
دلم میخواد صبحا زود بیدار شم، شبا زود برگردم خونه. مهمونی ها خلوت باشن، جای بازی بیشتر حرف بزنیم، حتی گاهی آهنگ رو هم خاموش کنیم. امروز این کارو کردیم. وقتی آشپزی می کردیم و ظرف می شستیم و گند و گه های گذشته رو مرور می کردیم و برای بار صدم حرفشون رو می زدیم که سبک شیم، که مریمِ خدابیامرز کدوم دفعه چطور می خواست خودش رو بکشه و نشد و از خودمون و همه بدمون بیاد، که ده سال پیش چطوری اذیت شدیم، و وسطش به هزارتا چیز می خندیدیم، اصلا آهنگ هم نداشتیم. چرا همه چیز رو با هم می گم؟ نمی دونم. مینا دوازده روز دیگه پرواز داره سارا شیش روز دیگه. و تموم. امروز رفتیم باغ. و مینا گفت روز آخرمونه. باز می بینیم همو تو این یه هفته ولی آخرمونه. نمی دونم چمه اصلا. گریه ای ام. پی ام اسم یا دارومو دو روز نخوردم یا حق دارم گریه ای باشم بدون اینکه بتونم مثل آدم دو تا کلمه ش کنم؟ یا حتی بفهممش؟ نمی دونم. آخرمونه و الان اصلاً صلاحیت ندارم دربارۀ این چیزها بنویسم. چون حرف زیاده و مهمه و باید وقت و هوش و حواس بگذارم. حالت تهوع گرفتم از بی خوابی. این روزا بی خوابی می کشیم که بیشتر بتونیم هم رو ببینیم.
صبح زود با شادمانیاش بیدارم کرد که محلهٔ سپیدپوش را ببینم. هیچ وسیلهای برای ثبت تصویر نداشتم، پس شش ساعت بارش بیوقفهاش را تماشا کردم. خرمالوهای درختهای لخت همسایه هم سپید شده بودند. مدتها ایستاده بود کنار پنجره؛ گفت میدانی چه چیزی از یک کوهستان برفی قشنگتر است؟ یک کوهستان جنگلی برفی. و یادآوری کرد که باز هم انتخاب بینشان سخت است. زیر بارش بیرون زدم و تا توت کهنِ دروازهٔ شمیران سُر خوردم پایین و در سوز شب زمستان، «لاله» را آوردم خانه. لاله با برف نو آمد. خوشبرکت باشی عزیزم.
۱۴۰۳/۱۰/۱۱
آن احساس شگفت را در خاطراتی دور به خاطر میآورم. انگار تنم برای دوباره تجربه کردن آن احوال، زیادی سرد است. زیادی کرختم. زیادی چشمبسته. در آن خاطرات کهنه، دخترک تازهبالغی بودم که اگرچه افسرده بود، اما خون ِسرخ توی صورتش میدوید و به تجربهٔ جهان ِناشناخته ولعی ناآگاهانه داشت و هیچچیز مثل عشقی آنچنان ممنوع که حتی در سر خودش هم کلمه نشود، نمیتوانست چشمهایش را به سوی دنیا بگشاید و درآن چرخ دهد. آخرین بار فاتحهٔ آن اندازه گشادگی را انتهای زمستان سال یک خواندم و بعد رگهایم آنقدر بسته و پاهایم آنقدر محتاط و دلم آنقدر سرد شد که حالا در بهخاطر آوردن هم، دیگر نمیتوانم چیزی حس کنم، تنها میتوانم به خاطر بیاورم که گویی زمانی چیزی جز این را احساس میکردهام.
از یلدا متنفرم چون از تو متنفرم. دلم نمیخواهد غمگین بخوابم اما میخوابم چون هرچقدر توی این گوشی تکراری بچرخم چیزی برایم عوض نمیشود. نه غمی، نه غمگساری. نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری. تمام شود این شب تخمی و فردا زمستان شود...