سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳
دایرۀ مینا

پاهایم از شدت سایش‌شان به همدیگر و تکان‌دادن‌های تند و بی‌وقفه‌شان، سر شده و گزگز می‌کنند. اما باز هم حرکت متوقف نمی‌شود. دندان‌ عقبی‌ام‌ تیز شده و زبانم را زخم کرده. در یادداشتِ روزانهٔ دو روز پیش نوشته بودم: «باید خجالت بکشم.» از پیرزن توی مترو که نشسته خودش را روی زمین می‌کشاند، از زن توی پادکست‌ که همهٔ عزیزهایش را خاک کرده است، از آشنایم که هرروز به اداره می‌رود و فیلم می‌سازد، از دوستم که با حال بدش کار می‌کند. از هر کسی که هر ذره وضعیتی بهتر و بدتر از من دارد باید خجالت بکشم. و بیشتر از همه هم از خودم. متاسفانه حرف‌های آدم‌ها کارگر نیست. حرف‌های زنی که چهار سال است می‌گوید «دست از سر خودت بردار» کارگر نیست و حرف‌های دوستانم کارگر نیست و دوستانم کم‌کم کم می‌شوند و توی پیله‌ام هرروز چیز کمتری می‌ماند. شاید هم فقط این‌طوری احساس می‌کنم. شاید این‌طوری احساس می‌کنم چون موج تازۀ افسردگی شروع شده است. بیشتر از یک هفتۀ پیش بود که فهمیدم اوضاع افتضاح دو هفتۀ قبلش ارتباط زیادی با پی‌ام‌اس نداشته است. نمی‌دانم. اضطراب دارم. پاهایم را نمی‌توانم متوقف کنم و برای همین نمی‌توانم کار کنم اما باید کار کنم. و کارم همه‌اش نوشتن است و پژوهیدن. حرف که می‌زنم کلمات از ذهنم رفته‌اند. یک چیز را سه بار تعریف می‌کنم و یادم نمی‌آید که این کار را کرده‌ام. ناراحت می‌شوم، از چیزهایی که می‌شد کمتر ازشان ناراحت بود یا راحت‌تر فراموششان کرد. انگار آدم همیشه سر خانۀ اول است. درگیری با خود. درگیری با چیزهای پیش پا افتاده. فکر می‌کنم که لایق این اضطراب نیستم. یعنی زندگی‌ام نیست. یعنی زندگی‌ام ساده‌تر از آن است که حالم این باشد. برای همین حتی اضطراب هم خجالت‌زده‌ام می‌کند. اما از این هم نمی‌توانم با کسی حرف بزنم، چون مطمئناً می‌گویند باز هم شرم؟ و من از هنوز شرمگین بودن هم خجالت می‌کشم. کاش یک اتفاق تازه بیفتد. یک چیزی که مرا از این خماری بپراند. یک چیزی که خوشحالم کند. یک چیزی که انرژی و آتش دوباره بدهد. از چرخیدن توی این دایره خسته‌ام.


برچسب‌ها: افسردگی, زادۀ اضطراب جهان
+ شب‌بو
چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۳

سه تایی پیاده‌روی کرده‌ایم. ظرف‌ها را شسته‌ام. شجریان کمی خوانده. انگورهای سیاه خنک‌شده را گذاشته‌ام روی میز کوچک کنار دیوار. مامان بی‌وقفه و بااشتیاق حرف می‌زند؛ از گذشته، از کودکی، از داستان آدم‌ها. خواهرم توی اتاق با دوستش حرف می‌زند. ملزومات تهیهٔ چیزکیک را خریده‌ایم، وسایل نقاشی آبرنگ را آورده‌ایم، بازی پرنده‌های محبوب هم کنارش است. و دریا در همین نزدیکی‌ست. «بار دیگر شهری دوست می‌داشتم» نادر ابراهیمی هم در کیفم است. اما… اما انگار سنگ لحد دنیا را روی سینه‌ام گذاشته‌اند. مامان حرف می‌زند و شیارهای سنگ را با انگشت‌هایم لمس می‌کنم. از اینکه نسخهٔ سرخوش گم‌شده‌ام را در این شهر و این هم‌نشینی هم پیدا نکرده‌ام، انگار که قدر این داشته‌ها را ندانسته‌ام، احساس شرم می‌کنم. مکث کوچکی که پیش می‌آید، می‌پرسم: ابر‌وهایم تابه‌تا شده، معلوم است، نه؟ می‌خواستم به رویم نیاورم اما حتی در این عکس شبانه هم پیداست. تایید کرده و خاطرنشان می‌کند که نباید به آرایشگاه‌ها بروم و من گریه می‌کنم.


برچسب‌ها: افسردگی
+ شب‌بو
سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳
و دیگر انزلی محبوبم هم غریبه است.

انگار سنگ لحد دنیا را روی سینه ام گذاشته اند.

+ شب‌بو
سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳
آن گوشه دنج سمت چپ*

«خسته‌ام. از این همه شکست، از این همه جنون.»

*مهدی ربی

+ شب‌بو
جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳
گذشته

نشستم پشت میز این کافۀ تازگی همیشگی شده، که تحقیقم را تمام کنم و یافته هایم را بنویسم. نمی دانم چه شد که کلیک کردم روی اولین ماه ساخت این وبلاگ. خرداد نودوسه. بعد رفتم ماه مرداد نودوسه. بعد در یکی از یادداشتها از قطعۀ بداهه نوازی علیزاده نوشته بودم. دلم هوایش را کرد. هوای قطعه ای که اتفاقی پیدایش کرده بودم و ناشناخته بود و تمام سال های دبیرستان آن را گوش می کردم. قطعه ای که سوزناک ترین موسیقی آن سال هایم بود. هرچه جستجو کردم پیدایش نکردم. برای پیدا کردنش مجبور شدم پرت شوم در ده سال پیش سیومسیج تلگرام. دیگر غوطه ور شدم. قطعه پیدا نشد اما چیزهای دیگر شنیدم از آن وقت های غمگین و ادامه دادم به خواندن گذشتۀ وبلاگ و اشک ها هم برای خودشان می ریختند. پا در دریای شور که می گذاری، دیگر گذاشته ای. دیگر باید راحت غوطه بخوری و شنا کنی و گریه کنی و اشک ها و آب ها در هم قاطی شوند، شوری در شوری. با خواندن یکی از یادداشت ها، به یاد زنی افتادم. دیدم هشتگ مناسبش را پای پست نزده ام. برچسب «دوستش داشتم» را به پست اضافه کردم. بعد از هزار سال به خاطرم افتاد که وبلاگ او را باز کنم و نگاهی بیندازم. معمولاً به خاطرم نمی افتاد و اگر هم می افتاد، اصلاً دلم نمی خواست که این کار را کنم. اما حالا که تا گردن غرق بودم، برایم فرقی نمی کرد. آدرسی که حفظ بودم را تایپ کردم. نگاهی انداختم. یک پست را کامل خواندم و بقیه اش را نه. نگاهی سرسری کردم اما اصلاً حوصله ام نکشید. برایم مهم نبود. جالب نبود. ادا درنیاوردم. واقعاً نبود. تمام شده ها واقعاً تمام شده اند، از آن شور بزرگ ده سال پیش، حتی یک قطره هم باقی نمانده بود. بداهه نوازی سوزناک علیزاده را پیدا نکردم.

+ و به جایش این را روی تکرار شنیدم.

+ شب‌بو
جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳
چهرهٔ آبی‌ات…

خوابم نمی‌برد و کپسول‌های اضطراب اثر نمی‌کردند و غم داشتم. غم دنیا را. باید ماجراهای بچه‌های معدن را می‌خواندم و تمام می‌کردم. اما نشد. حالش نبود. گوشی را پرت کردم طرفی و رفتم سراغ مرکب و قلمی که تازه خریدم. خواستم غم را چیزی کنم. اگر می‌توانستم. روی قوطی مرکب آبی نوشته بود که قبلاز مصرف خوب تکان دهید. خوب تکان دادم. درش از دفعهٔ قبل کامل بسته نشده بود. یکهو دیدم تر شدم. روی کتاب خواهرم، کاغذ، لپ‌تاپ، دیوار و لباسم پاشیده بود؛ لکه‌هایی سرمه‌ای. پیراهن آبی‌ام گل‌هاییداشت و جوهرها قاطی آن‌ها شده بودند. حالا رد غم همه جا پاشیده بود.

+ شب‌بو
جمعه پنجم مرداد ۱۴۰۳
آنچه نمی‌گویم

مدام دارم سعی می‌کنم رنج تو را تکثیر نکنم. که آنچه با تو کردند و تو کردی و در تن من رشد یافته را تکرار نکنم. که خط بکشم وسط دایره‌های تو در تو. وسط ادامه. و این بار گاهی خیلی سنگین است مامان. باید از آنچه هستم شانه خالی کنم. باید دوباره ساخته شوم. قطع کنم و قلمه بزنم و من انگار خیلی کوچک هستم مامان...


برچسب‌ها: آن زن
+ شب‌بو
سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳
We were in the backseat

در تکیۀ تجریش، میان همهمۀ زن‌ها و بچه‌ها چشم دوخته بودم به نور سبز کم‌جان گوشۀ پنجره که حواسم را جمع کنم. پیرمرد تکیه که شروع کرد به خواندن، به آنی پرت شدم. چهار ساله شدم، در سالن پذیرایی خانۀ مادربزرگ پدری، چشم دوخته بودم به پدربزرگ مادری و برادرش که در انتهای پذیرایی، جلوی پنجرۀ بزرگ، با میکروفونی ایستاده بودند و نوحۀ معروفشان را می‌خواندند: واویلا صد واویلا، یاران واویلا، فغان واویلا. وقتی خودم را رساندم سر تخریب خانه، داشتند پتک می‌زدند به دیوار همان پذیرایی و به همان پنجره. به جایی که در تولد و مهمانی و عید و عزا و روضه‌های هر سال، منطقۀ استراتژیک خانه بود. پارچۀ سیاه ساده‌ای، نمی‌دانم از کی و کجا، شاید از ده سال پیش، وصل مانده بود به نردهٔ پنجره. شیشه‌ها که خرد شدند و دیوار که ریخت و خانه که نیست شد، تکه پارچۀ سیاه هنوز لابه‌لای خاک‌ها پیدا بود. صدای پیرمرد تکیۀ تجریش، با سوز ادامه داشت و مرا میان مشتی تصویر چرخ می‌داد و البته بیشتر میخکوبم کرده بود پای تصویر خانۀ خراب‌شده‌ و پارچۀ سیاه خاکی‌ای که آخرین رد ما بود، از روزهایی که دیگر نبودند. مدتی پیش مرد حیاط شمعدانی‌ها می‌گفت قدم اول، رها کردن است. می‌گفت اگر نتوانی رها کنی، در گذشته دفن می‌شوی. چشمم آرام جوشیده بود، مثل حالا که صورتم خیس می‌شد و کامل نمی‌دانستم چرا. هرچه که کرده بودم، هنوز رها نکرده بودم که دلم این‌طور تیر می‌کشید. پیرمرد میکروفون را که کنار می‌گذارد، از روضه‌های شخصی‌ام که بیرون می‌آیم و زن‌ها چادرشان را که از چشم‌های خیس کنار می‌زنند، چیزی از شعر خاطرم نمانده. انتهای شب از میم که در سکوت زل زده به نورهای پایین‌دست، می‌پرسم مرد چه خواند؟ می‌گوید چیزی با مضمون اینکه اگر دو صد برابر عمر نوح را بهت بدهند، باز هم مثل آب روانی از دستت می‌ریزد. جستجو می‌کنم اما شعر را پیدا نمی‌کنم. نگاه می‌کنم که زندگی‌ام چطور مثل آب روان از لای انگشت‌هایم می‌ریزد و نمی‌توانم رها کنم.


برچسب‌ها: آن خانه
+ شب‌بو