پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۳
مثل تو، مامان

بالاخره قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون. یک باغ خلوت با دو کافه. دروغ چرا؟ بیشتر از اینکه دلم برایشان تنگ شده باشد، احساس وظیفه و عذاب وجدان می‌کردم. از اینکه با خانواده‌ام وقت نمی‌گذرانم، مدام درگیر کار و دوستانم هستم، صبح‌ها می‌روم و شب‌ها دیر می‌آیم و همیشه خسته‌تر از آنم که حرف‌هایی ازشان بشنوم. از اینکه خواهر و مادرم در تابستان خانه تنها و کلافه هستند. کم پیش می‌آید که مادرم بیشتر از چند جمله حرف بزند و توی حرف‌هایش چیزی نگوید که مرا غمگین یا خشمگین نکند. حالا چون بزرگتر شده‌ام، کمی شعورم می‌رسد سر میز شام دهنم را ببندم و‌ بگذارم حرف بزند، با خنده، با اندوه، با هرچی... دهنم را می‌بندم اما خواهرم زیرچشمی می‌پایدم و می‌فهمد کدام حرف مرا عصبانی، کلافه یا منزجر می‌کند. کاش نمی‌فهمید. کاش صورتم تغییر نمی‌کرد. کاش در گذشته خوددارتر بودم. دختر بزرگتر باشعورتری که واقعاً می‌تواند چیزهایی را از فرزند آخر خانواده پنهان نگه دارد. اما هیچ‌چیز از او پنهان نیست. حرف‌ها از انقلاب و سیاست شروع می‌شود، لابه‌لایش خاطرات اوایل ازدواجشان می‌آید، کیک که می‌خوریم بحث قوانین زنان و خشم مادر از بی‌خبری خودش در جوانی است اما بالاخره، باز هم، کار به جاهای باریک خودمان می‌کشد. روی یکی از صندلی‌های باغ، وقتی هردویمان خسته‌ایم، و می‌دانیم که جان دعوا کردن نداریم، می‌دانیم که هردویمان همه چیز را می‌دانیم، اما نمی‌دانیم... می‌دانیم که هردویمان در زندگی رنجیده‌ایم. کمی اوضاع خواهرم را بررسی می‌کنیم که دورتر از ما با دوستش تلفنی حرف می‌زند. کمی حرف‌های تکراری‌ام را دربارهٔ کارهایی که مادرم با خودش و ما می‌کند و در گذشته کرده، می‌زنم و کمی مامان هم برون‌ریزی می‌کند. دربارهٔ اینکه از پادردش حرف نزنیم و اینکه نمی‌خواهد خودش را ببازد. نمی‌خواهد خودش را ببازد اما در چهل‌وشش‌سالگی آنقدر تکیده شده و مدام دربارهٔ بالا رفتن سن، تحلیل رفتن عضله‌ها و ماهیچه‌ها و پیرشدن حرف‌ می‌زند، و باورشان دارد، که بعید است در ذهن خودش کمتر از شصت سال داشته باشد. از شاخه‌ای به شاخه‌ای و از خنده‌ای به رنجی می‌پریم اما ذهنم در یک دیالوگ کوتاه است که گیر می‌کند. وقتی گلایه می‌کنم که چرا مدام در خانه سرویس می‌دهد و سراغ زندگی خودش نمی‌رود و به خودش نمی‌رسد، می‌گوید:

- کجا برم چی‌کار کنم مثلاً؟ اگه همین چهار تا مامان هم که توی خونه بهم گفته می‌شه نباشه، دیگه من دلم به چی خوش باشه، چه دلیلی واسه زندگی کردن دارم؟

این‌ها را با لبخند ملیحی شبیه پوزخند می‌گوید. تشخیصش سخت است. می‌گویم:

- وقتی اینا رفتن چی؟

- یعنی چی، آخه رفتنِ چی؟

- رفتن چی؟ به خودت نگاه کن بفهمی رفتن ِچی...

خودش را می‌گویم که بیشتر از هشت سال است خانواده‌اش را ترک کرده و به شهرش نرفته است و مادرش از دوری نوه‌هایش و خودش، کم‌کم آب می‌شود.

تلخم. هر کاری که می‌کنم، باز هم تلخم. برایشان پول خرج می‌کنم و ته تلاشم این است که برافروخته نشوم و خوشحال باشم و شوخی کنم و شنونده باشم، اما همیشه آخرش زهر از یک جایی می‌زند بیرون. می‌زند بیرون... تلخم.


برچسب‌ها: آن زن
+ شب‌بو
شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳

خیلی کم، اما پیش می‌آید گاهی که احساس می‌کنم از دایرهٔ جهان بیرون افتاده‌ام. نه آنقدر خوشحال می‌شوم نه آنقدر ناراحت و نه لحظه‌ها باب میلم می‌گذرند، نه کلافه می‌شوم. نه خوبم نه بدم، هیچی نیستم. یکطور میانمایگی بی‌انتها که همین دو کلمهٔ در وصفش را هم، باید مثل نوزاد هاجر هی پا زده باشم در شوره‌زار که شاید بالاخره چیزی از دلش جوشیده باشد. دو کلمه آبی که کسی را سیراب نمی‌کند.

+ شب‌بو