دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱
حول حالنا

خیلی بهترم. به هر زوری بود تا عصر اتاق را کاملاً تمیز کردم. لا به لایش گریه های مفصلی هم کردم. خوابیدم و بیدار شدم و ادامه دادم. به نفس گرفتن های بیشتری احتیاج دارم. خوب نبودم هنوز. بر سر خواهر طفلکی ام خالی می کردم. دم غروبی با هم رفتیم زیر پل که به رسم هر سال شب بو هایم را بخرم. آنجا حالم خوش شد. گل فروش آشنا و پسرهای خوش اخلاقش، خوش و بش کردن با زن ها بر سر گل ها، و در آخر دست پر برگشتن. به خانه، خانه ای که حالا روشن بود... داشتم گل ها را درست می کردم که برادرم گفت: آهنگ بذاره یکی، بوی عیدی! بوی عیدی را گذاشتند. پدرم نشسته بود و ذکر می گفت. مامان با شیرینی برگشت خانه. خواهرم سفرۀ هفت سینش را می چید. تخم مرغ ها را آوردیم. من گلدان های کوچکی درست کردم برای چند جا. و شروع کردم به فیلم گرفتن... از همه. از مامان که برنج می پخت. بابا که اشک توی چشمش بود. خواهرم که بازی هایش را درمی آورد. برادرهایم که بر سر و کلۀ هم می زدند. تخم مرغ ها را رنگ می کردند. به خدای مهربانم سوگند که من هیچ چیز بیشتری نمی خواهم... همین لحظه ها... همین آرامی... که کم یاب است... که معمولی است اما همیشه برایمان نریخته است... تلگرامم را ظهر پاک کردم. با کسی حرفی نمی زنم. از چشم انتظاری، از چک کردن آدم ها خسته ام. دلم می خواهد بچسبم به خانواده ام. به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کار دیگر فکر نکنم. همین بهترم می کند... همین بهترم می کند. چقدر که این خاطرات خوش گریه دار هستند.

دو ساعت دیگر سال دو شروع می شود.

+ شب‌بو
دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱

آخرین شب سال یک است و من بیشتر از هرچیز به فقدان فکر می‌کنم. به حفره، به کمبود، به نبود. به زق‌زق کردن جای چیزی... به اینکه دلم برای مامان تنگ شده.

+ شب‌بو
یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱
چه ترحم‌انگیزی تو انسان

نسبت به دوستان نزدیکم خشم و دلگیری دارم اما باید در خودم هضمش کنم چون ربطی به آن ها ندارد. ربطی به آن ها ندارد که من در لحظات اوج رنج و حال کثافتم تنها می مانم. که آن ها فقط پس از واقعه می آیند و می پرسند چه شد و من هم، که دیگر حالم آن طور نیست، فقط گزارشی بهشان می دهم که در جریان باشند و راضی شوند که خب دوستی شان را انجام دادند و این هم از این. آن لحظه ها ذره ای دیگر به کار من نمی آیند، فقط حس کنجکاوی آن ها و نیاز به اینکه حس کنند دوست خوبی هستند ارضا می شود. شاید خودم هم در همین موقعیت های متقابل باشم. نمی دانم. به هر حال تقصیر آن ها نیست. اما عصبانی ام، حتی این بار عصبانی ام که چرا بعد از سه روز تلفنشان و پیامشان را جواب می دهم. وظیفه ای هم ندارند. توقعی هم ندارم. یعنی می خواهم نداشته باشم. اما باید گزارش دادن ها را هم بس کنم. باید همین را بگویم که گفتنش الان دردی را برایم دوا نمی کند. که هرچه بود تنهایی از پسش برآمدم. تنهایی.

+ شب‌بو
شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱
اجاره واحد بیست متری برای دفتر کار یا انبار

امروز قراره برم یه واحد بیست متری رو توی کریمخان ببینم که از پس هزینه‌اش برمیام. اول فکر کردم برای دفتر کار. برای اینکه اونجا با تمرکز کار کنم و قصه‌ها و روایت‌هامو بچینم روی دیوارهاش و تولید کنم. بعد که توی خرج‌های یومیه‌م موندم و حالم بد شد، گفتم این چیزا همون برای خیال‌هاست و چه کاریه وقتی نه کار درست حسابی دارم نه گرفتن اینجا بازده اقتصادی داره. اما دیروز تصمیم‌ گرفتم حداقل برم ببینمش چون قراره از این خونه بلند شیم و هیچ نمی‌دونم، نمی‌دونیم کجا می‌تونیم بریم و اصلا هرکجا بریم، فکر کنم دیگه وقتشه بارمو از این خونه سبک کنم تا جا برای بقیه باز شه. مرتضی برادرم اغلب گوشهٔ حال پای بساط کامپیوترش نشسته و بی‌اتاقه. دیگه من باید خودم و جمع و جور کنم و بسه تا بیست و چهار پنج سالگی یه فضای همیشگی مخصوص داشتن. توی خونهٔ بعدی می‌خوام حق تقدم و انتخاب با بقیه باشه. از طرفی احساس می‌کنم نیاز دارم که زندگیم به سمت بزرگسالی یه تغییری کنه، یه چیزی داشته باشه غیر از سگ‌دو‌زدن‌های مدام. به استقلال، به احساس تونستن و اداره کردن و داشتن، احتیاج دارم... اما نمی‌دونم چقدر عاقلانه است... دیشب داشتم قرمه‌سبزی مامان رو تنهایی توی اتاق می‌خوردم. خیلی خوشمزه بود، خیلی خیلی خوشمزه... گفتم خودمو از چی دارم محروم می‌کنم... از چی می‌خوام دورتر بشم... دلم نمی‌خواد، ولی چاره چیه؟ رابطه‌ام با مامان بهتر نمی‌شه که بدتر می‌شه. اصلاً رابطه‌ای وجود نداره. رسماً انگار مامان ندارم. فکر کنم تا وقتی منافعم رو حداقل تا حدی جدا نکنم از خانواده، تا وقتی قلمروی خودمو نداشته باشم و به مامان، جدای از این فکر کنم که چه بلاهایی سر قلمروی من و ما آورده، چیزی بینمون بهتر نشه... همین‌طوریش هم یه وقتایی سه روز سه روز آدمای خونه رو نمی‌بینم انقدر که صبح می‌رم و شب میام. دلم پر می‌کشه براشون ولی کسی نمی‌دونه انقدر که خسته و بریده و بداخلاقم. نمی‌دونم اگه اینجا رو بگیرم دیگه دیدارهامون به چقدر می‌رسه. فقط می‌دونم می‌خوام ورژن خوبی از منو ببینن. نمی‌خوام خونه برام خوابگاه باشه. می‌خوام عوض بشم، بهتر بشم، می‌خوام یه چیزی عوض شه...

شایدم دیوونگی باشه.

+ شب‌بو
جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱

کلیک می‌کنم روی آخرین نظرهای وبلاگ و لیست را همین‌طور می‌روم پایین... می‌رسم به حدود یک سال پیش و دیگر از آن عقب‌تر نمی‌رود. توی همین راه اسم‌هایی را می‌بینم که تکرار شده‌اند. سیمیا، تماس بی‌پاسخ، بابونه، یکی، lago، غریبه. سرهنگ هم که جای خودش... تا به حال به چشمم نیامده بود و حالا دیدم که آدم‌هایی من را دنبال می‌کرده‌اند، نه که قدیم، که توی همین روزگار اینستاگرام و توییتر. توی همین یکی دو سال که رونقی نداشته اینجا. سر می‌زده‌اند و مرا می‌خوانده‌اند. دلم همزمان گرفت، تنگ شد، گرم شد. نمی‌دانم. کاش راه ارتباطی‌ای باهاش داشتم. یکی دو نفر بوده‌اند که همواره نظر خصوصی گذاشته‌اند بدون هیچ آدرسی. خواستم بگویم ممنونم که بودید. که کاش هنوز هم بودید...

+ شب‌بو
جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱
خودکشی ناموفق

به این فکر می‌کنم که برم با یه آدم رندم و نامربوط بخوابم. یا خودمو بفروشم. یا خودمو بکشم. از یه جایی بپرم. خرد بشم. جسمی به جای روحی. حتی اگه ناموفق هم باشه بهش احتیاج دارم. به این فکر می‌کنم که بی‌خبر گوشیمو خاموش کنم و یه شماره جدید بگیرم. اکانت‌های جدید بسازم، یه آدم جدید بشم و زندگی فعلیمو آتیش بزنم. برم سر یه کار تمام‌وقت؛ صبح تا شب توی یه شرکت پشت میز کار کنم و برگردم پیش خانواده‌ام. احساس می‌کنم بی‌مایگیه در برابر این همه رنج فقط تحمل کردن. فقط حفظ ظاهر کردن. فقط همه چی رو ادامه دادن. فقط تلاش کردن و ادامه دادن. من گه زدم به زندگیم. گه زدم با آدمایی که بهشون اعتماد کردم. گه زدم با رویاهایی که چیدم. با خلوصی که به خرج دادم. به اونجوری که خودمو خرج کردم. هرچی داشتمو خرج کردم. برای هیچ و پوچ. احساس می‌کنم تمام این سه سال یه خودکشی ناموفق بوده. صدمو گذاشتم پای دنیا اما تموم نشدم فقط تیکه تیکه شدم و حالا بی‌حسی رفته و خماری اومده بالا و تازه دارم سوزش این تیکه‌تیکه‌ها رو می‌فهمم. هیچکس هست برای تیمارداری؟ برای اینکه ببینه با خودم چی کار کردم؟ که چه بلایی سر زندگیم آوردم؟ نه هیچکس نیست. دو تا پوکساید خورده بودم که فقط تا چهار صبح خواب نگهم داشته. بیدار شده‌ام با سردرد با گریه با رنج. یکم مورفین می‌خوام. یه چیزی قوی‌تر از سیگار. یه چیزی که همه‌چیو از یادم ببره. تمومم کنه. تموم کنه این تفالهٔ مچالهٔ باقی‌مونده از منو...


برچسب‌ها: افسردگی
+ شب‌بو
جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱
ایرانی‌بودن

موسیقی سنتی ایرانی، متعادلم می‌کند. اگر زیادی غرق باشم و غمگین، می‌آوردم بالاتر و با نجوایی همراهم می‌کند که غمم را در آن نت‌ها زندگی کنم، اگر هم زیادی سرخوش باشم می‌آوردم پایین‌تر تا روی زمین خوشی کنم. وقتی با نواهای بنان و شجریان و تجویدی و گلپا و مرضیه و دلکش و سرهنگ زاده و شهیدی همراه می‌شوم، انگار کمی پرواز می‌کنم. برای سال جدید به خودم قول داده‌ام حداقل کمی آواز جدی را شروع کنم و ساز حزین عزیزم را از سر بگیرم. حیف این همه لذت که محدود بماند و خاک بخورد...


برچسب‌ها: من
+ شب‌بو
دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱
بهت

امشب عمیقاً متوجه شدم که دست دوربین به جاهایی می رسد که دست من نمی رسد. خواهرم جلوی دوربین چیزهایی گفت حرف هایی زد که به من هرگز نمی زد. هزار سال. دوربین فقط ابزاری بری ثبت نیست، ابزاری برای عمق هم هست. ابزاری برای دیدن و شنیدن چیزهایی که در حالت عادی نمایان نمی شن. خواهرم حرف های بسیار بسیار تکان دهنده ای زد. خیلی خوشحالم که ضبط کردم و چنین کاری کردم. نمی نویسمشان که شورم برایش خالی شود. تدوینش می کنم...

+ شب‌بو
یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۱
از دست دهنده؟

انگار لحظه‌ها می‌میرند و من به آن‌ها نمی‌رسم. از دستشان می‌دهم. تو را از دست می‌دهم. خنده‌ات را. اندوهت را. اشکت را. سکوتت را. حرف‌های معمولی‌ات. صدایت. لحنت را. همهٔ این‌ها عوض خواهند شد. تو بزرگ خواهی شد. من ثبتت نکرده‌ام. من امروزت را ثبت نکردم. ساعت‌ها برایم درد دل کردی. چرا فکر می‌کنم باید همه‌چیز را ثبت کنم؟ چرا وقتی نمی‌کنم انگار چیزی کسی مرده است و من از کف داده‌ام؟ امروز باران بارید. باران بهار بود. زمستان هم از کف رفت. شهر زمستانی را هم ثبت نکردم.

+ شب‌بو
شنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۱
مصرف

خودم را به معنای حقیقی کلمه، مصرف می‌کنم. برای رابطه‌هایم، برای کار، برای تولید اثر، برای بچه‌ها، برای گذراندن، برای هیچ و پوچ... نمی‌دانم چطور منظورم را بگویم. که من از خودم حتی استفاده نمی‌کنم، ابزار نیستم، به کار نمی‌آیم، که مصرف می‌شوم. تمام می‌شوم. من شادی نمی‌کنم، دقایق کوتاهی خود شادی می‌شوم و بعد به هوا می‌روم. خود غم می‌شوم و آرام پودر می‌شوم. مثل پارافین شمع که می‌سوزد و نیست می‌شود. جان من ذره‌ذره در می‌رود و می‌شود حرف‌هایی که به آدم‌ها می‌زنم، می‌شود ثانیه‌های ضبط دوربین فیلمبرداری‌ام. من تمام می‌شوم و خالی می‌شوم. امروز دوازده دوازده صفر یک کنکور ارشدم را دادم. و گند زدم. بعد همین‌طوری خوشحال بودم. پر از انرژی. هی دویدم. بلند بلند حرف زدم. خندیدم. جیغ کشیدم. با آدم‌های مختلف. و نزدیکی شب کم‌کم فیتیله‌ام پایین آمد و ساکت چنبره زدم گوشهٔ ماشین و بقیه می‌خواندند و می‌خندیدند. امروز قبل از آزمون رفتیم بر سر تخریب. کوتاه. عجب جایی بود و عجب تخریبی... میان نخاله‌ها غلط می‌زدیم. دوستم یک عکس لانگ شات گرفت. که در توضیحش نوشتم: «نگاه که کنی من اون ته عکسم. انگار دارم دفن می‌شم زیر نخاله‌ها. کاشی‌های این تخریبی عین کاشی‌های خونهٔ مامانی بود. چیزی نگفتم و رد شدم. عبور باید کرد.» حتی نمی‌توانم راش‌های ده روز گذشته را نگاه کنم. حتی نمی‌توانم مرتبشان کنم. پروژه‌ها مانده‌اند. من خودم را مصرف کرده‌ام.


برچسب‌ها: آن خانه, من
+ شب‌بو
جمعه پنجم اسفند ۱۴۰۱
هیچ

یکی از نقطه‌های رنج‌آور سوگ اینجاست که تو هر تقلا و تلاشی می‌کنی، برای بهبودی خودته، برای حل‌کردن فقدانت، برای کنار اومدن، برای فراموشی یا یک زندگی عادی. نه برای اون چیزی که از دست رفته... می‌دونید چی می‌گم؟ حتی وقتی داری سوگواری می‌کنی، گاهی آروم‌تر می‌شی و به خودت فائق میای، این یادآوری به درون فرو می‌برتت... نهایت کاری که می‌تونی بکنی بهبودی خودته، و نه هیچ چیز دیگه... هیچ چیزی اون بیرون عوض نمی‌شه... هیچ هیچ هیچ...

پ.ن:

امروز تراپیستم هم باهام گریه کرد.


برچسب‌ها: آن خانه, مبل درمان
+ شب‌بو
چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱
sad birds still fly

چند روز پیش اینجا یکی برام کامنت گذاشت: از اشتباه کردن نترس، از این بترس که دیگه تلاش نکنی.

از معدود چیزهاییه این جمله این روزا چنگ زدم بهش و ته دلم رو خوش می‌کنه. هرچند هم‌زمان غمگینم می‌کنه که واقعاً همۀ تلاشم رو نکردم، خواستم خستگی بگیرم و به خودم برسم و نباید این کارو می‌کردم... اما هرچند غمگین، هنوز تلاش می‌کنم. sad birds still fly.

+ شب‌بو
سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱

نوشتم: «پررنگ‌ترین دغدغهٔ امروزم از صبح، نگه‌داشتن پلک‌هایم بود که نیفتند روی هم و نم‌ نکشند. نمی‌دانم چی‌ گوش بدهم. همه‌چیز غمگین‌ترم می‌کند.» بعد هم پاک کردم. کاش کسی بود که برایش نامه سیاه کنم از روزهایم، بی‌آنکه بترسم از این قضاوت که برای جلب توجه حرفی زده‌ام یا اغراق کرده‌ام یا زیادی احساساتی هستم یا زیادی غمگین. اما کسی برای نوشتن نیست و نزدیکترین دوستم هم احتمالاً سرگرم رابطهٔ جدیدش است که هیچ سراغی از من نمی‌گیرد. چقدر بی‌ربط و چرند می‌بافم. امروز تقریباً همه چیز آزارم داد و همه چیز دلگیرم کرد و از هر اتفاق و برخورد و حرفی، چیزی برای گریه کردن پیدا کردم. حالا که توی اتاقم هستم بیشتر یادم به پریشب و فروپاشی و اتفاق‌هایی که افتاده، می‌افتد. برای همین مجبورم بنویسم یا سرم را گرم کنم که اوضاعم خراب‌تر نشود. کاش این قالبی که هشت سال پیش طراحی کرده‌ام طوری بود که می‌نوشت هر پست چه ساعتی نوشته شده است. اما نمی‌نویسد پس خودم باید بگویم که الان اینجا شب است. خیلی شب...


برچسب‌ها: از نامه‌ها
+ شب‌بو
سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱
تورم کلمهٔ کافی‌ای نیست. تونل وحشت است.

استرس دلار پنجاه تومنی که همینطور بالاتر می‌رود و بیکاری من و قسط‌ها و اجارهٔ ماهانه‌ای که امروز قرارش را گذاشتم و گرانی‌‌ها و روزهای دیگری که باید زنده بمانم، بیچاره‌ام کرده... هیچ‌چی برای خودمان دست و پا نکردیم که فکر کنیم پشت‌گرمی‌ای داریم، دست خالی خالی این جادهٔ دیوانه‌وار پر گردنه را می‌روم، می‌رویم. زنده می‌مانم؟ کاش مردنم حداقل درد نداشته باشد. قبل از رسیدن به ته دره تمام شود. خدا بزرگ است و روزی‌رسان و دلم بهش گرم است اما باز هم نمی‌توانم نترسم، باز هم نمی‌توانم فکرش را نکنم...

+ شب‌بو
سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱
تو‌ رو خدا قوی باش

عین دیوانه‌ها اول صبح با چشم‌های پف‌کرده از خواب و گلبهی از آبی شور، زیر پل سیدخندان تندتند راه می‌روم و آهنگ‌های شاد پخش می‌کنم توی گوشم تا اشک به داخل چشم برگردد و بیرون نیاید و خط چشمم نریزد و مثل آدمیزاد برسم پیش بچه‌های مدرسه. خدا خدا می‌کنم سر کلاس یک وقت گریه‌ام نگیرد. تکانم بدهی می‌ریزم بیرون. احتمالاً با بچه‌ها هم قرار است اوضاع پیچیده و همراه تنش پیش برود. گریه‌ام نگیرد گریه‌ام نگیرد گریه‌ام نگیرد. به یک قرص فراموشی احتیاج دارم.

پی‌نوشت: اما چه خوب که آسمان امروز آبی است. آبی آبی.

+ شب‌بو
سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱
و تو بر این جهان عاشقی

عاشق چو شوی تیغ به سر باید خورد

زهری که رسد همچو شکر باید خورد...

هرچند تو را بر جگر آبی نبوَد

دریا دریا خون جگر باید خورد

*

ابوسعید ابوالخیر

با صدای شهرام ناظری

+ شب‌بو
سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱
باید بپذیرم: من به شکلی واقعی عزادارم

فکر می‌کنم که کاملاً در حال تجربهٔ «سوگ» هستم. نه به شکلی استعاری، که به شکلی واقعی. در حال هضم مواجهه با مرگ، نیستی، علقه، ناتوانی. فکر می‌کنم که باید کتاب شن‌های روان را بخوانم. فکر می‌کنم که کسی را نمی‌توانم در تجربه‌ام شریک کنم، جز پدرم. که بر سر بالین من ماند تا شش ساعت بی‌وقفه گریستن و زیر لب فروغ دوره کردن و ضعف کردن را تنهایی زیست نکنم. فکر می‌کنم که بار دیگر این شب را هشت بهمن نودوسه تجربه کرده بودم. شبی که فهمیدم او در غیاب من مرده است. من نبوده‌ام و او را دفن کرده‌اند. تمام آن شب را هم گریستم و وقتی رسیدم به آن خانه، دیگر کسی نبود. همه رفته بودند. به جز عمه‌ها و آغوششان که به روی من باز بود. این دفعه اما واقعاً هیچ‌کس نبود. هیچ‌کس در را به سوی تلی خاک، به روی من باز نکرد. من باز هم نرسیدم. به بولدزرها، به خاکسپاری، یه یک خداحافظی واقعی. از دست دادن و نرسیدن، سرنوشت من شده است. فکر می‌کنم که هیچ‌کس را نمی‌توانم در تجربه‌ام شریک کنم. نمی‌دانم چطور می‌شود که کسی این متن را بخواند و گمان نکند که من از استعاره‌ها حرف نمی‌زنم، از یک سوگ، یک مرگ، یک فقدان بسیار بسیار واقعی حرف می‌زنم. آنقدر واقعی که جایش انگار توی تنم می‌سوزد، توی چشم‌هایم می‌جوشد، توی صدایم می‌لرزد، توی پاهایم سست می‌شود. روزهاست همهٔ شبکه‌های اجتماعی را بسته‌ام. تا وقتی خودم را با دیگران و اجتماع‌ها سرگرم نگه می‌دارم خوبم، اما بعد مواجهه می‌شوم با خودم، با سکوت، و با یک «هیچ» بزرگ. هیچ بسیار بزرگی که حالا زورم نمی‌رسد از روی خودم برش دارم. از این گوشی هم صدایی درنمی‌آید. فقط کانالی کوچک و وبلاگ قدیمی‌ام برایم مانده. اصلاً چرا دارم این‌ها را می‌نویسم؟


برچسب‌ها: آن خانه, مبل درمان, مرگ
+ شب‌بو