یکشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۴
مربای عزیزم

در سکوت و تاریکی خانه، زیر نور کوچک انتهای اتاق، توت‌فرنگی‌ها را پهن کرده‌ام. از عصر در میدان امام حسین و خیابان انقلاب و بلوار کشاورز دنبال خودم کشانده بودمشان. عجیب‌اند، شاید چند سالی بود توت فرنگی‌های بوته‌ای کوچک و قرمزی با این طعم نخورده بودم. تمیزشان می‌کنم برای خواباندن لابه‌لای شکرها و مرباشدن و هرچند تا یکی، خوب‌هایشان را جدا می‌کنم برای بچه‌ها که مربا دوست ندارند. خسته بودم اما دلتنگی‌ام برای مرباها همه چیز را از یادم برد. چه شوق کوچکی که خودم را ازش محروم می‌کنم و گم می‌شوم بین روزهایی که معلوم نیست چطور می‌گذرند. برگ‌های سبز را جدا می‌کنم و امیر آقایی هم رو‌به‌رویم، توی صفحۀ لپ تاپ غزل می‌خواند و یاد حسین منزوی و فروغ و شاملو می‌کند. گم می‌شوم توی نوجوانی‌ام. «خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود/ و ماه را ز بلندايش به روي خاک كشيدن بود/ پلنگ من دل مغرورم پريد و پنجه به خالی زد/ كه عشق ماه بلند من ورای دست رسيدن بود.»


برچسب‌ها: شرح حال, سادگی‌ها, شب
+ شب‌بو