چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴
تا سحر چه زاید باز

در این دو هفته شکل مطلوبی از زندگی را داشته‌ام. شبکه‌های اجتماعی را از گوشی موبایلم حذف کرده‌ام. روزها در خانه مشغول کار بودم و عصرها، در محله، به دنبال کار سوژه می‌رفتم. نه همهٔ عصرها. اما همان چند تایی که رفتم، دلچسب بود. عصر بهاری همراه با باد و نسیم، و اغلب دست پر برگشتم، با سوژه و شماره و عکس و فیلم. بعد رفتن به تره‌بار و خرید ریحان تازه و دیگر چیزها، خرید خامه و نان تازهٔ سنگک یا بربری، برگشتن به خانه، دم کردن چای و روشن کردن الهه یا شجریان و عصرانه خوردن و بعد دوباره شب و تلاش برای جمع کردن تمرکز و کار... جز به ضرورت و البته دو سه بار غیرضرورت به مرکز شهر نرفتم. این باعث شد انرژی‌ام برای کارهای فکری و‌ تمرکز جمع شود. حال پس فردا قرار است به دو قرار کاری بروم، دو موقعیت کاری که نه به بار اند نه به دار اما اینطور که پیداست هردویشان خیلی خوب اند و من علاوه‌بر وحشت انتخاب کردن، ترس این را گرفته‌ام که این زندگی نورسیدهٔ بهاری و آرامشش و نظم شکنندهٔ کارهایم را از دست بدهم. کاش معجزه‌ای در کار بود و می‌شد همه‌اش را با هم داشت. وقت و آرامش و پول و انرژی. حیف که مدام باید چیزی را با چیزی دیگر تاخت زد.

+ شب‌بو
دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴
شب

برق ها رفته و شمع های دست ساز را در سکوت خانه روشن کرده ام. امشب آخرین ذره های بهارنارنج پارسال را دم کردم. بیدمشک ها هم تمام شده اند. باید بروم شیراز. با همۀ این که از شلوغی و فضای توریستی متنفرم، باید بروم شیراز. کاش پولم را بدهند. کاش تدوین این فیلم در همین هفته تمام شود. کاش مثل برگی در باد کنده شوم. بروم شربت خانۀ بلی. اگر بتابی ها هنوز مانده باشند. بروم از صاحبش بهارنارنج های مخصوص خودش را بگیرم. بروم عرقیات ژاله. بروم قبرستان. بروم جاهای تازه پیدا کنم. بروم تنهاتر باشم. گم شوم و برگردم. جالب است که باریدن باران، روشن کردن شمع در تاریکی مطلق، بهار، و یک موسیقی، اینقدر حال آدمیزاد را عوض می کند...

+ شب‌بو
یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴
مرگ را زودتر باور کن.

آدمیزاد عادت دارد آنقدر مُرده را روی دوشش بکشد تا بالاخره بوی گندش دربیاید.

اولش گمان می کند که خودش به اشتباه افتاده و جسم زیر دستش هنوز جان دارد. بعد امید دارد با روی دوش کشیدنش، رنجش ثمر دهد یا قطره ای باران از آسمان بیاید و معجزه کند. در حالی که مُرده، مُرده است. عزیزم. بار را زمین بگذار.


برچسب‌ها: دوستش داشتم
+ شب‌بو
شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴
این هفته وقت ندارم

امروز خواهرم و برادرم از پرخاشگری‌ام بغض کردند. عین به عین مادرم می‌شوم و تجربه‌ای که از او داشتم را به دیگران منتقل می‌کنم. یک دلیل دیگر که چرا باید تا می‌توانم در غار و پیلهٔ تنهایی بمانم. دلم می‌سوزد که چقدر مهربان و معصوم و باتحمل‌اند و چقدر دوستم دارند و من عجب که موجود عوضی‌ای هستم. موجود عوضی‌ای که بزرگترین خوشبختی‌اش داشتن آن‌هاست و اینطور با کم‌تحملی آزرده‌شان می‌کند. نیم‌شب است و در تاریکی باران می‌بارد و در جواب دوست نادیده‌ای، بی‌دلیل نوشتم شاید که کمی مرگ همیشه نیاز است. و حالا دارم فکر می‌کنم که آره. واقعاً همیشه کمی مردن از چیزها، نیاز است. هفتهٔ بعد کمی می‌میرم.

+ شب‌بو
پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴
عیب نداره

بالاخره یه روزی بزرگ می‌شی، یادت می‌ره، عزیزم.

+ شب‌بو
دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴
بازی نور و تاریکی

دریچه‌های مسدود

پشت به پشت هم

و سپس ناگهان گشایش


برچسب‌ها: شاید شعر
+ شب‌بو
یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴
بدا بر من

«باید بپذیرم که عشق ... مرده است، من نیز باید آن را در خود بکشم. باز هم به یاد تورات می‌افتم که می‌گوید: «هر چیز را زمانی و هر مرادی را دورانی است... زمانی برای تولد و زمانی برای مرگ. زمانی برای عشق ورزیدن و زمانی برای کینه ورزیدن... » اما این‌جا هم در برابر تورات می‌ایستم. کینه را به دل راه نمی‌دهم چون با این کار بیش از هر چیز خود را تحقیر کرده‌ام. فقط عشق خودم را می‌کشم و بحران را از سر می‌گذرانم تا دوباره ستون پاهایم را از زیر تنم احساس کنم. بدا بر من که هر روز باید زندگی‌ام را از نو آغاز کنم.»

در حال و هوای جوانی | شاهرخ مسکوب

.

.

برای هر چیز زمانی است،
و هر کاری در زیر آسمان وقتی دارد:

زمانی برای زاده شدن، و زمانی برای مردن؛
زمانی برای کاشتن، و زمانی برای برکندن آن‌چه کاشته شده.

زمانی برای کشتن، و زمانی برای شفا دادن؛
زمانی برای ویران کردن، و زمانی برای بنا نهادن.

زمانی برای گریستن، و زمانی برای خندیدن؛
زمانی برای ماتم گرفتن، و زمانی برای رقصیدن.

زمانی برای افکندن سنگ‌ها، و زمانی برای گرد آوردن آن‌ها؛
زمانی برای در آغوش کشیدن، و زمانی برای پرهیز از آغوش.

زمانی برای به دست آوردن، و زمانی برای از دست دادن؛
زمانی برای نگاه داشتن، و زمانی برای دور انداختن.

زمانی برای دریدن، و زمانی برای دوختن؛
زمانی برای خاموشی، و زمانی برای سخن گفتن.

زمانی برای دوست داشتن، و زمانی برای نفرت ورزیدن؛
زمانی برای جنگ، و زمانی برای صلح.

عهد عتیق | فصل سه | آیات یک تا هشت


برچسب‌ها: دوستش داشتم
+ شب‌بو
شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴
گاهی هم باختن این شکلیه.

آن احساس چقدر با تو خوشبختم را بعد دیدارهایمان دیگر ندارم. شاید چون قرار نبوده داشته باشم. چون اصلاً قرار نبوده چیزها،کیفیت‌ها، شکل‌ها، پایدار باشند. شاید چون باید در بیست‌وشش سالگی یاد بگیرم با زوال یا تغییر شکل یا هردویشان کنار بیایم. یادبگیرم که شاید اگر روابط انسانی سرخورده‌ام می‌کنند، باید مدتی دست از تلاش کردن بردارم. و با خلا درونی‌ام چشم در چشم بنشینم، عصرهای متمادی با آن چای بخورم، و جز در متن‌ها و تصویرها و در عوالم غیرمادی، جایی به دنبال تسکینش نگردم. شاید چون تسکین‌پذیر نیست. شاید چون دوایی هست که زمانی اثر می‌کرده و حالا نه. شاید باید یاد بگیرم که بگذارم محبت برود دور شود از من وبرای خودش هوا بخورد. که لازم نیست کنارم باشد. شاید لازم است بپذیرم که زمان گذشته است، و دبیرستانی نیستم، و دانشجو نیستم، و دارم راه خودم را در شغلم پیدا می‌کنم و سبک زندگی‌ام دارد عوض می‌شود، و برای نوشتن و ساختن و خواندن به تنهایی بیشتر احتیاج دارم، و خانه ندارم، و پول هم ندارم، و خب، طبیعی است اگر بخش زیادی از رفیق ده‌ساله‌ام را به کسی که خانهٔ مستقل و پول و وقت‌های آزاد مشابه دارد، ببازم. شاید اصلاً قرار نبوده آن کیفیت را نبازم. و باید یاد بگیرم که این از ارزش هیچ‌چیز کم نمی‌کند و هنوز به خاطراتم ببالم و تلاش برای تکرارشدنشان را رها کنم.


برچسب‌ها: تنهایی عریان, دوستش داشتم
+ شب‌بو
سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۴
مولانا

ما جنون واحد لی فی الشجون

بل جنون فی جنون فی جنون

در ریشه‌های من یک جنون واحد نیست، بلکه جنون در جنون در جنون در هم پیچیده است...


برچسب‌ها: از شعرها
+ شب‌بو
یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴
خرم آن روز که فارغ شوی از خلق و خلیل

تناقض من در اینجاست که فردی برونگرا و بسیار اجتماعی هستم. هم روابط عمومی ام خوب است، هم خوش شانس بوده ام و دوستان خوبی دارم، هم بسیار احساساتی و عاطفی ام و به آن ها نیاز دارم. هم به دوستان نزدیک برای روابط عمیق، هم به دوستان دورتر و جمع های سطحی برای گرفتن انرژی اجتماعی. اما.. اما مدام دلم می خواهد که از همۀ آدمیان بگریزم. با تمام وجود دلم می خواهد که دلم نخواهد. دلم می خواهد که محتاج این ارتباط ها نباشم. همیشه یا خودم را بابت رفتارها و حرف های هیجانی سرزنش می کنم، یا دلم از چیزهای کوچک و بزرگ می شکند، یا ترس برم می دارد. حالا که این ها را دارم می گویم، در این دو سه سال کلی جمع ترک کرده ام. یا در واقع خودم را کمرنگ کرده ام. اما انگار بسم نیست. دلم یک گوشه نشینی تمام عیار می خواهد. دوری گزینیِ بی کم و کاست. دلم می خواهد از همۀ این بازی ها بروم بیرون و جزئی از این معادله ها نباشم. دلم می خواهد کم حرف باشم. از این میل به وصل ها خسته ام چون این میل لعنتی، طنابی می اندازد دور کمر آدم، چرخش می دهد، پرتابش می کند، بازی اش می دهد، دل خوشش می کند، مشتاقش می کند، سرشارش می کند، و سرآخر هم سرخورده اش می کند و دل شکسته پرتش می کند گوشۀ رینگ.

شاید بعدها که این ها را بخوانم، در میانسالی مثلاً، و احتمالاً از حالا خیلی تنهاتر باشم، به حماقت خودم افسوس بخورم یا بخندم و بگویم که چرا قدر ندانستم. آری احتمالاً همینطور خواهد بود. اما خودم هم نمی دانم که چرا نمی توانم لذت ببرم آیندۀ عزیزم. انگار تهی و تهی تر می شوم هرچه بیشتر می گذرد...


برچسب‌ها: تنهایی عریان
+ شب‌بو
دوشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۴
آخرین شب قدر، شروع ۱۴۰۴

امسال صبور باشم و ثمر بدم.

در آغوش خودت.

+ شب‌بو
شنبه دوم فروردین ۱۴۰۴
«رود باش اما بمون»

آدمیزاد یادش می‌رود که هرچه بیشتر و سفت‌تر به چیزی بچسبد، بیشتر از دست می‌دهد. یادش می‌رود که باید جاری بود؛ بی‌ترس و بی‌گره. که نباید در تب و ولع از دست ندادن بود؛ که ماندنی می‌ماند و برود هم برمی‌گردد و نماندنی را هیچ‌کدام این تقلّاها کارگر نیست. آدمیزاد یادش می‌رود که مثل رود باید زیست. شکرگزار آنچه داشته و امیدّوار برای آنچه که خواهد داشت و نخواهد داشت. دست‌شسته باید زیست.


برچسب‌ها: تنهایی عریان
+ شب‌بو