
خواب دیدم خانه مامانی را از دم تخریب نجات داده ایم و پس گرفتیم و حیلی ساده، چند فرش انداخته ایم و چند صندلی و میز. و ظرف میوه. مشخص است که وسایل کامل نیست و برای گذراندن است. نگار هم آمده. زهرا هست. ملیح هست. عمهها هستند. و میبینم مامانی هست. مامانی زنده شده. دلم برایش تنگ شده. یک کوشی دستش گرفته و همه به او زنگ میزنند. مینشینم دم پایش میگویم چقدر خوشحالم اینجایی. چقدر خوشحالم اینجایی. گریه میکنم. بغلش میکنم. سرحال است. صبر میکند تا عکس بگیریم. توی همان اتاق کنار آشپرخانه نشستهایم. یک شب عیدی چیزیست. مرتضی میآید از اما عکس بگیرد. یک نور زیادی از در بیرون میزند داخل. میگویم چقدر خوب شد اینجا را نجات دادید.
نه که امروز کم گریه کرده بودم، به عنوان فعالیت شبانه فیلم درخت گردو را دیدم. ویران شدم و گریستم و نه میتوانستم ادامه دهم، نه قطعش کنم. در بیفرزند شدن هم سردشت را دیدم، هم هواپیمای اکراینی را که امروز چهار سال از ساقط کردنش گذشت، هم جراحت کرمان را. همواره احساس میکنم دیدن این چیزها، که در واقع همهٔ چیزهای دنیاست، از تحمل و ظرفم خارج است. انسانها زاده شدهاند که بمیرند. که حرص بورزند و بجنگند و روی خاکها خط بکشند و روی مرزها بکشند. چه معنای نحیف و کوچکیست زندگی. مثل یک ماهی قرمز میماند. زیبا و ساده و سریع، که میگذرد و میمیرد. خیلی غمگینم. خیلی خیلی غمگینم. بخاطر تمام چیزهایی که دارم میترسم. به خاطر عشق، بخاطر آدمهای خانوادهام. چرا باید اینها را مقابل جنگ و بمب و آتش و شیمیایی قرار داد؟ خدای بزرگ... چطور در تحمل توست تماشای همهٔ اینها؟ چطور همهٔ دنیا از هم نمیپاشد. انسان چه موجود عجیبیست و چه اندازه رنج تحمل میکند و زنده میماند. رنجی که استخوان میشکند. امشب برای همهٔ استخوانهای شکسته گریه میکنم. برای همهٔ خانههایی که خالی ماند. همهٔ بچههایی که برنگشتند. در آسمان. روی زمین. توی دشت. آخ...
فریده گفته است بنویس. نه که توصیه کرده باشد، این را ازم خواسته است که دربارۀ فیلمم جستاری طولانی بنویسم. همۀ فکرها و تصویرها و حرف ها و حس ها. از میان جستار باید سکانس ها را بیرون بکشم. در مرحلۀ زیر صفر گیر کرده ام. با کلیدواژه ها، خواب های مربوط به آن خانه در دو سه سال اخیر را جدا کرده ام. و گریستن متوقف نمی شود. فهمیدم که ده ماه پیش از فروش و تخریب خانه، من خواب دیده ام که جنگ است و دارم می روم برای جنگیدن در لب مرز و لب، آن خانه است. مدتی بعدش خواب دیده ام که خانه را می خواهند خراب کنند. من و همۀ خانواده رفته ایم در زیرزمین پناه بگیریم. غصه بخوریم. و نگذاریم این کار را کنند. اما مستاصیلم و می دانیم که کاری از دستمان برنخواهد آمد. چرا به این ها توجه نکرده بودم؟ چرا فکر نکرده بودم که خانه تنهاست و خواهد مرد؟ چرا کار بیشتری نکردم...؟
خواب دیگری دیده ام که دخترعمه ام به من گفته، من تو را دیدم که توی آن خانه داشتی غرق می شدی. دیدم که آب آمده بود بالا، مثل دریا. دیدم که تنها بودی. دیدم که فرو می ریخت. غصه نخور.
و من در رویاهایم غوطه می خورم و غصه می خورم...
دی ماه از نیمه گذشت. امروز بالاخره صبح بارانی زد و هوا سرد بود و کوه های نزدیک به من کمی سپید شدند و از دهانم بخار بیرون آمد. دلم با دیدن آسمان آبی بعدش خندید. بیست و پنج ساله ام این روزها. اندک اندک خو می گیرم به سر کار آمدن شبیه کارمندها. و سعی می کنم یک زندگی روتین معمولی برای خودم درست کنم که در آن خیلی ناراحت نباشم. روی آب که خوابیده ام فکر می کنم که چطور کمی ورزش را صبح های آن جا بدهم. چطور عبادت را به زندگی ام برگردانم. چطور آرام باشم و معمولی. خیلی معمولی... چند روز پیش در حین دیدن مستندی دربارۀ یک خانوادۀ ایرانی، گریه ام گرفت. با یکی از بزرگترین ترس هایم چشم در چشم می شوم گاهی. ترس اینکه خواهر و برادرهایم مثل من بیست و پنج ساله شوند و من چهل ساله شوم و آن ها هم چهل ساله شوند و زندگی برود و جلو و نزدیکی ما را ازمان بگیرد. ترس اینکه آدم های دیگری شویم، پابند شویم، دعواهایی بکنیم که به شب نرسیده به آشتی ختم نمی شوند، و دلسوزی ها و شوخی ها و لحظه های دلچسب و خنده دار این روزهایمان را یادمان برود. وقت های کمی پیششان هستم و همه پیش هم هستیم، اما خیلی دلچسب اند. خیلی قشنگ اند. شاید فقط برای من. نمی دانم. اما این را دوست دارم که شب برمی گردیم پیش هم توی یک خانه و آن خانه از نفس های همۀ ما با هم گرم می شود... ترسم از این است که بشویم مثل مامان و بابا که هرکدام به دلیلی، یکی خواسته و یکی ناخواسته و به اجبار، از خانواده شان دور افتاده اند. غم دوری از عمه و عمو و خاله و مادربزرگ و باقی فامیل را به جان خریده ام همۀ این سال ها. اما نمی توانم برای خواهر و برادرهایم تکرارش کنم. دلم می خواهد زار بزنم و آن ها را بچسبانم به سینه ام و کنار خودم، توی حلقۀ دست هایم نگه دارم. نکند گریۀ حالایم برای این است که می دانم اینطور نمی شود و اینطور نمی ماند؟ که می دانم مامان پیر می شود و پشیمان. بابا پیر می شود و خسته. تو جوان می شوی و دور. چه زخم های کهنه ای تیر می کشند... چه حس و حال غریبی.
نشستهام توی تنهاییِ دفتر، چراغها را خاموش کردهام و نمیروم. نور لپتاپ روشنایی میبخشد و مرا به خودش میخواند. تنها حسن این اتاق بیروح و رخوتآور اداری، پنجرۀ بزرگش است که رو به جاری ِخیابان انقلاب باز میشود. ساختمان کثافت قلمچی از آن پیداست و اتوبوسها، موتورها، ماشینها و عابران پیاده با سرعت و مداوم زیر آن عبور میکنند. دقیقاً نمیدانم چرا، قبلاًها توی سرم تصویر بیربط و خیالیای داشتم از دفتر یک تحریریه، که آخر وقت همه میروند، و من در آن میمانم، و مینویسم. شمایلش شبیه تحریریۀ همشهری بود که در نوجوانی دیده بودم. حالا ولی توی این دفتر بیریخت و موقتی کاری نشستهام که هیچ ربطی به من ندارد. «من» کی هستم و چه چیزهایی به من ارتباط پیدا میکنند؟ از روزنامه زنگ زدهاند و قرار شده تا جمعه یادداشت برایشان بفرستم. این یادداشتها کاری خواهند کرد؟ حبیب میگوید همه از اخبار مرخصی گرفتهاند. باید خیلی تلاش کنی تا دیده شوی. «تلاش کن تا دیده شوی.» جملۀ اول. جملۀ دوم. جملۀ سوم. نمیشود. نمیکشد. جان میکَنم. توی تاریکی. فکر میکنم که شاید این حال به هیچ چیز ربطی ندارد. به دفتر مجلهای که نیست و کسبو کاری که هست. یک چاه هست که من در آن میافتم و این چاه همیشه بیخ پایم است. به آن زنجیر شده. هرکجا که باشم. هرچه که بخواهم. هرچه که باشم، و نباشم. «ولی چه تاریکی زیبایی.»
من چاهی را تعليم کردهام
که به آبی نمیرسد،
ولی چه تاريکیِ زيبایی!
از آن سو،
تاريکیِ زيرِ خاک، چاهی زده است
که به چهرهٔ من میرسد؛
من آبم، آب!
نگاهی به آسمان، مجهزم میسازد
که سکوت کنم
آن لحظه که آب،
به رنگِ خود پرخاش میکند،
من آنم، آن لحظهام.
و رنگِ آب،
هرچه بيشتر در آب غرق میشود،
زندهتر میشود: آبیتر!
بیژن الهی
اضطراب تکهتکهام میکند. دلم میخواهد زمین باز شود و بروم آن پایین. دلم میخواهد بدوم. دلم میخواهد فراموشی بگیرم. دلم میخواهد هیچکس را نشناسم. پاهایم سر میشوند آنقدر که تمام روز و تمام شب تکانشان میدهم. انگشتها را به هم می پیچانم. پیچک پلاسیدهای هستم که به خودم میپیچم. به دور خودم. به دور هیچ خودم. کجا رفت آن آرامش دلچسب عزیزم...