
این بیماری کم کم از همه چیز بزرگتر می شود. از عشق، از کار، از خانواده، از هرآنچه که می خواستی. اولش به قول آن متن قدیمی، دونده ای هستی که همۀ وجودت پر از شوق رسیدن است، اما پایت شکسته. به مرور که در این حالت می مانی و زمان زیادی می گذرد، آن اشتیاق هم کم کم خاک می خورد. کهنه می شود و کم جان. لحظه هایی هست، که دلت می خواهد بمیری، که مردنت دلیل کافی ای باشد برای نیمه تمام گذاشتن کاری که همۀ زندگی ات بود. اوایل اگر حرف مرگت بیاید، می گویی این نیمه تمام ها را تمام کنی و بعد، می گویی چیزی از خودت باقی بگذاری، اما زمان که می گذرد همۀ این ها اهمیتشان را از دست می دهند. لحظه هایی هست که فقط دلت می خواهد از زیر این فشار مداوم رها شوی. دلت می خواهد بمیری و مردنت دلیل کافی ای باشد برای هرآنچه که نشدی. نیمه تمام ماند، چون مـُرد...