
تلاقی رمضان و روزهای آخر سال. تلاقی آخرین شب سال و شب قدر. سیال و رقیقم. سیال و رقیق و دل شکسته، مثل بیشتر وقت ها. جراحت ابدی مادرم، همیشه دم عید بیشتر به سوز می افتد. چقدر آدمیزاد کوچک و ناچیز است، و البته چقدر بهار زیباست... نوشتنم خشک شده و تنها خواستم ردی از خودم در جزیرۀ متروکم به جا بگذارم. کاش سال تازه که می آید کمتر زیر بار احساس بی کفایتی خفه شوم. کاش بتوانم نفس بکشم، بدون اینکه احساس کنم استخوان هایم زیر بار شرم و گناه در حال خم شدن اند. کاش این همه تقلا، برای هیچ نبوده باشد و چیزی، به جایی برسد. کاش کمی ثمر بدهم. کاش کمی کمتر بترسم. کاش کمی بزرگ بشوم و دل از این جهان ناچیز و فانی بکنم... کاش نور را گم نکنم. کاش کمتر گم بشوم. کاش آدم باشم. آدم تر...
یک طوری دلم از جهان شکسته که انگار هیچوقت ترمیم نمیشود. زندگیام دارد به کجا میرود؟ آدمیزاد قرار است همۀ عمرش اینقدر احساس گمشدگی داشته باشد؟ آدمیزاد مدام به چیزهایی چنگ میزند اما بعد همان چنگزدهشدهها بخار میشوند و از دستش میگریزند و در نهایت، باز هم یک روزی، میفهمد چیزی که امیدش را به آن بسته، آنطورها هم که فکر میکرده نبوده. آدمیزاد همیشه قرار است ناامید شود و بعد دوباره امیدوار شود؟ چرا فکر میکردم یک جایی قرار است بازی عوض شود؟ چرا منتظر معجزه بودم و انگار هنوز هم هستم که این سنتهای ازلی، بشکنند و تغییر مسیر بدهند؟ چرا منتظر نبودم که باز هم دلم بشکند؟ چقدر دلم برای چیزی نوشتن تنگ شده بود. بادمجانها را آرام آرام سرخ میکنم و گوجهها را در پیازداغهای طلایی میخوابانم و به این چیزها فکر میکنم. سیبزمینیهای پختهشده منتظر مناند که رندهشان کنم و من منتظر آبِ در سماور هستم که جوش بیاید و چای دم کنم. خیلی چیزها در رمضان را خیلی دوست دارم. یکیاش همین نیمهشبهایی است که همه خواباند، شهر و خانه در سکوت فرو رفته، و من برای بیدار بودن دلیل امیدبخشی دارم. زیر نوری کمجان چای میخورم، غذا میپزم، تدوین میکنم، و چیزی مینویسم. شاید رمضان تنها وقتی در سال است که نیمهشبها بهم اضطراب نمیدهند. پیازهای بنفش کوچک را که داشتم خرد میکردم، برای بار هزارم در این روزها از خودم پرسیدم واقعا باید چه کار کنم؟ و دیدم که اصلاً نمیفهمم و تنها چیزی که به ذهنم میرسد این است که راه بیفتم در بیابان و آنقدر بروم تا به درختی کهن و ریشهدار برسم و همۀ زندگیام را به آن دخیل ببندم. در عین حال که انگار همۀ چیزهای جهان منتظر تصمیمهای مناند، انگار همه چیز از دستم خارج است. در این ماهها که چند باری از فرط استیصال نشستم در انتهای اتاق و سیل اشک تا لبۀ سد چشمهایم بالا آمد و دستم لرزید و خستگی از گلویم بیرون زد، بابا ایستاده بود در چهارچوب در، با آن آرامش عجیب همیشگیاش، و بهم لبخند میزد. نجاتم میداد، در آغوشم میگرفت، و با جملههایش تلاش میکرد هوشیارم کند. هوشیار که نمیشوم. انگار همیشه غوطهورم. اما حالا که چای را دم کردهام، دارم به این فکر میکنم که چرا این چیزها، برای آدمیزاد کافی نیستند؟ وقتی میداند که این لحظهها، اینکه در استیصال برگردد پشت سرش را نگاه کند و کسی در چهارچوب در ایستاده باشد، همان هستۀ زندگی است، همان گنجی است که میداند همیشه نخواهد داشت، چرا همیشه دنبال چیز بیشتری است و بیتابی میکند؟ چرا آدمیزاد باز هم اینقدر میترسد؟ شاید این هم از همان سنتهای ازلی است. شاید هم منم که باید خودم را تعمیر کنم. شاید واقعاً باید برای این همه بیتابی، به درختی دخیل ببندم. از تکه کاغذی که مامان برایم رویش دستور خورش بادمجان را نوشته، و انتهایش اضافه کرده که کتۀ برنج را حتماً باید خودش بگذارد، عکس میگیرم و تلاش میکنم گماش نکنم. میدانم که در نهایت همین چیزها هستۀ زندگیاند. میدانم که دلم تنگ خواهد شد. و البته که باز هم میترسم.