
احتمالاً این جنون است. نه خود جنون اما در خط جنون. آنقدر از خودم بدم میآید که وقتی نیاز به شاشیدن دارم، نمیشاشم. اصلاً نمیدانم این را چطور توضیح بدهم. وقتی نیاز به نوشتن دارم، نمینویسم. این چیزی است که میدانم برایم بهتر است. داروهایم را نمیخورم. کتاب داستان کنار دستم است و چیزی تا پایانش نمانده، دلم میخواهد بخوانم، اما نمیخوانم و تا وقتی خوابم ببرد سرم را توی این گوشی مزخرف نگه میدارم و به یک بازیِ بیهدف ادامه میدهم که میدانم بلدش نیستم و توی آن هم میبازم. انگار باختن برایم بهتر است. بالاخره زرشک خریدم که مربا درست کنم اما درست نمیکنم و رهایشان کردم توی آشپزخانه تا بگندند. گرسنهام اما غذا نمیخورم. توی کثافت زندگی میکنم اما تمیزش نمیکنم. همه از چیزی میگویند که در من میبینند، در من و ایدهام، اما هیچ کاری در راستایشان نمیکنم و خودم را در آینده کسی میبینم که بر سر مرده و زندهاش میگویند آخی، حیف شد. آنقدر از خودم به مثابه دشمنی بیارزش، خشمگینم، که میخواهم تبدیلش کنم به یک قربانی. نه قهرمان. کسی میپرسد: چرا؟ دلیلی ندارم. یادم نمیآید. یادم نمیآید چرا اینقدر از خودم ناراحتم. چرا اینقدر از خودم نفرت دارم. چرا اینقدر نمیتوانم تحمل کنم. هیچچیز یادم نمیآید. شعر شهرام شیدایی را برای بار هزارم میخوانم. «دست در آتش دارم. دست در گلوی لحظهها. نمیتوانم، دیگر نمیتوانم».
بعد از چهارسال پیش استاد سه تارم رفتم. راه همان راه بود و خیابان همان خیابان. سمساری ها همان بودند، جنس هایشان و پیرمردهایشان همان، نور آفتاب عصرش همان. درخت توت کهن ته کوچه بن بست هم همان بود. استاد هم همان بود، شمعش، عکس های قدیمی اش کتاب های عرفانی اش. من بودم که دیگر همان نبودم. شاید هم بودم. نمی دانم. دو شب است که علاوه بر نوشتن، یک ساعت تمرین ساز هم اضافه شده. دلم می خواهد شب ها زود برگردم خانه. استراحت کنم، بنوازم، بنویسم. می خواهم از چیزهای همیشگی کم کنم و به جایش متعهد بشوم. فعلا تمرین، تمرین ممارست است. ممارست... در سه تار هم خیلی نمی خواهم آهنگی بنوازم. این بار بیشتر فقط می خواهم تمرین کنم. این تمرین کردن اصل اتفاق من است. می خواهم وقتی دارم از خستگی می میرم، برگه های نت را بردارم. وقتی دلم می خواهد ولو شوم، صاف بنشینم و وقتی دلم می خواهد همه چیز را رها کنم، ساز را بردارم و مجبور باشم ده بار از روی نتهای تکراری بخوانم تا تمرکزم جمع شود و بنوازم و دوباره همان را بنوازم آنقدر که یک ساعتم تمام شود و بتوانم خودم را آزاد کنم. تنها چیزی که از جان خودم میخواهم، این است که یاد بگیرم ممارست به خرج دهم و درست در همان لحظهای که دلم میخواهد بیفتم و بمیرم، نمیرم. بلکه با رنج ادامه بدهم.