یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲
مثل‌ خوابی گذرا

با دوستانم که به امید یافتن دشتی، در جاده‌های اطراف شهر چرخ می‌زدیم، تمایل بی‌حدی داشتم به اینکه در هوای ابری، پنجرهٔ ماشین را نیمه‌باز بگذارم، آهنگ ملایمی پخش شود، و چشم‌هایم را ببندم و جاری شوم. حال بدی نداشتم. و ندارم. اما انرژی و هیجان بی‌اندازه‌ای هم در من نیست. دلم موسیقی‌های آرام می‌خواهد، هوای بی‌آفتاب، تپه‌های کمی سبز و جاده‌های بی‌انتها. چرایی‌اش را در خودم می‌جوریدم که به پاسخی ساده رسیدم: خسته‌ام. احتیاج دارم خستگی در کنم. امسال، از روز اولش یا بهتر است بگویم از لحظه‌های اولش، تا همین اواخر، مشغول درآوردن ترکش‌هایی از تنم بودم که در این چند سال برداشته بودم. تیر تازه نخوردم، اما بهبودی از آنچه بر من رفته بود، بی‌نهایت‌ طولانی بود. روز و شب‌های نه‌چندان کمی، تا سر حد مردن رنج کشیدم، و زنده ماندم. بیشترین انرژی‌ام صرف همین‌ها شد: زنده ماندن، فهمیدن، و در آغوش گرفتن عمیق‌ترین ترکش‌ها. بعد از این فکرها به خودم حق می‌دهم که حالم بد نباشد اما آرام باشم. آرام و گنگ و طولانی. مثل دشت. مثل دریا. «و مثل هر چیز که از ما نشانه‌ای دارد و ما از آن نشانه‌ای داریم.»*

*مختاری

+ شب‌بو
چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲
جهان گذشته‌ها

تمام‌شده‌ها، تمام شده‌اند اما در خواب‌های تو پرسه می‌زنند. دستت به نوشتن برایشان… می‌رود… نمی‌رود… نمی‌رود.

هر شب پرسه می‌زنم. اغلب در آن کوچه که خانهٔ مادربزرگ‌ها در دو سرش بود. خیلی وقت‌ها در جاده. در بیابان. گاهی از پله می‌افتم. مثل سه سالگی. و گاهی آدم‌های گذشته به خواب می‌آیند. دوستان دراماتیک دورهٔ راهنمایی. آدم‌های کنارگذاشتهٔ روابط پیچیده. آن‌ها رد عشق و رد نفرت را روی قلبت گذاشته‌اند. که روز‌های شروع جوانی عمیق‌ترین احساساتت را با آن‌ها تجربه کرده‌ای. روزهای شور، روزهای خامی، روزهای نابلدی و جسور بودن... آن‌ها از من چه می‌خواهند؟ من از آن‌ها چه می‌خواهم؟ یک بار برای یکی‌شان نوشتم. ایمیل فرستادم. به ایمیل قدیمی دورهٔ راهنمایی. اما چیزی عوض نشد. آن سر دنیا بود. هیچ حسی نداشت. حتی خشم و نفرتی که بشود درباره‌اش حرف زد. خواب‌های من اما ادامه دارند. مرده‌ها و رفته‌ها، بیشتر بیابان و کمتر دریا، بیشتر بهت و کمتر شادی، هر شب در جهانی دیگر پرسه می‌زنم. جهان گذشته‌ها.

+ شب‌بو
جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲
در آغوش برف

تا زانو توی برف بودیم و سعی می‌کردیم از آدم برفی کوچک کج‌وکوله‌مان عکس بگیریم. دکمهٔ شاتر را نزده بودم که خواهرم گفت: سگ‌ها! برگشتم و یک گله سگ را دیدم که به سمتمان می‌دویدند. حدود ده تایی بودند، که یکی‌شان تولهٔ کوچک ترسیده‌ای بود. گفتم نترس. آرام سر جایمان ماندیم و دقیقه‌های زیادی گله دورمان چرخید و پارس کرد و چشم‌غره رفت تا سرآخر بهمان اعتماد کرد. بعد به صف شدند و راهی توی برف‌ها پیدا کردند و آرام آرام رفتند. نمی‌دانم چرا با اینکه دوربین دستم بود، وقتی که به سمتمان دویدند، دکمهٔ ضبط را نزدم. میزان هوشیاری سگ‌ها را خیلی جدی گرفته‌ام. ترسیدم شاید صدای شاتر عکس ناامن‌شان کند. یا فیلم گرفتنم اوضاع را بدتر کند. در حالی که هیچ نبود. وقتی اعتماد کردند دکمهٔ ضبط را زدم. بارها توی برف‌های تا کمر آمده‌شان رفتند و آمدند و ما از جایمان جم نخوردیم، تا جایی که ناپدید شدند. به هم نگاه کردیم و گفتیم: همراه آن‌ها خودمان هم آرام شدیم. بعد افتادیم توی برف و خوابیدیم. هنوز داشت می‌بارید. آرام گرفته بودم. انگار روی آب بودم. هرکجا چشم می‌دواندم، سپیدی بود. آسمان و زمینی که رویش بودیم. دانه‌های برف که پشت هم روی صورتم فرو می‌آمدند و‌ نگاهم که به آسمان بود، توی دلم گفتم کاش شفا باشند. توی دلم خواستم که به جزیرهٔ آرام و رونده‌ام برگردم. خواستم آن گره‌ای که توی دلم باز نمی‌شود، باز شود. به مدد سپیدی. به مدد بارش. این دانه‌های کوچک. تکرار. و به مدد امید…

به خانه برگشتم.

+ شب‌بو
سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲
در خانه پشت شیشه

به خودم اطمینان می‌دهم: چیزی برای ترسیدن نیست.

برف سه روز است که مداوم می‌بارد و ما را در سپیدی خود فرو می‌برد. اضطراب اینجا ماندن می‌گیرم. اینکه نتوانم بروم. حبس شوم. نتوانیم راه برویم. اتفاقی بیفتد. نمی‌دانم. می‌ترسم از پیش برنیاییم. دلم می‌خواهد بیاید زیبایی‌اش را نشان بدهد و برود. اما حالا نمی‌رود. چرا از تو می‌ترسم برف؟ از تو که این همه لطیف و سپید و آرامی؟

از تو نیست برف. این روزها از همه چیز می‌ترسم.

+ شب‌بو
یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲
«برفی که سر باز ایستادنش نیست»

در این محله، که نزدیکی آخرین نقطه های کوه های بلند تهران است، برف بدون توقف می بارد. آرام، صبور، مداوم، طولانی... گاهی تندتر می شود. بارش بی امان برف، احساسی به من می دهد که نمی دانم نامش چیست. ترکیبی از لذت، آرامش، وجد، آسودگی، و ترس، نگرانی اینکه چه کار باید بکنم در مقابل زیبایی ات؟ در مقابل این همه سپیدی که گسترده شده پیش چشم هایم. در مقابل این مهر... مهر سپید، مهر آرام، مهر تمام نشدنی...

چای ام را سر می کشم، موسیقی آرامم را گوش می کنم، به صدای باریدن پشت پنجره توجه می کنم، و می دانم که کاری نمی توانم بکنم. این بخشی از بزرگسالی ست. وقتی که می دانی همیشه همین طوری است. باید آمیختۀ آرامش و نگرانی را تاب بیاوری، ثبت نکنی، و تماشا کنی تا به همین آرامی بگذرد...

به قول شهرام شیدایی

«یک روز نیز برای زندگی کافیست»

+ شب‌بو
جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲
من و ماه در یک قاب

من آرام شده‌ام، آرام
آن‌قدر که یک خورشید و یک ماه را
می‌توانم چون مادری دوطرفِ سینه‌ام بخوابانم و بگویم
تحمل کنید تحمل
باید ادامه دهیم.

شهرام شیدایی


برچسب‌ها: از شعرها
+ شب‌بو