
«میان نخواستن مرگ و نخواستن زندگی، جایی کوچک هست که بتوان ایستاد، هرچند انگار روی زغال داغ ایستادهای.»
جفری روف
نه حوصلهام میکشد به تماشای فیلمی یا چیزی، نه به خواندن کتاب و مقاله، نه به گوش کردن پادکست و گاهی حتی موسیقی. خالیام میکند. انگار نه چیزی برای ارائه به جهان دارم نه چیزی از آن میخواهم. زمان کند در من میگذرد. از همهٔ شبکههای ارتباطی هم بیرونم. دریچهام یکی دو کانال خبریست، چند گروه با آدمهای غریبه که حرفهایشان را نمیخوانم، چند پیام کوتاه در روز با دوستانی که میدانیم همهمان چقدر گرفتاریم، اینجا، و کانال کوچکم که قانون no words برایش گذاشتهام و گاهی مشترک کردن تصویری در آن، به دنیا وصلم میکند. میدانم که میگذرد عزیزم... اما وقتی این اندازه در قعری، تقریباً هیچچیز برایت اهمیتی ندارد. اینکه روزی دوباره مشتاق و شادمان خواهی شد هم.
از خانواده ام و فهمشان و عشقشان، خوشحالم. از دوستانم و صمیمتشان خوشحالم. از دانشگاهم و رشته ام خوشحالم. از عکس هایم خوشحالم. اما هیچ چیز این غم ناشناخته را تسکین نمی دهد. از بی پولی ناراحتم، از بی شغلی، از وضعیت کثافت مملکت، کثافت جهان، از وضعیت همواره معلق، بی آیندگی، از ظلم و نادانی، و از اینکه پول دست کسانی ست که دلم نمی خواهد تف هم کف دستشان بیندازم. اما هیچ کدام این ها هم دلیل غمم نیست. یک چیز کوچکیست در من که از همه چیز بزرگتر است... یک فقدان وجودی؟ نمی دانم... آنقدر بزرگ که نمی توان نامیدش و آنقدر کوچک که نمی توان دیدش.
صفحۀ مرورگر رو باز کردم که چی سرچ کنم؟ یادم نمیاد. می زنم روی بلاگفا. خودم رو انداختم وسط این زهرها، وسط گذشته، وسط دوخت و دوز حال و آینده که چیکار کنم بعدش؟ یادم نمیاد. چی رو توی این دنیا خیلی دوست داشتم؟ یادم نمیاد. چیکار باید بکنم... یادم نمیاد... زل می زنم به نگین کوچک انگشتر کوچکم. به لایۀ خیلی نازک و کمرنگ لاک یاسی روی ناخن هام. به خط چشم ماسیده شده پشت چشم هام. دوستشون دارم. دیگه چی دوست دارم؟ باد... یکم باد خیلی حالم رو بهتر می کنه. نورها... درخت ها... آسمون آبی... نشستم پشت میزهای کتابخونه. می تونم به جای رفتن سر کلاس، خوندن مقاله، و نوشتن تکالیف کلاس مهمم، گریه کنم. سیگارِ بیهوده دود کنم، آهنگ بیهوده گوش کنم، اشکای تکراری بریزم. اما نه. یه چیزی باید نجات بده منو... اون آهنگه داره یادم میاد. «صداتو می شنوم سرباز، اما اینکه بت بگم چه جوری شکستش بدی، تنها کمکیه که می تونم بت بکنم الان، اون ناامیدیو می فهمه اون ترسو می شناسه، فکر درآوردن تفنگو بنداز بیرون از سرت، تا بخوای این کارو بکنی اون کشتتت، فکر کن به چیزی که دوست داری بذار بشناسه تو رو، این تنها راهیه که میره عقب، وقتی میاد توام به سمتش برو....»
داشتم سربالایی کوچه رو میرفتم بالا. یهو یادم اومد قرار بوده برگردم و یکی رو منتظر گذاشتم اینجا. نور ماشین افتاد دیدم بچگیمه. خود سهسالگیم با موی فرفری و شلوار پیشبندی. تا دیدتم لبخند زد. ذوق کردم. قدمامو تند کردم. رفتم جلو... دیگه نبود.
*سیمای زنی در دوردست
23:00 آخرین چرخ را که توی شهر تاریک روشن میزنم و به سمت راهآهن میروم، متوجه میشوم در حال ساییدن دندانهایم روی هم هستم. به این فکر میکنم که سخت گذشت اما توانستم و تمام شد، که خوب تمامش کردم. اما متوجه می شوم که این مرورها، که این عبور، چه اندازه برایم سخت است. گاهی شک میکنم که دقیقاً برای چه چیزی مقابل این سختی ایستادگی میکنم و به جلو می روم. که برای چه اینجایم.
00:50 دلم میخواهد ساعتهای قطار کش بیایند و تمام نشوند. دلم میخواهد زندگی ام همین لحظه باشد، همین لحظه که در تخت سوم اولین کوپهٔ قطار خوابیدهام و چرخها و ریلها و شب، مرا حرکت میدهند توی سیاهی و نورهای نارنجی گاهی مثل برق از پنجره میتابند داخل و رد میشوند و من قرار است که بخوابم. آسودگی همین لحظه، بیمکانی همین زمان، معلقی، انگار که بیگذشته، انگار که بیفردا، انگار که همهٔ کارم خوابیدن توی سیاهی و گوشسپردن است... چه مردن زيبایی.
احتمالاً زیاد حرف میزنم. مثل خاله که زیاد حرف میزند و حرفهای تکراری میزند و حوصلهام سر میرود. البته من آمدهام اینجا تا به همین حرفها گوش کنم و نوزاد چندروزهاش را بغل بگیرم تا افسردگیاش بهتر شود. که نمیشود. و هرچند سال بگذرد او ناراحت است. زنهای این خانواده همه ناراحتاند. من، مادرم، خاله، خالهٔ کوچکتر، مادربزرگ، و گاهی حتی خواهر کوچکم. در این افسردگی موروثی نمیشود کاوش کرد. زهر میزند بالا. حالا که چندباره این آدمها را دیدهام که فقط غصه میخورند و با غصه میگذرانند، سوالی مربوط به خودم به ذهنم رسیده، که آیا فضیلتی هست در با غصه گذراندن و از آن نوشتن؟ و گاهی خوشحال بودن، و خیلی وقتها هیچ چیز نبودن، و گذراندن و از آن نوشتن؟ یک چشم را درکوهها و دشتها و درهها همراه خود گذر دادن؟ چشم کلمهها را. کلمههایی که احتمالاً مثل حرفهای خاله تکراریاند. نمیدانم. واقعاً نمیدانم. درِ کانال تلگرامیام را به کمک دوستم قفل کردهام که در آن چیزی ننویسم. که یک چشم، رو به لحظههای شخصی و درونیام نباشد. چشمی که آدمهای دور از من زیادی به آن دسترسی دارند. فکر میکنم که ممکن است به خودشیفتگی نزدیک شوم و این هم ترسیست میان همهٔ ترسها، که اکثرشان ترس از قضاوت شدن است. نمیدانم. کانال بسته است اما کلمهها متوقف نمیشوند. دائم تجربهها را از جانب خودشان میخوانند. و میخواهند که خوانده شوند. فضیلتی هست در راوی زندگیام بودن؟
نمیدانم.
این شهر پسم میزند. ماشین توی خیابانهایش که حرکت میکند، فکر میکنم: باید برگردم. تحملش سخت است. تحمل غمش، که غم من است در واقع. غم ناشناخته و ازلی من که اینجا شدید میشود. این شهر یادآور سرشکستگیهاست. یادآور کودکیست، که زیباست، اما چیز دیگری در آن کودکی بوده، که به خاطرش نمیآورم، اما آزارم میدهد. باید بازگردم. باید به همان تهران کثافتزده که خستهام کرده است، بازگردم. کجاست جای من...
عازم شهر غمگینم هستم. تنهایی، تسکینم میدهد. پشت پنجرهٔ قطار، چشم دوختهام به غروب بیانتهای بیابان و به لحظهای فکر میکنم که نوزاد تازهرسیدهٔ کوچک را به سینهام میفشارم و پوستش را لمس میکنم و آرام میگیرم. به اینکه الان هیچ چیز دیگری جز همین در دنیا نمیخواهم.به لحظهای فکر میکنم که ایستادهام سر کوچه، چشم در چشم خانه. لحظهای که نمیدانم چه چیزی از آن خواهم دید؟ منظورم از خانه، همان در قهوهای، و درخت زیتون است. تنها بازماندهها. چند ماه است که میخواهم از دایی، یا بابا، یا پسرعمو یا هر آدمی که از آنجا گذر کرده است، بپرسم: «سر جایش هست؟» اما جرئت نکردهام. توان شنیدن پاسخ نداشتهام. اما برای فیلمم به یک پلان انتهایی احتیاج دارم. ده ماه است که این پلان را انتظار کشیدهام. پلان درخت زیتون که در برابر تلی خاک صافشده، تنها مانده است. حالا دارم به سراغ ترس میروم. به سراغ تمامکردنش. قدری از بهانهام فرار از کثافت شهر بود، قدری دیدار فرشتهٔ کوچک، و قدر دیگر دیدار با تو خانهٔ فروریخته، که جرئت نکردهام به زبانت بیاورم.
غروب، تا جایی که میتواند به درازا کشیده و سیاهی را به تاخیر انداخته. صدای ممتد قطار تسکینم میبخشد...
نشسته ام روی زمین یکی از راهروهای انتهایی کتابخانۀ دانشگاه، در فاصلۀ کوتاه قفسه های کتاب، و دلم می خواهد همینجا بمیرم. این احساس را روی سربالایی تپه، قبل از رسیدن به خانه هم دارم. و گاهی در اتوبوس، وقتی سرم را به شیشه تکیه داده ام، و شاید کنار دریا، اگر که اقبال همراه بود و به دریا می رفتم. نمی روم. در عوض توی خیابان های کثافت گرفتۀ تهران که آلودگی اش پاییز زیبا را به آدم زهر می کند، راه می روم و زمزمه می کنم: مرا بسوزانم، که گریه بند آیند، و بعد غرقم کن، کنار ماهی ها...*
* ترانه ای شروین حاجی پور
«بهت دروغ گفتم. اصلاً امروز اینجا تمرین نیست. همیشه وقتی نمیدونم چیکار کنم، میگم عجله دارم. خیلی وقتا میام اینجا. اینکه این همه آدم اینجا نیستن، بهم آرامش میده…»
همینطور که سربالایی را، با کیسههای لیمو و پرتقال توی دستم، آرام راه میروم و به سایهام نگاه میکنم و فکر میکنم که گاهی چقدر دنیا سیاه است، «ظریفه» صدایم میکند. صدایش را نمیشنوم چون کروکودیلها دارند توی گوشم میخوانند. اتفاقی میبینمش. دختر هشتسالهای با موهای لخت کوتاه و لباس سادهٔ صورتیاش، از من میپرسد که کمک نمیخواهم؟ چیزی تو قلبم سوسو میزند. بلوف هم نمیزند، واقعاً میخواهد بیاید و با دستهای کوچکش، کیسههای مرا بگیرد تا سختنفسیای را که به نظرش آمده، کم کند. اسمش را البته کمی بعدتر میفهمم. وقتی لبخند و تشکری تحویل دادهام و مطمئنش کردهام که توان دارم و کمک لازم نیست. چند جملهای همکلام و همقدم میشویم و سر سهراهی، خداحافظی میکنیم. بعد میآیم توی کوچه، همراه صدای آب جاری، از کار دنیا که نازکی و سختیاش اینطور به هم پیچیده است، گریه میکنم.
۲ آذر ۰۲
سوالم این است که چطور میشود تنها بود؟ منظورم دور بودن از آدمها نیست. منظورم این است که چطور میشود با خود بود و چیزی نخواند، چیزی نشنید، چیزی نگفت، چیزی ننوشت. ادبیات و موسیقی به وجود آمدهاند که تسکین ببخشند. و میبخشند. نوعی از ارتباط را برقرار میکنند با وجودها و جهانهای دیگر. و این، پرکردن تنهاییست. پرکردن فضاهای خالی. پرتکردن حواس است و سرککشیدن. چطور میشود هیچ کدام از این فضاها را پر نکرد؟ انسان موجودیست به غایت تنها که خود را روی سیارهای یک سر خشکی و شوری، مییابد. اما چطور میشود این لحظه را تجربه کرد؟ چطور میشود همانطور که هستیم، با هستی خود روبهرو شویم، بدون هیچ واسطهای؟ به غایت رنجآور است و به همین خاطر تجربهکردنش سخت است. دست انسان سریع میرود به روشنکردن یک ملودی. به مرورکردن یک متن. به نوشتن چند کلمه. به حرفزدن در ذهن. انسان فرار میکند از رو در رو شدن با این رنج بینهایت. مثل دستی که از روی آتشی میجهد و برمیخیزد. سوال این روزهایم این است که؛ چطور میشود درد کشید؟
۴ آذر ۰۲
راه فعلیام برای رهایی از درد، پناه بردن به دردی بزرگتر است. وقتی احساس تنهایی میکنی، خودت را بیشتر تنها کن. راهم برای تسکین درد، تسکین نیافتن است. ظرفت آنقدر بزرگ بشود که این آزردگیها تویش گم بشود. اما کجاست درد بزرگتر؟ چطور در آن جا میگیرم؟ این ظرف لعنتی، پس کی و چطور کش میآید؟ تابستان که به باغ رفته بودیم، همه رفتند توی رودخانه اما من ایستاده بودم یک گوشه. میرفتم و برمیگشتم. آب سرد بود. مطمئن بودم نمیتوانم. ارغوان گفت: «جسمت میتونه، ذهنت نمیتونه». بعد گفتند که راهکارش این است که بروم توی آب و همانجا بمانم. مدتی یخ بزنم و بمانم. بمانم. بعد همهچیز عادی میشود. همهچیز عادی شد و ذهنم توانست و جسمم توانست و من هم توی رودخانهٔ خنک قدم زدم. فکر میکنم که باید بروم به رودخانه و توی سردیاش بمانم. یا از کوه بروم بالا و راه برگشتی نداشته باشم جز بالاتر رفتن. یا که سر بگذارم به بیابان، در بیانتهایی بیابان غرق شوم و آن کویر عظیم، تسکینم دهد. باید ظرفم را بزرگ کنم. کجاست درد بزرگتر…
صدای بخاری توی اتاق است و بوی پرتقال و شب طولانی ست. پاییز در اینجا تمام و کمال است. موسیقی نواخته می شود. توی اتاق می چرخم. می چرخم و اشک ها قل می خورند پایین و توی گردش ها گم می شوند. توی چرخیدن از جایی به بعد ایستادن سخت می شود. دلت نمی خواهد بایستی. دلت می خواهد همین عبور تا رهایی ادامه پیدا کند. به زمین می افتم. سرم توی دست هام؛ حالت تهوع می گیرم. چیزی توی گلویم گیر کرده است که نمی توانم گذشته ام را بالا بیاورم. مدام قی می کنم و قی کردن اشک می آورد. اما دوباره برمی گردد در من. بالا نمی آید. تمام نمی شود. فراموش نمی شود. باد که می آید خوابم می گیرد. آن شب دلم می خواست بخوابم روی تپه. وسط کوچه. جایی که برگ های نارنجی چنار توی هوا چرخ می خوردند. بید مجنون کمی پایین تر می رقصید. رود کوچکی کمی بالاتر از میان پله ها جاری بود. شب هم از صداهای مزاحم خالی. بهترین جا برای خوابیدن بود؛ شاید هم برای مردن. باد که می آید مردنم می گیرد.
اندکی از آرامش گلاره توی این خانه مانده. خودش پیش دریای جنوب است. یکی از چوب های دارچینش را روشن می کنم و عطری در هوا پخش می شود. صبح بیدار می شوم و در هوای نیمه ابری پاییز، می روم برای خرید. همسایه و بقال محله، مرا می شناسند. احوال پرسی های صبحگاهی به راه می شود. چای دم می کنم و موسیقی پخش می شود. کمی که آرام می گیرم، اشک های داغ به راه می افتند. آمده ام اینجا برای همین آرام گرفتن. به خودم می گویم: گریه کن. سوگواری کن. راحت باش. بی پرده برای آنچه از دست داده ای سوگواری کن. داروها اما مرا در خط اعتدال نگه می دارند. نمی گذارند مجنون شوم. نمی گذارند زار بزنم. «بی واسطه ها» فضای خانه را گرم می کنند. مولانا می خوانم. شمس نجاتم می دهد. گر تو را بخت یار خواهد بود، عشق را با تو کار خواهد بود. عمر بی عشق مدان به حساب، کان برون از شمار خواهد بود. تلخی صبر اگر گلوگیر است، عاقبت خوشگوار خواهد بود. هرکه او پست و مست عشق نشد، تا ابد در خمار خواهد بود... میانۀ روز پتو را می کشم روی سرم و می خوابم. با غم سر کردن تحملی می خواهد... خلوت را ادامه می دهم. باید با تنهایی خودم را ایمن کنم.
ادامه دارد...