
انتهای امروز سی آبان... یک ماه از بیست و شش سالگی گذشت و پر از وحشت و بحران های ذهنی گذشت... وحشت از بیست و شش سالگی و بزرگسالی ای که از آن غافل بودم و شش سالی که انگار بر باد و در باد زیسته ام... خودم را که گم می کنم تنهایی می آیم سفر. انگار وقتی همراه سیل آدم های ناشناخته در زیرگذر یک ایستگاه غریبه راه می روم، چیزی در من آرام می شود. چیزی که یادم می آورد ذره ام، ناچیز،، بی اهمیتم. وقتی تنها می روم وسط بیابان مطمئن می شوم هیچی نیستم و آن وقت از گم شدنم کمتر می ترسم...