
خواب میبینم که خانه خیلی زیبایی تخریب شده و من در تاکسی از کنارش رد میشوم. که پنجرههای خاصش دیگر وجود ندارند. احساس عذاب و گناه میکنم. خواب میبینم که دوستم به من میگوید باورش نمیشود فلان فیلم را ندیدهام. از خواب میپرم نیمهشب و میانهٔ خواب و بیداری احساس بدی دارم، احساس گناه، میترسم آدم خوبی نباشم و در خلسه خاطرم میافتد عبادت نمیکنم و به خودم قول میدهم فردا قبل کار بروم امامزاده تا آرامترشوم. اینها را در اتوبوس به یاد میآورم.
بروم بگویم دکتر، من به تنهایی تصمیمگیرنده نیستم. جهان بیرون با من حرف میزند. جهان درون. جهان ماده. من قادر مطلق نیستم دکتر. و ورق قرص را دستم میگیرم اما تعلل میکنم و آن را با یک لیوان آب نمیبلعم، درحالی که تا هفته پیش این کار را میکردم و مشکلی با آن نداشتم. این چه معنایی میدهد؟ چه چیزی منم و چه چیزی من نیستم؟ ورق قرص راهش را از من کج کرده دکتر. من نخواستم که نافرمانی کنم. دکتر لبخند میزند؟ بیحس نگاهم میکند؟ میگوید گمشو؟ یا شروع میکند ورقها را نصیحت کردن؟