
دیشب توی کانالم نوشتم: «نمیدونم، شایدم واقعاً کار درست رو مریم کرد.»
نه چون شب بود و رد داده بودم، چون از صبح میخواستم بنویسم و شب نظرم عوض نشده بود. من نمیتونستم این کار شاید درست رو بکنم، ولی اون موقع دیگه گفتنش هم به نظرم عیبی نداشت. برخلاف همیشه که قبل خواب چیزهایی که از خودم نوشتم رو پاک میکنم، این رو پاک نکردم و با خشم و ناراحتی، خوابیدم.
خوابهای جورواجور دیدم. توی یکیش، با دو تا بازیگر تئاتر محبوبم، مشغول تمرین تئاتر بداهه بودم. توی یکیش رفتم توی یک کتابفروشی و پشت ویترینش کتاب تازه ام رو گذاشته بود، و نوشتۀ بود کتاب تازۀ .... اسمم، و رفتم بقیۀ کتاب هام رو هم براش بیارم. هرچند ازشون راضی نبودم.
نمیدونم. دارم فکر میکنم که ناخودآگاهم تلاش کرده بهم امید بده و ازم مراقبت کنه؟ تلاش کرده توی خواب به ذوقم بیاره تا یادم بیاد؟
یادمه ناخودآگاه عزیزم. ولی کفاف نیست.
وقتی نمی نویسم، کپک می زنم. توصیف مختصرِ بهتری به ذهنم نمی رسد. با این حال نمی دانم چرا تنم مقاومت عجیبی در برابر باز کردن صفحۀ سفید، نیم ساعت نشستن و نوشتن ایده ها و گفتگوهای ذهنی دارد. آیا گونۀ خاصی از انسان اساساً بر ضد خویش است و کاملاً ماهرانه و با ظاهری طبیعی، از انجام کارهایی که وضعیتش را بهتر می کنند، دوری می کند؟ آیا این نوع انسان بر خلاف آنچه نشان می دهد، از بهترشدن می ترسد؟ آیا او میل به آرزومندی همیشگی دارد، نه لزوماً محقق کردن آن ها؟ این انسان کاملاً دوگانه نیست؟ با نیمی که مشتاق و مصر به جلو می رود و نیمی دیگر که پرقدرت او را به عقب می کشد؟ نیمی که دست و پایش را در موم فرو می برد و می گوید بمان، بمان، بمان. از تخت بیرون نیا، اگر رفتی سازت را برندار، اگر برداشتی یک ساعت تمرین نکن، اگر کردی لپ تاپت را باز نکن، اگر باز کردی هر کاری کن اما ننویس، از خانه بیرون نرو، اگر رفتی آدم ها را نبین، اگر دیدی با آن ها از ایده هایت حرف نزن، اگر زدی عملی شان نکن، به قرارهای بعدی ادامه نده، از فرصت هایت استفاده نکن، شانس هایت را جدی نگیر، همۀ پول هایت را برای چیزهای بیهوده خرج کن، بگذار حسابت همیشه خالی شود، آدم ها از تو ناامید شوند، بگذار تبدیل به آن چیزی که می خواستی نشوی اما همه بگویند می توانستی، اجتماعت را خالی کن، بگذار حیف شوی، برگرد به خواب، برگرد به تخت، فردا روز دیگری ست، اما نه برای تو.
تو جان می کنی چیز دیگری باشی. برخلاف این صدا. اما هر روز باید دست و پایت را از توی موم حرکت بدهی. توضیح پذیر نیست. کندی. همه می پرسند چرا این همه طول کشید؟ چرا این همه طول می کشد؟ نمی دانم. فقط می دانم عمرم تمام می شود.