یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۲
زندگی با چشمان بسته

امروز یاد گرفتم که میزان قدم های امن برای راه رفتن با چشمان بسته، سی و هشت قدم است. در راه کتابخانه که صاف و گسترده و طولانی است، از پانزده قدم شروع کردم و کم کم آن را بردم بالا. خوشم آمده بود. داشتم فکر می کردم زندگی هم همین است و می شود با چشمان بسته کورمال کورمال راه رفت تا به چیزی رسید. داشتم به خودم می گفتم نترس. دو بار سر سی و هشت قدم ماندم. می خواستم برسم به چهل. بار آخر دقیقاً سر قدم چهلم خورد به جدول، پایم پیج خورد و افتادم زمین. امروز یاد گرفتم که قد سی و هشت قدم می توانی با چشمان بسته راه بروی، به سلوک و ایمان فکر کنی، تلاش کنی برای قوی تر شدن، مومن تر شدن، و خیال ببافی. اما در قدم چهلم واقعیت می خورد توی صورتت. مدتی صبر می کنی، دست می کشی روی ساق پاهایت، و دوباره بلند می شوی...


برچسب‌ها: طریقت
+ شب‌بو
شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۲
«ای در خود فرو رفتن آرام، مگذار چیزی متوقفت کند»*

وقتایی که خوبم اما یهو حالم بد می‌شه، انگار جیش کردم توی شلوارم. همونقدر دوست دارم پنهان شم از دید و نظر. همونقدر احساس شرم بهم دست می‌ده. پیش دوست‌های نزدیک، مهربون، امن. نمی‌تونم فکر نکنم که الان خسته‌کننده می‌شم، ناامیدکننده می‌شم، حال بقیه رو بد می‌کنم. از اینکه بگم حالم بده خسته‌ام. بقیه درکی ازش ندارن. فکر می‌کنن که دارن. دوستای خیلی خوبی دارم که نجاتم می‌دن. اما خجالت‌زده‌ام. از تکرر. تکرر سیرکردن در اعماق اقیانوس و سیاهی. باید بخزم توی خودم.

+ شب‌بو
دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲
«افسوس که دربرابر باد است، فانوس نیمه‌جان امیدم»

برام یه معجزه بفرست.

+ شب‌بو
دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲
اما قلبم رها خواهد شد.

اگر حالا بمیرم، شاگردهای سابقم که یک ماه دیگر کارگاه هنری دارند بسیار متاثر خواهند شد. از آخرین دیدارشان با من که همین هفتهٔ پیش بود خواهند نوشت و تمرین‌هایشان برایشان سخت خواهد شد. اما ادامه‌اش خواهند داد و در نهایت، ترمیم خواهند شد. با همین اجراها. اگر حالا بمیرم، برادر کوچکم رویای المپیادش را از دست می‌دهد. بعید است بتواند در دو ماه مانده به مرحلهٔ دوم المپیاد با اوضاعی که خانه، و روح خودش پیدا خواهند کرد، همه چیز را مدیریت کند و به تمرکز و درس ادامه دهد. از قضا که معلمش هم دوست من است. برای او هم سخت خواهد شد. اما اگر بتواند، برای همیشه قهرمان من خواهد شد. اگر حالا بمیرم، کنکور برادر بزرگترم هم روی هوا خواهد رفت. او که همین حالایش هم به سختی با حالات درونی‌اش دست و پنجه نرم می‌کنند، بعید است بتواند ادامه دهد. احتمالاً خودش را پشت کتاب‌ها پنهان خواهد کرد. او را می‌شناسم. اگر حالا بمیرم، در آستانهٔ سن بلوغ خواهرم، با از دست دادن یکی از الگوها و مهم‌ترین کسانی که بهشان به شدت وابسته است، ضربهٔ مهلکی به او خواهم زد. سال‌های بعدش را از آنچه که قرار است باشد، سخت‌تر خواهم کرد و دیگر آن آدم عادی نخواهد شد. و پدرم؛ پدرم احساس شکست خواهد کرد؟ مادرم دیگر هیچ‌وقت از پس افسردگی‌اش برخواهد آمد؟ مادربزرگم گریه‌هایش را تمام خواهد کرد؟ مینا در آستانهٔ مهاجرت دوباره دوپاره خواهد شد. فکر کن در یک سال دو دوست نزدیکت بمیرند. پریسا معلوم نیست بتواند اپلای کند یا نه. شاید هم انرژی‌اش بیشتر شود برای فقط رفتن. شاید هم بدتر. آیدا هیچ‌وقت مرا بخاطر نخواهد آورد، جز با همان عکسی که در یک ماهگی‌اش گرفتیم. نگار کمرش زیر بیماری تشدیدشده‌اش سخت راست خواهد شد. اما...

+ شب‌بو
شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۲
از بردن نامت خسته ام.

این بیماری کم کم از همه چیز بزرگتر می شود. از عشق، از کار، از خانواده، از هرآنچه که می خواستی. اولش به قول آن متن قدیمی، دونده ای هستی که همۀ وجودت پر از شوق رسیدن است، اما پایت شکسته. به مرور که در این حالت می مانی و زمان زیادی می گذرد، آن اشتیاق هم کم کم خاک می خورد. کهنه می شود و کم جان. لحظه هایی هست، که دلت می خواهد بمیری، که مردنت دلیل کافی ای باشد برای نیمه تمام گذاشتن کاری که همۀ زندگی ات بود. اوایل اگر حرف مرگت بیاید، می گویی این نیمه تمام ها را تمام کنی و بعد، می گویی چیزی از خودت باقی بگذاری، اما زمان که می گذرد همۀ این ها اهمیتشان را از دست می دهند. لحظه هایی هست که فقط دلت می خواهد از زیر این فشار مداوم رها شوی. دلت می خواهد بمیری و مردنت دلیل کافی ای باشد برای هرآنچه که نشدی. نیمه تمام ماند، چون مـُرد...

+ شب‌بو
پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۲
قاب

به گلاره می گویم حرف هایش دربارۀ زندگی و عشقش به زندگی برایم بی معنی نیستند. می گویم که می توانم به خاطر بیاورم. مثل یک سریال که در تلویزیون تماشا می کنی، مثل زل زدن به یک قاب زیبا، می توانم به خاطر بیاورم روزهایی را که من هم از هر لحظه زنده بودن و از هر ذرۀ زندگی ام لذت می بردم و آن را می بلعیدم. روزهای پرشور، پراشتیاق. روزهایی که احساس می کردم جهان با همۀ هستی اش زیر پای من است، احساس می کردم هر کاری می توانم بکنم، به پیش می رفتم، رویا می پروراندم، با عشق، با ایمان. نمی توانم احساسشان کنم. نمی توانم آن شکلی باشم. اما می توانم به خاطر بیاورم که وجود داشته ام. عاشق زندگی...


برچسب‌ها: افسردگی
+ شب‌بو
سه شنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۲

یک چیز عجیبی در من هست که دلش می خواهد تمام پول های توی کارتم را تمام کند تا شاید آرام شود. دلش می خواهد شیرینی های خامه ای فراوان بخرد و پشت هم گاز بزند. و شاید در حین خوردنشان گریه کند. تا شاید آرام شود. از تجریش می کوبم می روم بازار بزرگ رنگ مو می خرم که امید و دلخوشی پیدا کنم. موهایم را رنگ می کنم. رنگ نمی گیرد. لاک می خرم. مداد چشم می خرم. به قیمت زیاد و می دانم که تقلبی ست. می گذارم که حرف های مرد موجوگندمی گولم بزند تا شاید خوشحال شوم. نمی شوم. رنگ نمی گیرم. شب زودتر برمی گردم پیش خواهر کوچکم. می خواهم پیش او بمانم. نمی شود. همه چیز روی هم مانده. طرح و قصه و دانشگاه و پژوهش و فیلم. احساس می کنم از پسشان بر نمی آیم. از پس زندگی کردن. این شکلیست. مدام احساس می کنی از پس چیزی برنمی آیی که در حال زندگی کردنش هستی. یک وقت هایی راه رفتنم برایم حیرت آور است. اینکه واقعاً توانسته ام از تخت بیایم بیرون. پله های خانه، پله های کوچه، مسیر محله تا میدان اصلی شهر، پله های فراوان مترو، و ایستگاه ها و خیابان ها را طی کنم و جایی در مرکز شهر باشم و شب دوباره به خانه برگردم و در حالی که به سختی ممکن است دلم بخواهد زنده بمانم، صبح از خانه بیرون بزنم و به خندیدن و خرید کردن ادامه بدهم. پول هایم در حال تمام شدن است. رنگ نمی گیرد...


برچسب‌ها: افسردگی
+ شب‌بو
دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲
04:40

آدم وقتی بیماری افسردگی را تجربه کرده است، فکر می‌کند که می‌داند به دیگر ناخوش‌احوال‌ها و افسرده‌ها چه می‌گذرد. اما هر بار که به قعر می‌رود، هر بار که به هستهٔ ذوب‌کننده‌اش می‌رسد، با خودش می‌گوید: «این شکلی بود. از خاطرم رفته بود.» و امکان ندارد در ازیادرفتگی بتواند بفهمد که دقیقاً به دیگران چه می‌گذرد. به ف که افتاده که گوشهٔ تخت و نمی‌تواند دخترک زیبای دوساله‌اش را بزرگ کند. که می‌پرسد: «از دوسالگی هم می‌شه افسردگی گرفت؟» اکسیر جاودانی بشریت امیدواری نیست، فراموشی است. کاش ژن‌هایم فراموش می‌کردند.


برچسب‌ها: افسردگی
+ شب‌بو
چهارشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۲
تا گوساله گاو شود؛

نوشتن این فیلم، حالم را بهم می زند. مدام از زیرش درمی روم و خودم با را با لاطائلات سرگرم می کنم. کلاً دیگر از دربارۀ این پروژه و موضوع حرف زدن خسته شده ام. دلم می خواهد تمام شود. بسته شود و برود توی گذشته ام. اما همین بستن، جان می طلبد و جان می کند. باید این فیلم، فیلم شود و بعد هم باید پایان نامه اش را بدهم و یک سال مردم نگاری کنم. مردم نگاری خوشحال ترم کند شاید. این فیلم برایم گزنده شده. نوشتن این متن که تدوینگر ازم خواسته است، که واقعاً هم لازم است، مثل مورچه تنم را گاز می گیرد. چه کسی گفته کارهای خوب و لازم با خوشحالی تولید می شوند. البته که هیچکس نگفته است. از همان اول همه گفته اند که پدرت درمی آید. که باید پایداری کنی. که باید رنج بکشی و در رنج بمانی و رنج را بکنی کلمه و تصویر. تمام جانم می خواهد فرار کند. پایداری می کنم. طول می کشد. همه چیز خیلی طول می کشد...

+ شب‌بو