یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲
پذیرش

باید بپذیرم که همه چیز لزوماً مربوط وضعیت روحی و روانی من نیست، روزهای سختی رو دارم می‌گذرونم. اتفاق‌ها و‌ موقعیت‌های سختی رو که کنار اومدن باهاشون طول می‌کشه. باید بپذیرم شباهت بی‌حد و حصرم به مادرم رو. باید به جای اینکه فرار کنم، روی خوبی‌ها تمرکز کنم و روی تفاوت‌ها. روی اینکه حالا چه رویکرد متفاوتی رو می‌شه پیش گرفت؟ باید بپذیرم توی خیلی از چیزهایی که گرفتارشم کاری ازم برنمیاد. که من نمی‌تونم همه‌چی‌ رو عوض و خوب کنم. پذیرش... پذیرش خیلی چیزا رو عوض می‌کنه...

+ شب‌بو
یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲

به هاجر فکر می‌کنم. به رفت و برگشت و رفت و برگشت و رفت و برگشت بین صفا و مروه. وقتی وسط بیابون هیچ آبی نبود و تیغ آفتاب روی سرش بود، اما اون تشنه دنبال چشمه گشت... سعی هاجر از ایمانش بود یا از استیصالش؟ اینجا آفتاب این روزا خیلی تنده. من هم هاجرم؟ در رفت و برگشت بین خونهٔ مامان و خونهٔ گلاره، بین آدم‌های مختلف آشنای کهنه و قدیم که هرکس تکه حرفی کف دستم بذاره و مرهم بشه، در تاب خوردن بین ایده‌های نو و کهنه و کارهای مفید و نامفید. این همه راه که می‌رم هرروز، این همه فکر و حرف، از سر ایمانمه که بالاخره چیزی درست می‌شه یا از سر استیصالم؟ که اگر این کارا رو نکنم چی‌کار کنم؟ به چی فکر می‌کردی هاجر؟ اگه فاصلهٔ صفا و مروه رو سعی نمی‌کردی و نمی‌دوییدی، می‌نشستی کنار نوزاد تشنه‌ات و زار زدنش با لب تشنه رو تماشا می‌کردی؟ نمی‌تونستی هاجر، نمی‌تونستی.

+ شب‌بو
یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲
زندگیم از قدم بزرگتر شده

زخم‌ها به مرهم‌های موقتی قانع می‌شن اما خوب نمی‌شن. شاید باید پذیرفت که بعضی زخم‌ها برای همهٔ عمرن. برای اینکه همهٔ شب‌ها توی تنهایی تیر بکشن. شاید باید دست کشید و دنبال تیمار نرفت. منتظر بهبودی نبود. شاید باید فقط پذیرفت و سر کرد و بیشتر ساکت شد...

این روزا هرکدومشون هزار روزن. چهار روز اخیر قد چهار ماه گذشتن. حجم اتفاق‌ها و احساس‌ها و دریافت‌ها و گفته‌ها و شنیده‌ها، حجم تغییرها و تفاوت‌ها و حرکت‌ها، بیش از حد تصور و توانم بود. کاش یه خواب زمستونی در پیش بود. یه فراموشی طولانی...

+ شب‌بو
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲
شاخهٔ نازک

شاخهٔ نازکی هستم که به سادگی شکسته می‌شوم. خرد و له و از پا افتاده. به عنوان فرزند ارشد و خواهر بزرگتر خانواده، چقدر می‌توانند رویم حساب کنند؟ چقدر در سختی‌ها کنارشان می‌مانم و تلخی‌ها را برایشان شیرین می‌کنم؟ هیچی... من به اولین باد می‌شکنم، من در اوج بحران ترکشان می‌کنم چون ظرفیتم تمام شده و فقط گریه می‌کنم، من قوی نیستم، من کنارشان نیستم، من حال کسی را بهتر نمی‌کنم. عوض آن‌ها که شده‌اند عصای دست من. دورم را می‌گیرند و مراقبم هستند و کمکم می‌کنند. شکسته‌ام... همیشه شکسته‌ام.

+ شب‌بو
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۲
مرگ رویاها

دیگر تمام شد

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...

+ شب‌بو
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۲
دقیقهٔ ۱۸

شب آخر را با جان عشاق شجریان سر می‌کنم. او همه‌چیز را لطیف‌‌تر‌ می‌کند. بحران‌ها را کمی آرام می‌کند و اشکت را از گوشهٔ چشمت روان می‌کند که تاب بیاوری. میان سنگ‌های سفید خالی و خرده‌ریزهای پخش‌شده راه می‌روم و جوراب قرمز را برایت می‌گذارم کنار و دلم برای تو می‌سوزد که سرت داد کشیدم. برای خودم که مادرم سرم داد کشیده بود، برای مادرم که مادرش، برای مادرش… به دایره‌ها فکر می‌کنم. به اینکه دردناک‌ترین چیزها را برای به ارث بردن انتخاب کرده‌ایم. شش ساعت وقت است و خرده‌ریزها تمامی ندارند و تو به خواب رفته‌ای. تو و مادرم…

https://on.soundcloud.com/bAqe7sNWNmXia8qJ9


برچسب‌ها: آن زن
+ شب‌بو
دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲
این روزها

در عمیق‌ترین‌ زخم‌هایم شنا می‌کنم و حتی نایی برای نوشتن هم نیست.

+ شب‌بو
یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲
اما هیچ‌وقت توی خواب‌ها تنها نیستم.

حداقل هفته‌ای دو شب خواب آن خانه را می‌بینم. هر بار قبل از تخریب. هر بار یک گوشه را می‌بینم که خورده و خراب شده. هر بار یک جمع متفاوتی آن جاییم. گاهی پیش و گاهی پس از مرگ او. هر بار می‌خواهیم با دوربین عکاسی و فیلمبرداری یک چیزی را ثبت کنیم. بیشتر از همه خودمان را و لحظه‌های معمولی زندگی را. ما به واقعه آگاهیم. هر بار نمی‌توانیم. هر بار اتفاقی پیش می‌آید. یک بار عکس‌ها می‌سوزند. یک بار فیلم‌ها پاک می‌شوند. یک بار مهمان ناخوانده از راه می‌رسد. ما درگیر می‌شویم. و خانه هر بار خراب می‌شود.


برچسب‌ها: آن خانه, خواب
+ شب‌بو
پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲
مسافر جزیره

بابا از سفر آمد و زنده شدم. بعد یک عالم غر و نگرانی گفتن، یکهو گفتم بابا نبودی خیلی سخت بود. گفت واقعاً؟ واقعاً احساس می‌کردم یک چیزی خالی‌ست. یک چیزی پشتم. منتظر بودم بابا بیاید و نگرانی‌هایم را بسپرم به او... مثل همیشه...

یک عالم هم خرید و لباس و خوراکی و چیزهای جورواجور برایمان آورد و چند ساعتی درگیر بودیم. در حال خندیدن و سر و کله زدن و انتخاب کردن. مثل بچگی. دقیقه‌های خوبی بود. کنار آدم‌هایی که چقدر دوستشان دارم. خانواده‌ام.


برچسب‌ها: مردی به نام پدرم
+ شب‌بو
پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲

روزهای منتهی به جابه‌جایی‌ست. زیاد می‌خوابم. زیاد سریال می‌بینم. زیاد در گوگل جستجو می‌کنم. زیاد به خودم می‌پیچم. به استادم اگر بگویم، می‌گوید: تصویرش کن. من دست می‌گذارم روی سینه‌ام. روی یک حفرهٔ ناشناخته. روی احساسی که اضطراب نیست اما آرامش هم نیست. و می‌خوابم.

+ شب‌بو
شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲
عشق برای ما کاری نمی‌کند.

با خودم می گویم باید بپذیرم که یک روزهایی هیچ درصدی از تمرکز و توانایی کار کردن را ندارم. بعد می گویم باید بپذیرم که امروز شوک به من وارد شده است و فرآیند دل کندن از این خانه شروع شده. که این زن دوباره کارهای عجیب کرده است و دوباره کارهای عجیبش قرار است زندگی ما را مدت ها متاثر کند. دلم برایش تنگ شده. برای مامان داشتن. خواهرم پشت ویزور دوربین به من می گوید مامان را دوست داری؟ می گویم آره. می گوید فکر می کنی او تو را دوست دارد؟ می گویم آره. لبخند می زند. خیلی قشنگ. اما این چیزی را عوض نمی کند عزیزکم. دوست داشتن چیزی را عوض نمی کند. با او حرف زده ام امروز. از خشم و احساسات عجیب بر خودم لرزیده ام. آرام پیش رفته ایم. گفته است چیزی عوض نمی شود. جمله های دیگری هم گفته است که نشان از این دارد که هیچ نفهمیده است این مدت بر من چه گذشته است. نفهمیدنش عصبانی ام می کند. درک نکردنم. ظرفیتم کم شده است. هرچه بیشتر دربارۀ ایده های فیلم حرف می زنیم مضطرب تر می شوم. هرچه بیشتر ضبط می کنم بیشتر می ترسم از دست بدهم. فیلم ساختن خیلی خیلی کار سختی است. حالا سخت ترین موضوع زندگی خودم را گذاشته ام وسط برای ساختن. هرکس که رد می شود بهم می گوید: خوب است اما خیلی سخت است. سختم. طی کردن با خودم سخت است. باید یک روزهایی به خودم استراحت بدهم. تقریباً یک روز درمیان...

پ.ن: دلخوشی خانۀ جدید این است که به گورستان ظهیرالدوله نزدیک است. به تو، فروغ عزیزم.


برچسب‌ها: آن زن
+ شب‌بو
شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲

تمام مدت بخشی از انرژی‌ام صرف سردرآوردن از مکانیزم روان و ناخودآگاه و بدنم می‌شود. طبق برنامه‌هایم پیش نمی‌رود و مدام بابد تحلیلش کنم... چرا اول صبح بعد از یک تماس انقدر انرژی‌ات تحلیل رفت، چرا می‌ترسی، چرا می‌افتی روی تخت، چرا بعد از هشت ساعت خواب شبانه خسته‌ای، چرا احساس راحتی نمی‌کنی، چرا به کارهایت نمی‌رسی، چرا متدهای برنامه‌ریزی رویت جواب نمی‌دهد، چرا ربات نیستی و انسانی، انسان به این عجیبی...

+ شب‌بو
چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲
در هوای ابری خرداد

کار امروز و روزهای آینده ام فقط نوشتن است. نوشتن مطلب مجله، مصاحبۀ مادرها، طرح فیلم. نوشتن سخت است. مثل همیشه. به خودم می پیچم. از این صفحه می روم به آن صفحه. زل می زنم به جمله ها. پاهایم را تکان می دهم. سیگار روشن می کنم. چای می ریزم. آهنگی پلی می کنم. سرم را می گذارم روی میز. دراز می شوم روی مبل. فرار می کنم. راهی نیست. برمی گردم سر صفحۀ وورد. از ظهر تا عصر، پانصد کلمه. بجنب. تو می توانی. هر بار همین است. هر بار بسیار سخت است و اولش طوری به نظر می رسد که فکر می کنی این بار دیگر جان سالم به در نمی بری. این بار دیگر نمی توانی متن را بنویسی. بدقول می شوی و آبرویت می رود. هر بار نمی دانی که این بار نتیجه چطور می شود. خوب می نویسی یا نه. آنطور که باید می شود یا نه. انگار بازیگر تئاتری هستی که هر بار می خواهی بروی روی صحنه، اندازۀ بار اول می ترسی. پشت پرده های سیاه می ایستی و نمی دانی دیالوگ ها یادت می ماند یا نه. نمی دانی خوب بازی می کنی یا نه. صفحۀ وورد، سن نمایش من است. باید روی آن اجرا کنم. خودم را نشان بدهم. درد دیگران را روایت کنم. حالا می نشینم پایش و به خودم می پیچم...

نفس عمیقی می کشم و پرده ها کنار می روند...


برچسب‌ها: نوشتن
+ شب‌بو
سه شنبه نهم خرداد ۱۴۰۲
باخت

درمانگرم از روی مبل صورتی کمی خم شده بود رو به جلو و به من گفته بود: «تو سرمایه‌گذاری بزرگی کردی. از همه‌چیز هزینه کردی، بیشتر از همه از خودت. اما ورشکست شدی. متاسفم که این خبر رو بهت می‌دم. اما واقعیته. اگر قبولش کنی اون وقت می‌تونی از خاکسترش، قوی‌تر از قبل بلند شی.» و من آرام و مستمر اشک ریخته بودم و سر تکان داده بودم و پذیرفته بودم.


برچسب‌ها: دوستش داشتم, مبل درمان
+ شب‌بو
یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲
اگر سر بخورم پایین هم ملالی نیست.

آدم وقتی از چیزی یا کسی خوشش می‌آید و قلبش می‌خندد، سرحال می‌شود. نور می‌تابد توی دلش. خیال‌ها بافته می‌شوند و آدم را گرم می‌کنند. همان‌طور هم وقت رشته شدن این بافته‌ها، آدم یخ می‌کند. وقت سرخوردگی. وقت فرود، ناامیدی، دلسردی. وقت بی‌خیال شدن. زندگی همین است دیگر. مجموعی از این اوج و حضیض‌ها، فتح‌ها و شکست‌ها. امیدوار شدن‌ها و سرخورده‌شدن‌ها. زندگی مسیر انتقال بین این‌هاست. فقط فرقش این است که وقت تازگی شور و عشق، آدم می‌داند ممکن است از آن سرخورده شود و مثل همیشه سر بخورد پایین و مشکلی هم با آن ندارد. اما وقت‌هایی که نشسته پایین همان سرسره، اصلاً نمی‌تواند خیال هم کند که روزی دوباره آن بالا باشد. که دوباره بخواهد رویا نردبان کند و روی ابرهای نامطمئن راه برود. که این هم خاصیت ناامیدی‌ست.

این روزها؟ این روزها در حالت اولم. خیال‌ها را می‌بافم و گرم می‌شوم. دلم هم می‌خندد.

+ شب‌بو
پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲
are you there?

بابا، مومن‌ترین آدمی‌ست که در زندگی‌ام دیده‌ام. در همه‌چیز ردی از خدایش پیدا می‌کند و شکرش می‌کند. با تمام وجودش ایمان دارد که او برایش همه چیز را درست می‌کند. من هیچ‌وقت نتوانستم شکل بابا بشوم. من ایمانم را فراموش می‌کنم. من همچنان که شکرش می‌کنم، بعد از اتفاق‌های تلخ شک می‌کنم که اصلاً هست یا نیست؟ ما را می‌بیند یا نه؟ صدایمان را می‌شنود یا نه؟ چرا وقتی منتظر معجزه‌اش هستیم و ایمان داریم که به دادمان می‌رسد، دلمان را شاد می‌کند و به ساعت نکشیده، می‌زند توی پرمان و می‌گوید دروغ بود و تازه چیز تازه‌ای هم از دست داده‌اید؟ هیچ‌کدام این‌ها در ایمان راسخ بابا خللی به وجود نمی‌آورد. او حکمت خدایش را پیدا می‌کند. ادامه می‌دهد به ذکرها، به سجده‌های طولانی. من حتی از روزی یک صفحه حرف نوشتن با او هم دریغ می‌کنم.

کاش شکل بابا بودم. شاید آن وقت حالم بهتر و دلم قرص‌تر بود.


برچسب‌ها: مردی به نام پدرم
+ شب‌بو