
با دوستانم که به امید یافتن دشتی، در جادههای اطراف شهر چرخ میزدیم، تمایل بیحدی داشتم به اینکه در هوای ابری، پنجرهٔ ماشین را نیمهباز بگذارم، آهنگ ملایمی پخش شود، و چشمهایم را ببندم و جاری شوم. حال بدی نداشتم. و ندارم. اما انرژی و هیجان بیاندازهای هم در من نیست. دلم موسیقیهای آرام میخواهد، هوای بیآفتاب، تپههای کمی سبز و جادههای بیانتها. چراییاش را در خودم میجوریدم که به پاسخی ساده رسیدم: خستهام. احتیاج دارم خستگی در کنم. امسال، از روز اولش یا بهتر است بگویم از لحظههای اولش، تا همین اواخر، مشغول درآوردن ترکشهایی از تنم بودم که در این چند سال برداشته بودم. تیر تازه نخوردم، اما بهبودی از آنچه بر من رفته بود، بینهایت طولانی بود. روز و شبهای نهچندان کمی، تا سر حد مردن رنج کشیدم، و زنده ماندم. بیشترین انرژیام صرف همینها شد: زنده ماندن، فهمیدن، و در آغوش گرفتن عمیقترین ترکشها. بعد از این فکرها به خودم حق میدهم که حالم بد نباشد اما آرام باشم. آرام و گنگ و طولانی. مثل دشت. مثل دریا. «و مثل هر چیز که از ما نشانهای دارد و ما از آن نشانهای داریم.»*
*مختاری