دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲
پری کوچک غمگینی

فریده گفته است بنویس. نه که توصیه کرده باشد، این را ازم خواسته است که دربارۀ فیلمم جستاری طولانی بنویسم. همۀ فکرها و تصویرها و حرف ها و حس ها. از میان جستار باید سکانس ها را بیرون بکشم. در مرحلۀ زیر صفر گیر کرده ام. با کلیدواژه ها، خواب های مربوط به آن خانه در دو سه سال اخیر را جدا کرده ام. و گریستن متوقف نمی شود. فهمیدم که ده ماه پیش از فروش و تخریب خانه، من خواب دیده ام که جنگ است و دارم می روم برای جنگیدن در لب مرز و لب، آن خانه است. مدتی بعدش خواب دیده ام که خانه را می خواهند خراب کنند. من و همۀ خانواده رفته ایم در زیرزمین پناه بگیریم. غصه بخوریم. و نگذاریم این کار را کنند. اما مستاصیلم و می دانیم که کاری از دستمان برنخواهد آمد. چرا به این ها توجه نکرده بودم؟ چرا فکر نکرده بودم که خانه تنهاست و خواهد مرد؟ چرا کار بیشتری نکردم...؟

خواب دیگری دیده ام که دخترعمه ام به من گفته، من تو را دیدم که توی آن خانه داشتی غرق می شدی. دیدم که آب آمده بود بالا، مثل دریا. دیدم که تنها بودی. دیدم که فرو می ریخت. غصه نخور.

و من در رویاهایم غوطه می خورم و غصه می خورم...


برچسب‌ها: آن خانه, خواب
+ شب‌بو