه و نان تازهٔ سنگک یا بربری، برگشتن به خانه، دم کردن چای و روشن کردن الهه یا شجریان و عصرانه خوردن و بعد دوباره شب و تلاش برای جمع کردن تمرکز و کار... جز به ضرورت و البته دو سه بار غیرضرورت به مرکز شهر نرفتم. این باعث شد انرژیام برای کارهای فکری و تمرکز جمع شود. حال پس فردا قرار است به دو قرار کاری بروم، دو موقعیت کاری که نه به بار اند نه به دار اما اینطور که پیداست هردویشان خیلی خوب اند و من علاوهبر وحشت انتخاب کردن، ترس این را گرفتهام که این زندگی نورسیدهٔ بهاری و آرامشش و نظم شکنندهٔ کارهایم را از دست بدهم. کاش معجزهای در کار بود و میشد همهاش را با هم داشت. وقت و آرامش و پول و انرژی. حیف که مدام باید چیزی را با چیزی دیگر تاخت زد.
برق ها رفته و شمع های دست ساز را در سکوت خانه روشن کرده ام. امشب آخرین ذره های بهارنارنج پارسال را دم کردم. بیدمشک ها هم تمام شده اند. باید بروم شیراز. با همۀ این که از شلوغی و فضای توریستی متنفرم، باید بروم شیراز. کاش پولم را بدهند. کاش تدوین این فیلم در همین هفته تمام شود. کاش مثل برگی در باد کنده شوم. بروم شربت خانۀ بلی. اگر بتابی ها هنوز مانده باشند. بروم از صاحبش بهارنارنج های مخصوص خودش را بگیرم. بروم عرقیات ژاله. بروم قبرستان. بروم جاهای تازه پیدا کنم. بروم تنهاتر باشم. گم شوم و برگردم. جالب است که باریدن باران، روشن کردن شمع در تاریکی مطلق، بهار، و یک موسیقی، اینقدر حال آدمیزاد را عوض می کند...
آدمیزاد عادت دارد آنقدر مُرده را روی دوشش بکشد تا بالاخره بوی گندش دربیاید.
اولش گمان می کند که خودش به اشتباه افتاده و جسم زیر دستش هنوز جان دارد. بعد امید دارد با روی دوش کشیدنش، رنجش ثمر دهد یا قطره ای باران از آسمان بیاید و معجزه کند. در حالی که مُرده، مُرده است. عزیزم. بار را زمین بگذار.
امروز خواهرم و برادرم از پرخاشگریام بغض کردند. عین به عین مادرم میشوم و تجربهای که از او داشتم را به دیگران منتقل میکنم. یک دلیل دیگر که چرا باید تا میتوانم در غار و پیلهٔ تنهایی بمانم. دلم میسوزد که چقدر مهربان و معصوم و باتحملاند و چقدر دوستم دارند و من عجب که موجود عوضیای هستم. موجود عوضیای که بزرگترین خوشبختیاش داشتن آنهاست و اینطور با کمتحملی آزردهشان میکند. نیمشب است و در تاریکی باران میبارد و در جواب دوست نادیدهای، بیدلیل نوشتم شاید که کمی مرگ همیشه نیاز است. و حالا دارم فکر میکنم که آره. واقعاً همیشه کمی مردن از چیزها، نیاز است. هفتهٔ بعد کمی میمیرم.