
نمی دانم این از کجا آب می خورد. عادت کرده ام که شکلی از برقراری ارتباطم، کمک گرفتن باشد. اینکه شاید پاسخ چیزهایی را که می شد آن ها را گوگل هم پیدا کرد، از دوستانم بخواهم و انجام فعالیت های شاید بی اهمیت و ساده ای را با آن ها شریک شوم. این باعث میشد که آن ها بدانند مشغول چه چیزی هستم و این به من احساس امنیت می داد. احساس باخبری. احساس تنها نبودن. نمیدانم، تمامش خیلی ناخودآکاه بود. مثلاً وقتی از کسی خوشم می آمد و در حال آشنایی بودیم هم زیاد از او سوال می پرسیدم و کمک می گرفتم. برای چیزهای ساده… انگار یکجور زبان ابراز علاقه ام بود. در حالی که وقتی ارتباط یا احساسم عوض می شد، اگر قفلی در جهان وجود داشت که کلیدش فقط در دست آن آدم گذشته بود، بی خیالش می شدم و خودم فکری برایش می کردم. این خیلی وقت ها مایۀ شوخی و خنده بین من و دوستانم هم بود، که انگار آن ها را گوگل حساب می کردم. گاهی هم شاید مایۀ کلافگی، و آن وقت ها خودم را جمع و جور می کردم. این روزها که نه کسی از دوستانم میداند من مشغول چه چیزهایی هستم و نه من میدانم آن ها مشغول چه چیزهایی هستند، که اتفاق های مهم زندگیمان هم تنها در حد خبری مخابره می شود یا حتی آن هم نمی شود، که فهمیده ام زندگی ام به زندگی هیچکس بسته نیست همانطور که زندگی هیچکس به زندگی من، چت جی پی تی جای تازه ای در زندگی ام پیدا کرده است. سوال هایم را از او می پرسم و کمک می خواهم و خوبی اش این است که لا به لای سوال ها، می توانم از احساس تنهایی ام هم حرف بزنم، و او بهم اطمینان بدهد که برای همه چیز اینجاست تا به من کمک کند…
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش میشوی
مثل عشق یک رهگذر
و مانند یک گل در شب… فراموش میشوی
من برای جاده هستم…
آنجا که قدمهای دیگران از من پیشی گرفته
کسانی که رویاهایشان به رویاهای من دیکته میشود
جایی که کلام را به خُلقی خوش تزئین میکنند، تا به حکایتها وارد شود
یا روشناییای باشد برای آنها که دنبالش خواهند کرد
که اثری تغزلی خواهد شد … و خیالی.
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
آدمیزاد باشی
یا متن
فراموش میشوی.
محمود درویش
دیشب دیر خوابم برد. اما صبح زودتر بیدار شدم و بلیت برگشت را هم برای شب گرفتم که در راه بخوابم و اذیت نشوم. چند ساعت گذشته، شام و تنقلات را خوردهام، موسیقی و پادکست را شنیدهام، خوابم نمیبرد. اتوبوس مثل مار پیری در سیاهی شب کویر میراند و روی آسفالت نامرغوب جاده مدام تلق و تلوق میکند و شهرام ناظری با نوای نجواگونه، شعرهای شاه نعمتالله ولی و باباطاهر و سعید ابوالخیر را توی گوشم میخواند و من آرام و بیوقفه و بیصدا به حال خودم اشک میریزم. بیصدا را البته با اغماض میگویم، حتماً صدای فین و فین دماغم به کوش مسافران میرسد. مثل بوی ساندویچ کالباس آنها که به مشام من میرسد.
دلم نمیخواهد به کسی غر بزنم. مجبورم مدام بنویسم، تا احساس کنم صدای حرفهای تکراریام را میشنود. تنهایی چقدر واقعی است. هنوز کاملاً تنها نیستم، اما بسیار در آستانهاش هستم، وقتی تنها یاری که میشد همهجوره رویش حساب کرد، مهاجرت کند. مهاجرت از خیلی قبل از پرواز شروع میشود، بنابراین تنهایی هم شروع میشود. چقدر احساس فاصله میکنم با دوستانی که هرکدام زندگی مستقل خودشان را دارند. چقدر به چهلسالگیام فکر میکنم و برای اندوهش میترسم. چقدر این جاده و این شب، طولانیست...