
برق ها رفته و شمع های دست ساز را در سکوت خانه روشن کرده ام. امشب آخرین ذره های بهارنارنج پارسال را دم کردم. بیدمشک ها هم تمام شده اند. باید بروم شیراز. با همۀ این که از شلوغی و فضای توریستی متنفرم، باید بروم شیراز. کاش پولم را بدهند. کاش تدوین این فیلم در همین هفته تمام شود. کاش مثل برگی در باد کنده شوم. بروم شربت خانۀ بلی. اگر بتابی ها هنوز مانده باشند. بروم از صاحبش بهارنارنج های مخصوص خودش را بگیرم. بروم عرقیات ژاله. بروم قبرستان. بروم جاهای تازه پیدا کنم. بروم تنهاتر باشم. گم شوم و برگردم. جالب است که باریدن باران، روشن کردن شمع در تاریکی مطلق، بهار، و یک موسیقی، اینقدر حال آدمیزاد را عوض می کند...