چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳
اما می ترسم

انتهای امروز سی آبان... یک ماه از بیست و شش سالگی گذشت و پر از وحشت و بحران های ذهنی گذشت... وحشت از بیست و شش سالگی و بزرگسالی ای که از آن غافل بودم و شش سالی که انگار بر باد و در باد زیسته ام... خودم را که گم می کنم تنهایی می آیم سفر. انگار وقتی همراه سیل آدم های ناشناخته در زیرگذر یک ایستگاه غریبه راه می روم، چیزی در من آرام می شود. چیزی که یادم می آورد ذره ام، ناچیز،، بی اهمیتم. وقتی تنها می روم وسط بیابان مطمئن می شوم هیچی نیستم و آن وقت از گم شدنم کمتر می ترسم...

+ شب‌بو
سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳
مرد چون مردن را دوست داشت.

از سهروردی که رد می‌شوم از نو به همه چیز فکر می‌کنم. به اینکه مریم واقعاً مُرد. به سربالایی خانه‌اش، به مبل‌های طوسی، به بهمن‌های پای پنجره، به کیک‌ها، تولدها، و به آخرین یادداشتی که تصورش می‌کنم. به شبی که توی پارک کنار اتوبان جمع شدیم و من حاضر نشدم لباس مشکی بپوشم. به خنده‌های دیوانه‌واری که تنها چیزهایی بودند که داشتیم. به خانه‌مان که سهروردی بود و دیگر نیست. به مریم که واقعاً مُرد.


برچسب‌ها: مرگ
+ شب‌بو
پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳

نمی‌نویسم، یا کم می‌نویسم، چون اندوه شرمگینم می‌کند. از هنوز و همیشه همراه داشتن هالۀ ابری دور سرم، از دوره کردن این شعرها، از جذب شدن به موسیقی‌های غم‌انگیز، از به دور خودم پیچیدن و دست و پنجه نرم کردن با همان چیزهای قدیمی، شرمنده می‌شوم. پیش خودم، پیش دوستانم، پیش آدم‌هایی که مرا نمی‌شناسند، و پیش جهان، که اگرچه اصلاً جای خوبی نیست، اما قرن‌هاست که همین است و نمی‌توانم اوضاع ابر دور سرم را به آن ربط بدهم. باید بپذیرم که هرچه هست در من است. چند روز پیش بیست و شش ساله شدم. برخلاف سیزده سال گذشته، در وبلاگم چیزی ننوشتم. چیزی برای گفتن ندارم؛ چیزی که ارزش خوانده شدن داشته باشد. همین خط‌ها هم از سر اعتیاد است. سال‌هاست که وقت فوت کردن شمع که می‌رسد و می‌گویند آرزو کن، در آن لحظه، همه چیز برایم ارزشش را از دست می‌دهد و چیزی نیست که تمنایش را داشته باشم، جز عشق. آرزو می‌کنم که زندگی‌ام بدون عشق و دوستی نماند و عزیزانم در سلامت باشند. تا به حال هم بدون عشق و دوستی نمانده. محبت از هزار مجرا به قلبم تزریق شده و زنده نگهم داشته است. اما چیزی که مواجهه‌اش برایم تازگی دارد، وزنهٔ عشق به خود است. همیشه بیرون از خودم طلب کردم بی‌اینکه اعتراف کرده باشم چقدر از خودم بیزارم و بی‌آنکه بدانم این یعنی سوراخ بودن بالن روحت. یعنی درجا زدن حتی در عشق به دیگران. آرزوی سال بیست و ششم باید این باشد که کمی بتوانم خودم را ببخشم، کمی دست لطافت بر سر خودم بکشم، و شاید کمی خودم را لایق نباختن ببینم. لایق سرافکنده نبودن. شاید.


برچسب‌ها: در باب آخرِ مهرها
+ شب‌بو