
به روانپزشکم می گویم: تا به حال انقدر خوب نبوده ام. و برای درمانگرم شرح می دهم که احساس می کنم هیچ وقت در زندگی ام، مدتی طولانی این اندازه نرمال زندگی نکرده ام. منظورم از طولانی احتمالاً چند هفته است و منظورم از نرمال، به اندازه خوشحال شدن و ناراحت شدن و عصبی شدن و خسته شدن و تازه شدن است. کار کردن و برنامه ریزی کردن است، معاشرت کردن است، خواندن است، دیدن است. هر شب از غم نمردن است. هر روز از اضطراب تکه تکه نشدن است. اشتیاق های کشدار داشتن است. مطلبی از مجله می خوانم. به وجد می آیم که چقدر مجله خواندن خوب است. و چقدر این نویسنده خوب است. پادکست گوش می دهم. کیف می کنم که پادکست شنیدن هم چه خوب است. چیزهای تازه فهمیدن چه خوب است. موسیقی زیبا پیدا می کنم و عشق می کنم. برای کارم، به اجبار، مقاله ای می خوانم. و با خودم می گویم که دلتنگ بودم، مقاله خواندن چه خوب است. در میدان تجریش راه رفتن چه خوب است، خیره شدن به تهران از بالای سرش چه خوب است، دوستان حسابی داشتن چه خوب است، دربارۀ فیلم ها حرف زدن چه خوب است، زبان تازه خواندن چه خوب است، نترسیدن چه خوب است، لباس تکراری پوشیدن چه خوب است، خانواده ای انقدر عزیز داشتن چه خوب است، حتی جر و بحث کردن با مادرم چه خوب است...
این وسط تمام شدن همۀ پول ها و بدهکار شدن و کار پیدا نکردن بد است. اما دروغ چرا؟ نه آنقدر. سیستم و دفتر نداشتن بد است. آوارۀ این دفتر و آن دفتر بودن برای کمی تدوین بد است. روزهایی که به بطالت می گذرند بد است. ترسیدن از جامعه بد است. نگران آینده بودن بد است. پس اندازی نداشتن، چشم انداز دقیقی نداشتن بد است. اما توی دلم ته همه اش می گویم: نه آنقدر...
به شیوۀ خودم زندگی می کنم این روزها. یک زندگی آرام و بی سر و صدا و معمولی که از جزئیاتش لذت می برم. و غم در آن سهم کمی دارد. و احتمالاً این اتفاقی کم سابقه در عمر من است...
با خودم می گویم: تازه اولشه.
دوران شیرین داشتن خواهر کوچولو تمام شده است. گوگولی بازی ها گذشته. او حالا یازده ساله شده. زمانی که فکر می کند بزرگ شده است و هنوز خیلی کوچک است، خیلی خیلی کوچک...
و گستاخی می کند و حرف های تازه می زند و دوست های تازه دارد و تا آخرشب با آن ها حرف می زند و من دیگر خواهر بزرگتر محبوبش که مدام دورش بپلکد، نیستم و البته چه خوب که نیستم، اما او عوض شده است و رابطه مان دارد عوض می شود و من هم مادرش نیستم، خواهرش هستم و این است که شده ام بچه ای هم سن خودش، مدام سروکله و یکی به دو. و پر از ترسم، که نکند دور شود از من، که نکند خواهر بزرگتر ایدئالش نباشم که حرف هایش را به من بگوید و اعتماد کند، که هنوز دوستم داشته باشد خیلی و خودش را لوس کند برایم. دیگر نگاهم نمی کند و از پس جر و بحث هایی که داشته ایم، قیافه ای می گیرد برایم و رد می شود. سعی می کنم با جمله ها و شوخی های قدیمی به او نزدیک شوم اما نمی شود، لوس نمی شود و مهربان نمی شود و خودش را می کشد کنار. و او هنوز کوچک است، آنقدر کوچک که بعد از دو ماه بهم بگوید از ابتدای تئاتر پینوکیو و گربه نره ترسیده است. عزیزکم... باید باز هم بزرگتر شوم و راه تازه پیدا کنم برای پل زدن به تو. دیر نشود... دور نشوی از من...
میبیجان عزیزم
مینشینم روبهروی تو و حرف میزنم و حرف میزنی و همهٔ وجودم سراسر عشق میشود. سراسر از عشق، بینش، فهم، دانش، زیبایی. آنقدر دامنم پر میشود که سرریز میکند و کلمهها و جملهها یادم نمیمانند. دستهایم را رها میکنم. همهٔ آنچه به من میدهی سرازیر میشود و من یاد میگیرم که در این خانه باید رها باشم. باید میان همهٔ چیزهای جاری غوطه بخورم. باید لحظهها را عمیقاً زندگی کنم، حتی اگر جملههای دلنشین تو خاطرم نماند و روی هیچ کاغذی ثبت نشود.
بیست و اند سالگی من پیوند میخورد به هفتاد و اند سالگی تو. تاریخهای گسسته میرسند به هم. خیابانهای تهران معناهای تازه میگیرند. کتابها و نامها و وقایع هم. من پر از پرسشم و تو پر از آرامش. من از پر از آرزویم و تو پر از حسرت. ما در هزارتوی آرمان و آزادی به هم میرسیم. هر دو سرخورده. تو گذشتهٔ ترمیمشدهٔ خودت را در من میبینی و من آیندهٔ محتمل خودم را در تو. تو امیدوار میشوی به من و من امیدوار میشوم به تو. به پیدا کردن چیزهایی که میخواستم و ته دلم میدانستم که باید وجود داشته باشد در این جغرافیا، اما گم شده بود. ما از تنهایی در میآییم.
ما حرف میزنیم و زنده میشویم. حرفهای بسیار. میبیجان عزیزم.
غمگین می شوم که کسی به اینجا سری نمی زند و حرفی نیست. مخاطب نیست واگرنه من چقدر حرف دارم از این روزها. یک نفر بود که همیشه سر می زد، اشتباهی کردم و مدت ها پیش در اینستاگرام هم عضو شدیم. دیگر اینجا نیامد و ارتباطی نماند. اینستاگرام چهره می دهد و عقاید می دهد و روزمرگی می دهد و تو مدام بروز داری. برعکس اینجا که گاهی هستی و پشت پرده های کلمات که البته دلچسب تر است. تصویر خیالی و محبوب که بشکند، دنبال کردن هم بی دلیل می شود.
طغیان کردهام. در عین آرامی و سکوت، زیر میز همه چیز نشستهام و با چشمان پرسشگر و شکاک، اثبات میخواهم. اعتماد میخواهم. دلیل میخواهم. پل الوار وضعیت من را به رسمیت میشناسد...
به نام تردیدی طولانی
به نامِ کارگران و دهقانان و گیاهان
به نامِ تلخِ صدا در ازدحامِ حقیقتی فرتوت
به نامِ کهنهْ قایقی چوبین بر ساحل پُرهیاهو
به نامِ اساطیر … و من:
زیرا که من و اساطیر
بلوغِ بتان،
و تناسخِ خدایان را دیدهایم
و دوشادوشِ یکدیگر
تا حبابِ دریغ و طمع
تا آیاتِ شیاطین و ادراکِ جمجمهها
سفر کردهایم
اکنون:
باز هم
راه باید اُفتاد و
حرفی زد
باید از رگانِ آشوب و اضطراب
از دقایقِ خشم و مصیبت و فاجعه
گذشت
و شبْ کلاهِ جادو را
لمس کرد
و حتا!
با گوشهایی کنجکاو و
چشمانی پُرسشگر
بطالت ها و بیهودگی ها و طلسم ها را آموخت
آری:
این چنین است
که میتوان،
بر مزارِ اهلِ مکتب،
مشعلی اَفروخت و
در فراسویِ دانههایِ دانش،
ایستاد
و از جدالِ چخماق و
پاسخِ باد
به شعبدهْبازانِ تاریخ
پِی بُرد.
مامانی پشت تلفن بغض میکند و میگوید: دلم تنگ است. اما پایم نمیکشد بیایم آنجا. احساس راحتی نمیکنم. مامان هم همین را میگوید. وقتی پا به پای خشمهایش از خانوادهاش میآیم و ساعتها حرف میزنم که متقاعدش کنم من پشتش هستم و بیاید برویم به آن شهر، آهی میکشد و میگوید: پایم نمیکشد.
مامانی میگوید: زندهجدایی خیلی سخت است. تو نمیدانی چه دردی است.