
یکی از مادرها برایم مینویسد: ممنون که صدای ما بودید.
آدمها در اینستاگرام پیام میدهند؛ ممنون که روایت کردی. ممنون که راوی این روزها بودی. مرسی که نوشتی.
آه. آه. این کاریست که از عمق وجودم همیشه خواستهام که انجام بدهم عزیزان. خواستهام که صدا باشم. که روایت کنم.
و حالا بابتش از من تشکر میکنید...
نگ در وویسش میگوید: داری رویاهاتو زندگی میکنی.
دارم زندگی میکنم.
به بقیه دروغ میگویم که میترسم. نمیترسم. اما دلم میخواهد ترسیده باشم. دلم میخواهد سرم به سنگ خورده باشد، که خورده، و سراغ ماجرا نروم و به زندگی بیحاشیهام ادامه دهم. اما خونین و مالین شدن سر، ذات مرا تغییر نداده. ذات خوشبین و جستجوگر و کلهخرم را. این است که به همه میگویم چشمم ترسیده، تا بمانم توی رویدروایسی خودم. اما نمیمانم.
پدرم بیمار که میشود میرود در جلد دیگرش. در جلد آسیبپذیر عارفش. میآید دم در اتاق و میگوید: شب نمیگذرد. و نمیگذرد. میرود و میآید. از این گوشه به آن گوشه. هرکجا مینشیند بیحرکت. میآید مینشیند روی تخت. چیزهایی زیر لب میگوید. خیلی نمیفهمم. باید کارم را برسانم. میگوید تمام سرش حرف است. میگویم چیزی بخوری بهتر میشود غذایی، مسکنی. میگوید نمیتواند. بلند میشود که برود. میگویم فکر و خیال چی را میکنی؟ میگوید ولش کن. درد من بیدرمان است. باید بروم. و میرود.
آن شبی که من فرو ریخته بودم بعد تمام شدن خانهٔ مادربزرگ و هشت ساعت بیوقفه گریه کردم و ضعف کردم و تو ماندی بالای سر جسم کمجان و روان رنجورم، یادت هست؟ یک جا که بهتر شدم، گفتم بابا، غصه نخوری ها، خوب میشوم، من خوب میشوم. با چشمهای سرخ گفتی کار ما از غصه گذشته است بابا جان. خیلی وقت است گذشته است.
چیست توی دلت؟
سر آخر هم چادر گل ریزدار نازک من را میکشد رویش و وسط هال میخوابد و با صدای آرام پای من، خواب خرگوشیاش میپرد...
بچه که بودم دلم میخواست اگه اتفاق بدی میافته مقصرش من باشم ولی مامانم نباشه. جلوی بقیه یه جوری جلوه میدادم که تقصیر خودمه، یا نه، اصلاً من خیلی اکیام با این اتفاقی که افتاده، ولی مامانم بد نیست. اون کاری نکرده.
امروز فهمیدم حسم به وطنم هم همینطوریه، یا همهٔ این سالها اینطوری بوده. امروز فهمیدم که چند روزه دارم توی ذهنم همهٔ کاسه کوزهها رو میشکنم سر خودم. تو فهمت از فضای کار بد بود. تو این شاخه اون شاخه پریدی. تو روزمهات رو خوب تنظیم نکردی. تو تنبلی کردی. تو کارای خوبی رو رد کردی. تو… دلم میخواد واقعاً تقصیر خودم باشه. دلم میخواد یادم بره که چقدر با تمام وجودم دوییدم و تلاش کردم. یادم بره که آدمای مهمی بهم گفتن پتانسیل دارم. انرژی دارم. آینده دارم. دلم میخواد یکی بهم بگه با این کارایی که من کردم هرجای دیگه هم وضعم الان همین بود. دلم نمیخواد تقصیر وطنم باشه. دلم میخواد یکی بهم بگه میگذرم از این پیچ، بهتر میشه، درست میشه، درست میشه.
*مصرعی از شعر خسرو گلسرخی در آخرین محاکمهاش
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی وقتی توی اولین قرارها میخوام خودم رو به کسی معرفی کنم، بگم که من به خانوادهم خیلی وابستهام و ارتباط عاطفی خوب و مهمی باهاشون دارم و خلاصه خیلی برام مهمن و روی این به عنوان جزئی از خودم، تاکید کنم.
من همیشه عاشق آدمهای اشتباه شدم. آدمهای خیلی خیلی اشتباه که باعث آسیبهای بدی برام شدن و هدر شدن عمرم. که بخشیدنشون سختترین کار دنیاست انگار. من یه طرف این قضیهام... شاید من نباید عاشق شم. شاید باید با عقل جلو برم. با جورچین. با هیجان کمتر. بوی تو میآد بیستوپنج سالگی...