
خودم را به معنای حقیقی کلمه، مصرف میکنم. برای رابطههایم، برای کار، برای تولید اثر، برای بچهها، برای گذراندن، برای هیچ و پوچ... نمیدانم چطور منظورم را بگویم. که من از خودم حتی استفاده نمیکنم، ابزار نیستم، به کار نمیآیم، که مصرف میشوم. تمام میشوم. من شادی نمیکنم، دقایق کوتاهی خود شادی میشوم و بعد به هوا میروم. خود غم میشوم و آرام پودر میشوم. مثل پارافین شمع که میسوزد و نیست میشود. جان من ذرهذره در میرود و میشود حرفهایی که به آدمها میزنم، میشود ثانیههای ضبط دوربین فیلمبرداریام. من تمام میشوم و خالی میشوم. امروز دوازده دوازده صفر یک کنکور ارشدم را دادم. و گند زدم. بعد همینطوری خوشحال بودم. پر از انرژی. هی دویدم. بلند بلند حرف زدم. خندیدم. جیغ کشیدم. با آدمهای مختلف. و نزدیکی شب کمکم فیتیلهام پایین آمد و ساکت چنبره زدم گوشهٔ ماشین و بقیه میخواندند و میخندیدند. امروز قبل از آزمون رفتیم بر سر تخریب. کوتاه. عجب جایی بود و عجب تخریبی... میان نخالهها غلط میزدیم. دوستم یک عکس لانگ شات گرفت. که در توضیحش نوشتم: «نگاه که کنی من اون ته عکسم. انگار دارم دفن میشم زیر نخالهها. کاشیهای این تخریبی عین کاشیهای خونهٔ مامانی بود. چیزی نگفتم و رد شدم. عبور باید کرد.» حتی نمیتوانم راشهای ده روز گذشته را نگاه کنم. حتی نمیتوانم مرتبشان کنم. پروژهها ماندهاند. من خودم را مصرف کردهام.