دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.

به روانپزشکم می گویم: تا به حال انقدر خوب نبوده ام. و برای درمانگرم شرح می دهم که احساس می کنم هیچ وقت در زندگی ام، مدتی طولانی این اندازه نرمال زندگی نکرده ام. منظورم از طولانی احتمالاً چند هفته است و منظورم از نرمال، به اندازه خوشحال شدن و ناراحت شدن و عصبی شدن و خسته شدن و تازه شدن است. کار کردن و برنامه ریزی کردن است، معاشرت کردن است، خواندن است، دیدن است. هر شب از غم نمردن است. هر روز از اضطراب تکه تکه نشدن است. اشتیاق های کشدار داشتن است. مطلبی از مجله می خوانم. به وجد می آیم که چقدر مجله خواندن خوب است. و چقدر این نویسنده خوب است. پادکست گوش می دهم. کیف می کنم که پادکست شنیدن هم چه خوب است. چیزهای تازه فهمیدن چه خوب است. موسیقی زیبا پیدا می کنم و عشق می کنم. برای کارم، به اجبار، مقاله ای می خوانم. و با خودم می گویم که دلتنگ بودم، مقاله خواندن چه خوب است. در میدان تجریش راه رفتن چه خوب است، خیره شدن به تهران از بالای سرش چه خوب است، دوستان حسابی داشتن چه خوب است، دربارۀ فیلم ها حرف زدن چه خوب است، زبان تازه خواندن چه خوب است، نترسیدن چه خوب است، لباس تکراری پوشیدن چه خوب است، خانواده ای انقدر عزیز داشتن چه خوب است، حتی جر و بحث کردن با مادرم چه خوب است...

این وسط تمام شدن همۀ پول ها و بدهکار شدن و کار پیدا نکردن بد است. اما دروغ چرا؟ نه آنقدر. سیستم و دفتر نداشتن بد است. آوارۀ این دفتر و آن دفتر بودن برای کمی تدوین بد است. روزهایی که به بطالت می گذرند بد است. ترسیدن از جامعه بد است. نگران آینده بودن بد است. پس اندازی نداشتن، چشم انداز دقیقی نداشتن بد است. اما توی دلم ته همه اش می گویم: نه آنقدر...

به شیوۀ خودم زندگی می کنم این روزها. یک زندگی آرام و بی سر و صدا و معمولی که از جزئیاتش لذت می برم. و غم در آن سهم کمی دارد. و احتمالاً این اتفاقی کم سابقه در عمر من است...


برچسب‌ها: شرح حال, مبل درمان, خوشی
+ شب‌بو