
آدم وقتی از چیزی یا کسی خوشش میآید و قلبش میخندد، سرحال میشود. نور میتابد توی دلش. خیالها بافته میشوند و آدم را گرم میکنند. همانطور هم وقت رشته شدن این بافتهها، آدم یخ میکند. وقت سرخوردگی. وقت فرود، ناامیدی، دلسردی. وقت بیخیال شدن. زندگی همین است دیگر. مجموعی از این اوج و حضیضها، فتحها و شکستها. امیدوار شدنها و سرخوردهشدنها. زندگی مسیر انتقال بین اینهاست. فقط فرقش این است که وقت تازگی شور و عشق، آدم میداند ممکن است از آن سرخورده شود و مثل همیشه سر بخورد پایین و مشکلی هم با آن ندارد. اما وقتهایی که نشسته پایین همان سرسره، اصلاً نمیتواند خیال هم کند که روزی دوباره آن بالا باشد. که دوباره بخواهد رویا نردبان کند و روی ابرهای نامطمئن راه برود. که این هم خاصیت ناامیدیست.
این روزها؟ این روزها در حالت اولم. خیالها را میبافم و گرم میشوم. دلم هم میخندد.