
تمام امروز احساس میکردم که توی یه فیلمم. انگار این صداهای توی سرمو یکی نوشته. صداهایی که از همهٔ صداهای دیگه بلندتر شنیده میشن. یه مونولوگ طولانی. واگویه. بلندتر از صدای کافه و شلوغی مدرسه و آدمهای خونه و دوستام که کنارم با هم حرف میزنن. انگار چشمام دارن فیلمبرداری میکنن. از جاهایی رد میشم که قبلاً قاببندی شدن. انگار قیافهٔ رنگپریدهم و چشمایی که یکم به سرخی میزنن، گریم شدن. انگار برای این اندازه آروم و بیصدا بودن، مدتها توی پلاتو تمرین کردم. انگار زیر آبم. انگار خیلی وقته غرق شدم. خفه شدم.