
آن احساس شگفت را در خاطراتی دور به خاطر میآورم. انگار تنم برای دوباره تجربه کردن آن احوال، زیادی سرد است. زیادی کرختم. زیادی چشمبسته. در آن خاطرات کهنه، دخترک تازهبالغی بودم که اگرچه افسرده بود، اما خون ِسرخ توی صورتش میدوید و به تجربهٔ جهان ِناشناخته ولعی ناآگاهانه داشت و هیچچیز مثل عشقی آنچنان ممنوع که حتی در سر خودش هم کلمه نشود، نمیتوانست چشمهایش را به سوی دنیا بگشاید و درآن چرخ دهد. آخرین بار فاتحهٔ آن اندازه گشادگی را انتهای زمستان سال یک خواندم و بعد رگهایم آنقدر بسته و پاهایم آنقدر محتاط و دلم آنقدر سرد شد که حالا در بهخاطر آوردن هم، دیگر نمیتوانم چیزی حس کنم، تنها میتوانم به خاطر بیاورم که گویی زمانی چیزی جز این را احساس میکردهام.