
دیشب توی کانالم نوشتم: «نمیدونم، شایدم واقعاً کار درست رو مریم کرد.»
نه چون شب بود و رد داده بودم، چون از صبح میخواستم بنویسم و شب نظرم عوض نشده بود. من نمیتونستم این کار شاید درست رو بکنم، ولی اون موقع دیگه گفتنش هم به نظرم عیبی نداشت. برخلاف همیشه که قبل خواب چیزهایی که از خودم نوشتم رو پاک میکنم، این رو پاک نکردم و با خشم و ناراحتی، خوابیدم.
خوابهای جورواجور دیدم. توی یکیش، با دو تا بازیگر تئاتر محبوبم، مشغول تمرین تئاتر بداهه بودم. توی یکیش رفتم توی یک کتابفروشی و پشت ویترینش کتاب تازه ام رو گذاشته بود، و نوشتۀ بود کتاب تازۀ .... اسمم، و رفتم بقیۀ کتاب هام رو هم براش بیارم. هرچند ازشون راضی نبودم.
نمیدونم. دارم فکر میکنم که ناخودآگاهم تلاش کرده بهم امید بده و ازم مراقبت کنه؟ تلاش کرده توی خواب به ذوقم بیاره تا یادم بیاد؟
یادمه ناخودآگاه عزیزم. ولی کفاف نیست.