جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳
گذشته

نشستم پشت میز این کافۀ تازگی همیشگی شده، که تحقیقم را تمام کنم و یافته هایم را بنویسم. نمی دانم چه شد که کلیک کردم روی اولین ماه ساخت این وبلاگ. خرداد نودوسه. بعد رفتم ماه مرداد نودوسه. بعد در یکی از یادداشتها از قطعۀ بداهه نوازی علیزاده نوشته بودم. دلم هوایش را کرد. هوای قطعه ای که اتفاقی پیدایش کرده بودم و ناشناخته بود و تمام سال های دبیرستان آن را گوش می کردم. قطعه ای که سوزناک ترین موسیقی آن سال هایم بود. هرچه جستجو کردم پیدایش نکردم. برای پیدا کردنش مجبور شدم پرت شوم در ده سال پیش سیومسیج تلگرام. دیگر غوطه ور شدم. قطعه پیدا نشد اما چیزهای دیگر شنیدم از آن وقت های غمگین و ادامه دادم به خواندن گذشتۀ وبلاگ و اشک ها هم برای خودشان می ریختند. پا در دریای شور که می گذاری، دیگر گذاشته ای. دیگر باید راحت غوطه بخوری و شنا کنی و گریه کنی و اشک ها و آب ها در هم قاطی شوند، شوری در شوری. با خواندن یکی از یادداشت ها، به یاد زنی افتادم. دیدم هشتگ مناسبش را پای پست نزده ام. برچسب «دوستش داشتم» را به پست اضافه کردم. بعد از هزار سال به خاطرم افتاد که وبلاگ او را باز کنم و نگاهی بیندازم. معمولاً به خاطرم نمی افتاد و اگر هم می افتاد، اصلاً دلم نمی خواست که این کار را کنم. اما حالا که تا گردن غرق بودم، برایم فرقی نمی کرد. آدرسی که حفظ بودم را تایپ کردم. نگاهی انداختم. یک پست را کامل خواندم و بقیه اش را نه. نگاهی سرسری کردم اما اصلاً حوصله ام نکشید. برایم مهم نبود. جالب نبود. ادا درنیاوردم. واقعاً نبود. تمام شده ها واقعاً تمام شده اند، از آن شور بزرگ ده سال پیش، حتی یک قطره هم باقی نمانده بود. بداهه نوازی سوزناک علیزاده را پیدا نکردم.

+ و به جایش این را روی تکرار شنیدم.

+ شب‌بو