یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴
بنویس لعنتی، بنویس

نمی دانم چه چیزی بنویسم. نمی دانم کدام تصویرها به درد این جستار می خورد. نمی دانم تکه تصویرها را چطور به هم وصل کنم و چطور توضیح دهم که تکه تکه ها در من یکی شده اند. نمی دانم اصلاً جستاری در کار خواهد بود یا نه. به همه چیز مشکوکم. به هرچیزی که دربارۀ خودم باشد و هرچیزی که قرار باشد از سرانگشتان من جاری شود. هر بار فکر می کنم که این بار دیگر کارم تمام است. فکر می کنم که نشر از پیشنهاد همکاری به من پشیمان خواهد شد. فکر می کنم که طرح کتابم، در زباله دان تاریخ دفن خواهد شد. تاریخی که تنها خودم از آن آگاهم و نه هیچکس دیگر. فکر می کنم که کوچک مانده ام و دارم دست و پا می زنم برای بزرگتر شدن اما انگار نمی توانم. نمی دانم. از بازنده بودن خوشم نمی آید اما انگار چیزی در من هست که مرا مدام به این سمت سوق می دهد که حتی وقتی می توانی برنده باشی، آنقدر تعلل کنی تا همه از خط بگذرند و بعد نوبت تو شود. که ببازی. از فکرها خسته ام و دلم می خواهد بخوابم. از مسئولیت هایی که بهشان نرسیده ام و از زمان که تند می گذرد خسته ام و دلم می خواهد بخوابم. دلم می خواهد از اینجای زندگی ام بگذرم. از این همه رویارویی می ترسم. از این همه محک خوردن. گریه ام می گیرد. دلم می خواهد بروم بیابان و تنها باشم. خیلی تنها. هیچکس منتظرم نباشد. هیچکس نداند کجا هستم. دلم می خواهد با خاک، با عصارۀ تشکیل دهندۀ جهان یکی شوم و هیچ کدام از نگرانی هایم را به یاد نیاورم. دلم می خواهد به جای این اراجیف متنی که سفارش داده اند را بنویسم اما نمی توانم. بابا می گوید این را نگو. بگو می توانم. باشد. می توانم. می نویسم. می سازم. برنده می شوم. سربلند می شوم. از پس همه چیز برمی آیم. دختر نمونۀ خانه می شوم. با مامان دوست می شوم و سوگش را تسکین می‌بخشم. دوستانم را می بینم. از پس آدم های ترسناک برمی آیم. در مجله و در کتاب متن های خوبی منتشر می کنم. اپیزود پشت صحنه ام بی نظیر می شود و در پلتفرم پخش می شود. پیام های بی پاسخم را جواب می دهم. آدم ها دوستم خواهند داشت. از پس کارمندی برخواهم آمد. پالتو و چکمه می خرم و پول کم نمی آورم. پس انداز می کنم و ماشینم را می خرم و از پس هزینه هایش برمی آیم. از پس رانندگی در اتوبان های تهران. هدیه تهرانی می شوم. با روسری گره زده و عینک دودی و گام های استوار. با اعتماد بنفس. از سی سالگی نمی ترسم. از تنها ماندن. شاید که عشق در برم می‌گیرد بی‌اینکه طلبی از من وصول کند. مستندم تمام می شود. جشنواره ها را طی می کند. آدم ها تماشایش می کنند. سراغ فیلم های بعدی ام می روم. بیشتر کتاب می خوانم. بیشتر فیلم می بینم. ورزش می کنم. لاغرتر می شوم. و زیباتر. خال های صورتم را برمی دارم و ابروهایم را مرتب می کنم. به خواهرم توجه می کنم، خیلی بیشتر از این روزها. او را در شهر می چرخانم. حرف می زنیم، حرف های زیاد. به درد برادرهایم می خورم. راه و چاه نشانشان می دهم. بهشان پول قرض می دهم. از کارمندی بی نیاز می شوم. کتابم را چاپ می کنم. دیگر اینقدر نمیترسم. اینقدر مضطرب نیستم. انقدر کوچک نیستم. انقدر احمق نیستم. من برنده می شوم بابا. من می توانم. اینطوری خوب است؟

+ شب‌بو
سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴
آخر آذر

تمام شدن پاییز همیشه غمگینم می‌کند. وقتی می‌دانم که از دستش خواهم داد بی‌اینکه همهٔ آنچه می‌خواستم را از آن‌ گرفته باشم و آرام تماشایش می‌کنم، به یاد زندگی می‌افتم، که می‌رود و می‌گریزد و هرقدر به آن چنگ بزنم، باز هم مانند آب روان است میان انگشت‌هایم.

+ شب‌بو
شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴
مسکّن

خوش‌گذرانی‌هایم با منیر شبیه به مخدری شده است که برایم لذت و فراموشی می‌آورد و قبل و بعدش مملو از احساس عذاب‌وجدانم می‌کند. عذاب وجدان از همهٔ کارهایی که باید می‌کرده‌ام و نکرده‌ام و همهٔ رسیدگی‌هایی که برای خانواده‌ام انجام نداده‌ام و همهٔ آدم‌ها و‌ دوستانی که مشتاق دیدارم بوده‌اند و ندیده‌امشان بخاطر کارها، و کارها ناتمام و عبث مانده‌اند، و در عوض همهٔ این‌ها مدام به این لحظه‌های کوچک سرخوشی برمی‌گردم با دوست تازهٔ دهه‌هشتادی‌ام که انگار اوایل جوانی را به زندگی‌ام برمی‌گرداند. با او که هستم بیست‌وهفت‌سالگی و همهٔ آنچه که باید باشم و نیستم فراموشم می‌شود و همان علاف و سرخوش بیست‌ساله می‌شوم که بی‌اهمیت‌ترین چیزها را دنبال می‌کند و بهشان می‌خندد.

+ شب‌بو
چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴
اضطراب

نمی‌نویسم؟ نه، نمی‌نویسم. از چه چیزی بنویسم. جهان مثل همیشه رو به فروپاشی است. جنگل ها می سوزند و چشمه ها خشک اند و آسمان نمی بارد. فقر این دور و بر می‌چرخد و عشق مدام راهش را گم می‌کند. هوا از زورِ آلودگی، بینایی آدم را می‌گیرد. چشم، چشم را و شهر را نمی‌بیند. تلاش می‌کنم به‌اش فکر نکنم. تلاش می‌کنم بپذیرم عمرمان در این هوای ظلم‌آلود می‌گذرد و همین هوا ما را خواهد کشت. تلاش می‌کنم روی کارم تمرکز کنم. تلاش می‌کنم مدام فکر نکنم که ارزشش را دارد یا نه. وقتی مدام به این سوال فکر کنی و لنزت را کوچک کنی هیچ‌چیز ارزشش را ندارد. دلم می‌خواهد کارهای بزرگی کنم اما مشکلم این است که به خودم باور ندارم. همینقدر ساده و کلیشه‌ای. نمی‌توانم باور کنم که کاری را واقعاً خوب انجام می‌دهم. همیشه فکر می‌کنم به شانس، به اشتباه آدم‌های دیگر که به من فرصت داده‌اند، به اینکه به زودی دستم رو می‌شود. در کنترل ذهنم و گذشتن از مانع‌های روانی بسیار کم‌توان شده‌ام و همین مرا کند کرده و به کارهایم آسیب می‌زند. اصلاً این مزخرفات چیست که به هم می‌بافم؟ یادم رفت که چه می‌خواستم بگویم.

+ شب‌بو