
پدرم بیمار که میشود میرود در جلد دیگرش. در جلد آسیبپذیر عارفش. میآید دم در اتاق و میگوید: شب نمیگذرد. و نمیگذرد. میرود و میآید. از این گوشه به آن گوشه. هرکجا مینشیند بیحرکت. میآید مینشیند روی تخت. چیزهایی زیر لب میگوید. خیلی نمیفهمم. باید کارم را برسانم. میگوید تمام سرش حرف است. میگویم چیزی بخوری بهتر میشود غذایی، مسکنی. میگوید نمیتواند. بلند میشود که برود. میگویم فکر و خیال چی را میکنی؟ میگوید ولش کن. درد من بیدرمان است. باید بروم. و میرود.
آن شبی که من فرو ریخته بودم بعد تمام شدن خانهٔ مادربزرگ و هشت ساعت بیوقفه گریه کردم و ضعف کردم و تو ماندی بالای سر جسم کمجان و روان رنجورم، یادت هست؟ یک جا که بهتر شدم، گفتم بابا، غصه نخوری ها، خوب میشوم، من خوب میشوم. با چشمهای سرخ گفتی کار ما از غصه گذشته است بابا جان. خیلی وقت است گذشته است.
چیست توی دلت؟
سر آخر هم چادر گل ریزدار نازک من را میکشد رویش و وسط هال میخوابد و با صدای آرام پای من، خواب خرگوشیاش میپرد...