پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۲
همه رو غافلگیر کن شب‌بو. تو می‌تونی؟

بدی افسردگی، منظورم ناراحتی نیست منظورم بیماری افسردگی‌ست، این است که کم‌کم تبدیل به ویژگی تو می‌شود. تو نیست، اما اگر می‌توانی، این را ثابت کن. تو آدمی هستی که دیر پیام‌هایش را جواب می‌دهد، نه آدمی که چون مضطرب است پیام‌هايش را جواب نمی‌دهد. تو آدمی دم‌دمی‌مزاج می‌شوی با انبوهی پروژه‌های ناتمام، با انبوهی ایده که با آدم‌ها درمیانشان می‌گذاری و هیچ‌وقت خروجی‌شان دیده نمی‌شود. تو آدم تنبل و غیرجدی‌ای می‌شوی که کارش را رها می‌کند، نه آدمی که در حال دست و پنجه نرم کردن با بدترین فکرها و تلاش برای زنده ماندن بوده. استادت در جریان فیلم تو قرار می‌گیرد. به تو مسیر می‌دهد. برایت وقت می‌گذارد. می‌گوید چه سکانس‌هایی درست کنی. دو هفتۀ بعد به تو زنگ می‌زند. تو کاری نکرده‌ای. به تو انگیزه می‌دهد. همه‌جوره حمایتت می‌کند. می‌گوید اگر گره خوردی هم حرف بزنی. تو شاکری. دو هفتۀ بعدترش باز پیام می‌دهد. و باز چیزی پیش نرفته است. تو نمی‌توانی برای او آدمی باشی که یک ماه و نیم اخیر بدترین و شدیدترین حملۀ این سال‌هایش را تجربه کرده. نمی‌توانی برای او بیماری باشی که توانایی انجام کارش را نداشته و دیدن فیلم‌هایش حمله‌هایش را بدتر می‌کرده، به هزار و یک دلیل. تو نمی‌توانی برای همۀ آدم‌ها هزار و یک دلیلت باشی. تو کم‌کم اینطور شناسانده می‌شوی. استادت به مرور، از انبوه امیدواری‌ای که روی تو سرمایه‌گذاری کرده بوده، کم می‌کند. تو مشتاقی، اما توی گل گیر کرده‌ای. بقیه فقط حرکت نکردنت را می‌بینند. نه پاهای در گلت را... تو در این خطر قرار داری که بزرگترین شانس‌هایی را که سراغت می‌آیند از دست بدهی. و این یعنی شکست بیشتر. و شکست بیشتر یعنی تشدید بیماری. عجب آیندۀ درخشانی...

اما من از این روزها گذر خواهم کرد. گذر خواهم کرد.


برچسب‌ها: افسردگی, من
+ شب‌بو
سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۲
اصلش هم برای همون دورانم؛ اشتباهی اینجام.

آقای تهیه‌کنندهٔ دانا، که دو سال است دفترش مأمن من شده و مرا یاد پدربزرگم می‌اندازد، بهم می‌گوید مثل تو کم است. می‌گوید در تو ردپایی هست از گذشته. از نسلی که دیگر نیست و مثلش نمی‌آید. یادگار دوران دایناسورها. می‌خندم. می‌گویم حالا دایناسورها هم که نه، تخفیف بدهید. می‌خندد. خودش هم از همان‌ گروه است. می‌بی جان هم از همان‌هاست. رهایشان نمی‌کنم. دوستشان دارم...


برچسب‌ها: من
+ شب‌بو
یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲
نیمه‌شبانه

برایش در نامهٔ کوتاهم می‌نویسم: منتظر جانی هستم که به من برگردد. دانه‌های برنج در دریای آب جوشان و زیر نور کم‌رمق هود آشپزخانه می‌پزند و علیرضا قربانیِ سال‌ها پیش، توی گوشم می‌خواند: مرز در عقل و جنون باریک است، کفر و ایمان چه به هم نزدیک است... پلو را به شکل کوهی در قابلمه درست می‌کنم و خاطرم هست که خاله جانم گفته بود این کار اثر زیادی در دم کشیدن و نتیجهٔ کار دارد. یاد بابا می‌افتم و پلوهایش. مامان در جایش پهلو به پهلو می‌شود. خوشحال است که سحری امشب را پخته‌ام یا از سر و صدایم کلافه است؟ به ایمانم فکر می‌کنم. به عقل و جنون که معناهای واهی دارند. فکر می‌کنم که این آهنگ را در کانالم بگذارم. فکر می‌کنم که برای روز سخت فردا چیزی را جا نگذارم. فکر می‌کنم که پشتم درد گرفته و وقت برای خوابیدن کم می‌آورم. فکر می‌کنم که دلم نمی‌خواهد استادم را ببینم تا سراغ کارم را بگیرد. فکر می‌کنم که دلم می‌خواهد تو را هم با اسید از توی زندگی‌ام و خاطراتم پاک کنم انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ای. اما افسوس که باید زخم‌هایم را شخم بزنم و از گذشته‌ام کار دربیاورم. فکر می‌کنم حیف زمان‌هایی که با تو گذشت و دوباره مرور می‌کنم: تمام فکرهایم از یک خشم قدیمی می‌آید. قربانی ادامه می‌دهد که عشق هم در دل ما سردرگم، بین ویرانی و بهت مردم... بوی لیمو و دارچین و زیره و پودر پرتقالی که قاطی پلو کردم بلند شده و من، منتظر جانی هستم که به من برگردد...

+ شب‌بو
جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۲
ای شکسته‌بند

راستش به نظرم می‌رسد که دعای جوشن کبیر یک اثر ادبی و احساسی است. امشب حتی در خواندن معانی بندهایی از آن به اجرایشان در یک تئاتر فکر‌ کردم. برایم جالب است، به هزار شکل گوناگون و موزون، یک روح مسلط بر همهٔ هستی را صدا زدن...

+ شب‌بو
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲
مه

«می‌دانی، امروز به چیز عجیبی فکر کردم. من این‌ روزها در رخوت بی‌حد شروع قرص‌ها به سر‌ می‌برم. یک قرص ضداضطراب ساده است اما تاثیر زیادی روی من داشته و به کلی آرام شده‌ام، آرامِ آرام… و فکرهایم هم در مهی فرو رفته‌اند. می‌فهمم که همچنان آزاردهنده‌اند و در واقعیت هیچ‌چیز عوض نشده، اما فقط دیگر بالای سر من نیستند. توی مه روبه‌رویم هستند که من اصلاً جان ندارم حرکت کنم تا به درون مه برسم. و در همین حال، به گریه‌ها و اشک‌هایم فکر کردم… به اینکه کجا هستند؟ به شدید حس کردن چیزی فکر کردم. به زنده‌تر بودن. به شکل خیلی مسخره‌ای فقط برای لحظه‌ای‌ ترسیدم که آن شکلی هم دیگر‌ نشوم. کم حس و حال بمانم. انگار یک لحظه دلم برای اندوه‌هایم تنگ شد. اندوه‌های عمیق و واقعی‌ام...»


برچسب‌ها: از نامه‌ها, افسردگی
+ شب‌بو
سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲
چرخش

از خواب بیدار می‌شوم. بالش زیر سرم با روبالشی ساتنش، لطیف است. طوری که پیش از این اینطور لطیف نبوده. دست‌هایم هم لطیف‌اند. نرم اند. همه چیز حس دیگری دارد. پاهایم شل‌اند و بی‌حس. تلوتلو می‌خورم. دوازده ساعت گذشته اما وقتی آب را به صورتم می‌زنم، حس غریب و تازه‌ای دارد، مثل همیشه نیست. لامسه‌ام و قوای جسمانی‌ام مستقیم تحت تاثیر قرار گرفته. همینطور لحن حرف‌زدنم و میزان انرژی‌ام. کاملاً خجالت‌آور شده‌ام. نگران رفتن به مدرسه و قرارهای دیگر هستم. توی همین حال نزار از خودم توی آینه چند عکس می‌گیرم. با شانه‌های برهنه و موهای باز روی آن‌ها که تا چند روز پیش می‌خواستم با از ته زدنشان، از خودم انتقام بگیرم. با لب‌های کمی خشک و باچشم‌های مریضی که به خماری می‌زنند. عکس می‌گیرم چون فکر می‌کنم این لحظه‌ها باید ثبت شوند. لحظه‌های مبارزهٔ من. لحظه‌های عجیب خوگرفتن با دوز جدید دارو. روزهای کش‌دار. لحظه‌های طولانی.

می‌نویسم. می‌نویسم چون این‌ها مبارزهٔ من است برای زنده بودن و زندگی کردن. برای دنبال کردن نورها. صبوری من است تا جان گرفتن پاهایم...


برچسب‌ها: بش می‌گن زندگی
+ شب‌بو
یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲
ای سرانجام هر‌ گلایه

می‌گوید: این‌ها همه قابل ترمیم‌اند. تاکید می‌کند که ترمیم، نه مثل روز اول شدن. روزهای جدیدی می‌آیند که می‌توانند متفاوت باشند. انگار برای اطمینان می‌گویم: گذشته را نمی‌شود عوض کرد. می‌گوید: باید استراتژی‌ات را عوض کنی.

واقعاً همه‌چیز‌ قابل ترمیم است؟

در موقعیتی نیستم که سوال‌های بنیادی بپرسم. در موقعیتی هستم که وقت ریزش بی‌وقفهٔ اشک‌ها، چشم‌هایم‌ را ببندم و بگذارم حمایتم کنند. که صبور باشم و به امیدواری تن بدهم. که تکرار کنم: همه‌چیز می‌گذرد.

یَا مَنْ هُوَ یَبْقَى وَ یَفْنَى کُلُّ شَیْ ءٍ

اى آن که او همیشگى است
و همه چیز رفتنی است.


برچسب‌ها: مبل درمان
+ شب‌بو
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲
«یه پرنده که از پرواز خود خسته‌ست.»

می‌گوید: اینکه فاصله بگیری راه خوبی برای ادامه دادن نیست. پیله کردن خیلی وقت‌ها به حرکت کردن کمک نمی‌کنه.

می‌گویم: آخه من نمی‌خوام حرکت کنم. من می‌خوام برم. نباشم.

یادم نمی‌ماند که چه می‌گوید.

می‌رسم خانه و لباس‌های بیرون را می‌کنم و چنان می‌زنم زیر گریه که خم می‌شوم روی زانو. که صدایم خفه می‌شود، تنم تکان می‌خورد، اشک‌هام عمودی پرت می‌شوند روی زمین.

صدای عبدی‌پور می‌آید توی سرم: گریهٔ بد، گریهٔ از توی کمر.

یک نفر نوشته: یه پرنده که از پرواز خود خسته‌ست. هشتگ کیومرث پوراحمد.

با خودم‌ می‌گویم: من هم. من هم. من هم.

کاش جرئتش را داشتم واقعاً بروم. واقعاً ترک کنم. دیگر برایم مهم نیست که از من چه باقی می‌ماند. نمی‌خواهم هیچ‌چیز بهتر شود. فقط می‌خوام من نباشم. نمایش بدون وجود دردآور من ادامه پیدا کند.

و باز اشک توی کاسهٔ چشم‌هام می‌جوشد و مسکن‌هایم تمام شده‌اند و سرم می‌خواهد از درد بترکد.


برچسب‌ها: مبل درمان
+ شب‌بو
سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲
سرد و گرم

تمام‌ امروز احساس می‌کردم که توی یه فیلمم. انگار این صداهای توی سرمو یکی نوشته. صداهایی که از همهٔ صداهای دیگه بلندتر شنیده می‌شن. یه مونولوگ طولانی. واگویه. بلندتر از صدای کافه و شلوغی مدرسه و آدم‌های خونه و دوستام که کنارم با هم حرف می‌زنن. انگار چشمام دارن فیلمبرداری می‌کنن. از جاهایی رد می‌شم که قبلاً قاب‌بندی شدن. انگار قیافهٔ رنگ‌پریده‌م و چشمایی که یکم به سرخی می‌زنن، گریم شدن. انگار برای این اندازه آروم و بی‌صدا بودن، مدت‌ها توی پلاتو تمرین کردم. انگار زیر آبم. انگار خیلی وقته غرق شدم. خفه شدم.


برچسب‌ها: افسردگی
+ شب‌بو
سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲
راوی دره‌های تاریک

آدم‌ها معمولاً یا راوی لحظه‌های پیروزی هستند، یا راوی شکست‌های گذشته در حالی که از آن، با پیروزی‌های بعدی‌اش، عبور کرده‌اند. کمتر دیده‌ام کسی راوی حال حاضر شکستن باشد. فعل‌های زنده‌ای که روی زمین می‌جنبند و دست‌وپا می‌زنند، کمتر پذیرای ناکامی‌هایی هستند که برای نمایش به عموم آماده می‌شوند. برای نمایش به همهٔ آدم‌هایی که با لبخندی گوشهٔ لب می‌پرسند: «خب، چی‌کارا می‌کنی؟» غیرمعمول است که آدم بگوید آزمون و‌ خطا می‌کنم و نمی‌شود، شکست می‌خورم و می‌فهمم چه چیزی اشتباه بود، گیر کرده‌ام، توی یکی از همان‌ گردنه‌هایی هستم که در کتاب‌ها می‌خوانید تمام افراد موفق از آن‌ها گذشته‌اند، که همان جاها زمین خورده‌اند و به خام نشسته‌اند و دوباره بلند شده‌اند ادامه داده‌اند. در حال پیدا کردن همان اکسیر ادامه‌دادن هستم که وعده داده‌اند معجزه می‌کند، در حال تلاش برای ناامید نشدن، برای زنده ماندن. معلق بین زمین و آسمان. وقتی که از مبدا و منطقهٔ امنم به راه افتاده‌ام و هنوز به مقصد و استراحتگاهی نرسیده‌ام. وقتی که می‌ترسم مسیرم را گم کرده باشم، یا راه را اشتباه آمده‌ باشم. وقتی که صداهای دور و نزدیک آشناها را از رسیدن به تپه‌هایی می‌شنوم و من هنوز همان جایم: توی گردنهٔ همیشگی.

قبل از به راه افتادن، بارها وصف دانای کل این وضعیت را شنیده بودم. اما به روایت دسته اول احتیاج دارم. احتیاج دارم چنگ بیندازم روی همهٔ این پوسته‌های آماده‌ای که تنمان کرده‌ایم و خودمان را به معیار آن‌ها نمایش می‌دهیم. احتیاج دارم یاد بگیرم خیلی هم صادق نباشم، یا اگر هستم، بلد شوم چطور از ناامیدی چهرهٔ آدم‌ها وقت شنیدن «معلق بین زمین و آسمان»، ناامیدتر نشوم.

+ شب‌بو
دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۲
میل به هرچیز که این رنج را بیرونی کند

بنشینم روی مبل راحتی روان تحلیلگرم و از میل بی‌اندازه‌‌ام به خودویرانگری‌ بگویم. به محوشدن و نابودی، انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ام. به سقوط ته دره، به خط و خش برداشتن، به هرچیزی غیر از این آسایش پوشالی. به اینکه این رنج را بیرونی کنم، مجسم کنم. خب؟ بعدش چه؟ سه سال است که شکننده‌ترین و آسیب‌پذیرترین لحظه‌هایم را روی همین مبل داشته‌ام.

یا نه. بنشینم کنار دوستم و از رنج‌هایم بگویم. خلاصه‌ای از وضعیتم. تیتروار. یا با جزئیاتی بی‌اهمیت. خب؟ خب؟ دیدی که بعدش هیچی نیست؟ هیچی.

هیچی.

این رنج هیچ تجسم بیرونی‌ای ندارد. ملموس نمی‌شود. استشمام می‌شود درک می‌شود زجر می‌دهد اما دیدنی نمی‌شود.

اشک‌های روان. اشک‌های همواره روان. چشم‌های همواره سرخ. توی آینه. موهای باز دور صورتم، روی شانه‌هایم. موهای کم پشت اما موج‌دار. موهای سیاه. موهای غمگین. موهای بسیار غمگین. دختری که سال‌های پیش دوستم داشت برایم می‌خواند: دختران غمگین زیباترند، اما تو غمگین مباش...

بعدش چی؟ هیچی.

از این مخمصه، از این هیچ بزرگ، از این هر طرف راه بسته، خلاصی نیست. کسانی می‌آیند نفست را باز کنند اما باز نمی‌شود. ادا درمی‌آوری که نفس کشیده‌ای اما نکشیده‌ای. در خانه را پشت سرت می‌بندی و احساس خفگی از پا درت می‌آورد. و اشک‌ها. اشک‌های گرم و همواره روان.

چشم امیدت را ببند از هرچیزی که فکر می‎کنی بهترت کند. که اوضاع را بهتر کند.

چشم امید ببند.

بعدش چی؟

هیچی.

هیچی.


برچسب‌ها: مبل درمان, افسردگی
+ شب‌بو
یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲
برای چهار میلیمتری؛

چهار میلیمتری کوچک

امشب، دوازده فروردین سال دو، برای اولین بار از وجود داشتنت مطلع شدم. ده روز بود که قرار بود با مادرت، مادر؟ الان به ف باید بگویم مادر؟ می‌گویم ف. ده روز بود با ف قرار بود حرف بزنیم و نمی‌شد. بی‌تاب شده بودیم. اما حرفی هم نبود. راه‌ها دور بود و توی جاده‌ها طول کشیده بودیم و گره خورده بودیم توی خودمان. من هم که گیر احوال ناخوشم بودم و دلگیر از اینکه چرا نمی‌شود با رفیقم ساعتی آرام بگیریم و حرف بزنیم. وجود داشتن تو چند باری به دلم آمد، یک باری به زبانم. آشوب و آشفته بودم و این دو روز، دیگر فقط می‌خواستم برسم به ف. امشب رسیدم و رسیده و‌ نرسیده، دستش را کشیدم که چه شده؟ نصف جان شده‌ام. فرار می‌کرد از گفتن. آشوب بود. من توی خودم پیچیدم و پیچیدم و پیچیدم و فهمیدم. اشک توی چشم‌هایم حلقه زد و برگشت توی دلم و سکوت کردم و جیغ زدم و سکوت کردم و سکوت کردم و سکوت… چهار میلیمتری کوچک…

آنقدر احساسات عجیبی دارم که به شوخی می‌گفتیم، انگار خودم حامله‌ام. من اصلاً خبر نداشتم که به سنی رسیده‌ام که دوست صمیمی‌ام، کسی که توی شانزده‌سالگی دیدش زده‌ام و دلم به دلش گره خورده، حامله باشد. در حال درست کردن یک بچه، یک موجود، با بند بند وجودش… ف ای که ر‌وزهای هجر و عاشقی‌اش را دیده‌ام، روزهای تردید و اطمینانش را دیده‌ام، پای عقدش گریه کرده‌ام، توی عروسی‌اش جیغ خوشحالی کشیده‌ام، پای خیال‌بافی‌های آینده‌اش نشسته‌ام… آینده… آینده… چهار میلیمتری کوچک؛ چه خبر داری از آینده؟

تکان خورده‌ام و مدام با خودم می‌گویم که زندگی چقدر بزرگ شده است و چقدر فراتر است از ناخوشی‌های روحی من. زندگی‌ام بزرگ شده و من هنوز کوچک مانده‌ام. اتفاق‌های واقعی در آن می‌افتند و من انگار هنوز در دریایی غوطه‌ورم و به خواب رفته‌ام. باید بگذریم، باید یادم نرود که این نامه قرار است برای تو و دربارهٔ تو باشد. دربارهٔ یک وجود که حال جز با نور نمی‌شود توصیفش کرد یا به آن فکر کرد. تنها خواستم بگویم اولین تاثیرت در زندگی من همین بود. یک تکان خوردن، یک برق جهیدن از سر، یک تپیدن قلب که تا دو ساعت آرام نگیرد. تجربه کردن حالتی که هیچ نامی برایش ندارم. حالتی که از غم فرار کرده و هنوز به خوشحالی نرسیده است. حالتی معلق، حالتی بدیع، حالتی خالص، حالتی که نام ندارد و انگار دویده است و باد توی موهایش پیچیده است و خسته است و مشتاق است و… نمی‌دانم… الان‌ که این‌ها را می‌نویسم اشک‌های داغی صورتم را پر‌ کرده‌اند. اشک‌هایی که احساس می‌کنم خیلی وقت است این اندازه داغ نبوده‌اند. و آهنگی با نام دیوانه‌وار در گوشم نواخته می‌شود که آن‌ را برایت ضمیمه می‌کنم. برای آینده‌ات. دیوانه‌وار… دیوانه‌وار… چه زندگی دیوانه‌واری چهار میلیمتری عزیزم.


برچسب‌ها: از نامه‌ها, شنیدنی
+ شب‌بو
جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲
دریا

این، خلأ جبران‌ناپذیر توست، مامان. کسی که ترکش کردم، کسی که ترکم کرد، کسی که ناخواسته همهٔ وجود و وجوهم را خرجش کردم، کاری که برایم کار نبود و تبدیل به تمام زندگی‌ام شد و نابودم کرد، این دورهٔ سه‌ساله و آن دورهٔ پنج‌ساله که خودم را با عشق و شوقی کاذب سرگرم کردم و بعد باز خلأ تیر کشید... این خلأ توست مامان... چه درد تمام‌نشدنی‌ای. چه دریای بی‌پایانی. زیر پایم خالی‌ست.


برچسب‌ها: آن زن
+ شب‌بو
چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲
تنها برای دمی

وزنه‌های من، به من بازگردید
حالا که شما را از دست داده‌ام
چنان سبکم
که چون پرکاهی بر باد می‌روم
و حتی آه، مرا می‌پراکند در آهنگی
که زمینی نیست، آسمانی نیست
همان تکان کوچک پشت آینه کافی است
تا نباشم ،
فرو افتم، به تمامی پراکنده شوم


برگرد،
می‌گوید برگرد ای عشق
و آن‌گاه مویه می‌آغازد
و بهار می‌شود
تنها برای دمی.

محسن عمادی


برچسب‌ها: از شعرها
+ شب‌بو
سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲

صدای دریا میومد و لهجهٔ گیلکی‌ش مهربون بود. خندیدم و گفتم: نه بابا خوبم! گفت: کسی که افسرده باشه معلومه. در سکوت کمی نگاهش کردم و گفتم: آره متاسفانه.


برچسب‌ها: افسردگی
+ شب‌بو
شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۲
می‌دوییم می‌دوییم؛ به سمت آبی‌ترین توهمی که می‌بینیم روی زمین*

باید تلاش کنی عزیز دلم. باید بیشتر از این ها تلاش کنی و مهم تر از آن، تلاشت را هدفمند و بهینه کنی. کاری که همۀ این چند سال نکردی. آنقدر انرژی ات بر سر کلنجارهای درونی و روانی و مرتفع کردن رد زخم هایت مصرف می کنی، که وقت عمل های واقعی که می رسد دیگر جانی نداری و مثل همین دو ماه گذشته، دقیقاً در مهم ترین موقعیت ها فکر می کنی که به استراحت احتیاج داری و وا می دهی و باخت می دهی... قرار نیست راه آسان شود و با کشیدن همۀ سختی ها و دوباره بلند شدن ها و دوباره زمین خوردن ها، تهش حتماً قرار نیست به چیزی برسی. اما باز هم باید تلاش کنی. مگر چه کار دیگری می توانی بکنی؟ تو واقعاً آدم رها کردن و پیش پیش باختن هستی؟ توی چشم های من و گذشته ات نگاه کن! نیستی... نیستی دختر عزیز. استراحت کن و جان تازه بگیر و بدان که هنوز باید بروی. با دست خالی و با پشت خالی و با امیدهای واهی. مثل همیشه. بغض نکن عزیز من. گریه نکن. آهان. بخند. خب... عیبی ندارد عزیز من. فعلاً بخواب که بعدش باید باز برخیزی و راه سخت و طولانی ست.

*آهنگ لاکپشت کوچولوها

نباید بخوابیم نباید خسته شیم
اگه پری دیدیم یه وقت دنبالش نمیریم
اگه باد اومد اگه بارون
چه خورشید بود و چه نبود تو آسمون و...
کوچولوهام منو ببین
مجبوریم به این سفر
براتون آرزو می کنم
یه راه بی خطر

اگه سایه ها اومدن، اگه سایه‌ها اومدن
هروقت احساس کردین بلندتون می کنن از زمین
می خوام قول بدین، خب، اینو قول بدین به مامان
نترسین، نرین تو لاکتون، پرواز کنین تو آسمون...

+ شب‌بو
جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲
عاشق زندگی، عاشق مرگ

حالم انگار یکمی بهتر شده، یککمی. یعنی کمتر گریه می‌کنم. احساس می‌کنم همه‌چیز در کنترل نیرویی خارج از من است. نمی‌دانم چیست. هورمون‌ها هستند؟ هرگز سر از کارشان درنمی‌آورم. دیگر اهمیتی هم ندارد. داشتم کتاب از قیطریه تا اورنج کانتی آقای صدر را می‌خواندم. این کتاب تکان‌دهنده را. نمی‌دانم چه شد که با خودم فکر کردم، یعنی بیشتر ترسیدم، اگر بعد از مرگم، مثلاً یک مرگ ناگهانی، آدم‌ها از من به عنوان همیشه غمگینی که ناله می‌کرد یاد کنند؟ بعید نیست. آدم‌هایی البته هستند که تماشاگر شور و شوق من بوده‌اند. آدم‌هایی هم هستند احتمالاً که نمی‌دانند این یک عارضه است. من اگرچه که خیلی وقت‌ها شمشمیرم را زمین می‌گذارم و به جای مبارزه با فوج فوج غم‌هایی که به سراغم می‌آیند، خودم را در آغوششان می‌اندازم تا مرا به هرکجا می‌خواهند ببرند، اما عاشق زندگی هستم. عاشق همهٔ اجزای زندگی، همهٔ اجزای کوچکش... برای اینکه امیدوار و خوشحال شوم به چیزهای بزرگ احتیاج ندارم، به چیزهای کوچک محتاجم، اما همانطور برای غمگین شدنم هم چیزهای کوچک کافی هستند... من هم دلم می‌خواست توی خانواده آدم سرزنده‌تر و شاداب‌تر و مهربان‌تری بودم که همیشه به اوضاع مسلط است و دم به دقیقه عصبی نمی‌شود و نگران نمی‌شود و چشم‌هایش دو دو نمی‌زنند. دوست داشتم اگر که در جامعه در عین دویدن‌ها و فعالیت‌هایم، آدم خونسرد و مهربان و متکی به نفسی بودم که همیشه اضطراب ندارد و همیشه در حال عذرخواهی کردن نیست. این شکلی‌ها نیستم، شکل خودم هستم که همه‌اش انتخاب خودم نبوده است. دو دو زدن چشم‌هام و نگرانی‌هام، شرمساری‌های همیشگی‌ام انتخاب خودم نبوده است... این منم با سطح متفاوتی از حساسیت که مرا همزمان مشتاق و غمگین می‌کند. که مرا همزمان عاشق و مجنون می‌کند. خواهان و دلزده می‌کند. امیدوار و مایوس می‌کند. که مرا می‌اندازد در کشاکش درونیات و التهابات... هرچند که معاشرت با بعضی دوستان در این سال‌ها باعث شده که من علاوه‌بر اندوهگینی، حال خوش و خیال‌بافی و اشتیاق را هم مایهٔ شرم بدانم و بخواهم پنهانش کنم، اما واقعیت همین است که من عاشق شور زندگی بودم و می‌خواستم زندگی کنم. یک زندگی معمولی.


برچسب‌ها: من, بش می‌گن زندگی
+ شب‌بو
چهارشنبه دوم فروردین ۱۴۰۲
صبح باران‌زدهٔ دوم فروردین

نمی‌دانم آدم چند بار در زندگی‌اش احساس می‌کند همه‌چیز را باخته. اما بعد از خیلی وقت، بعد از خیلی وقتی که یادم نیست مبداش کجاست آنقدر که همیشه امید و آرزو بافتم، احساس می‌کنم بر تل بزرگی از هیچ ایستاده‌ام. احساس می‌کنم تمام راهم را اشتباه آمده‌ام و هیچکس نبوده که بهم بگوید تا چه اندازه بلد نیستم و تا چه اندازه دارم خیال خا‌م می‌بافم. یا که بوده‌اند و گفته‌اند و من بر سر آن بوده‌ام که دور خودم بچرخم و راه خودم را بروم و خودم تجربه کنم و خودم ببینم که چه اندازه هزینه دارد مثل پروانه‌ها‌ی خوش‌خیال زندگی کردن. هزینه‌ای که به بهای عمرت است. بیست‌وچهارساله‌ام و به چیزی نرسیده‌ام و جایگاهم نمی‌دانم چیست. به هیچ گروهی و هیچ مکانی احساس تعلق نمی‌کنم، دیگر حتی زمینهٔ فعالیتم هم نمی‌دانم کجاست، در هیچ کاری اعتباری ندارم، در بحران خانوادگی‌ام مثل یک باتلاق فرو رفتم، آدم‌های صمیمی و نزدیکم از من دور شده‌اند و تنهایی به روحم نیش می‌زند. تو گویی همهٔ این سال‌ها را در باد زیسته‌ام و بر باد زیسته‌ام و اکنون هیچ برایم باقی نمانده است، به جز اندوه‌هایم.


برچسب‌ها: افسردگی
+ شب‌بو