
دیوانه ام... با هیچ چیزی جز جنون نمی توانم وضعیتم در زندگی را توصیف کنم... این میزان از رنج عمیق و اشک های سوزان برای چیزهایی که مردم به آن ها می خندند یا نه... حتی به آن نمی خندند... زندگی واقعی ام، موجودی ته کارتم که یک روزم را به زور کفاف می دهد، وضعیت نامعلوم شغلی، وضعیت نامعلوم عاطفی، وضعیت نامعلوم خانوادگی، خیلی از چیزهای واقعی را رها کرده ام با همۀ وجود چسبیده ام به یک سری خیالات... به تصوراتی که می خواستم واقعی شان کنم اما نشد و نگذاشتند و نتوانستم... به دنیای موهوم خودم... به این جنون...
هیچکس نیست که واقعا دلم بخواهد به او زنگ بزنم تا از این وضعیت نجاتم دهد... هیچکس درکم نمی کند... هیچکس نمی فهمدم... هیچکس نمی تواند به آنچه من دقیقا تجربه می کنم نزدیک شود... دلداری های کلیشه ای نمی خواهم... دارم فرو می پاشم و می دانم تا به یک نفر زنگ نزنم ادامه دارد... اما نمی خواهم... نمی توانم...............
شتابزده عمل می کنم اشتباه می کنم. شتابزده عمل نمی کنم و صبر می کنم اشتباه می کنم. به آدم ها اعتماد می کنم اشتباه می کنم. به آدم ها بدبین می شوم اشتباه می کنم. هرچقدر فکر می کنم یادداشت می کنم تیک می زنم سعی می کنم به خودم مسلط باشم یادآوری می کنم مرور می کنم باز اشتباه می کنم. اشتباه می کنم. همیشه سمت اشتباه همه جا ایستاده ام. هرچقدر سعی می کنم که خودم را درک می کنم موقعیت ها را درک کنم پذیرا باشم فکر کنم تحلیل کنم بازنگری کنم درس بگیرم تجربه سازی کنم باز هم باز هم باز هم... من باز هم اشتباه می کنم... باز هم سایۀ سنگین سرزنش و خودخوری بالای سرم بارور است... آدم ها فکر می کنند من فقط یک موقعیت را نمی توانم تحمل کنم اما تمام زندگی ام را دارم گریه می کنم... هیچ کس نمی تواند درک کند که آن لحظه ها من چه حس های آشنایی را تجریه می کنم... نوزده و بیست و چهار دقیقه... باید بی حس شوم...
دلشورهها و حال بدم بیدلیل نبود. خانه را دیروز کامل صاف کردند. به من نگفتند. مهندس بیوجدانش برای صبح یکشنبه با من قرار داشت. پیام داده بودم که شنبه کاری نمیشود دیگر؟ خاک بر سر من که به او اعتماد کردم. خاک بر سر من که به داییام زنگ نزدم برود سروگوشی آب بدهد و خبر بیاورد یا تصویر بگیرد. خاک بر سر عقل من که هر چه سعیاش را میکند، باز هم ناقص است. امروز اول صبح که رسیدیم اینجا، دیگر جواب تلفنهایم را نداد. تا یک ظهر ماندیم که بیاید که فیلمهای حیاط را بگیرم. چیزهایی بود که واقعا لازم داشتم. اما نیامد. به درک. من که این همه چیز از دست دادم. راشهایم را گدایی نمیکنم. داریم برمیگردیم و آفتاب داغی رویم تابیده. از همه عصبانی و خستهام، از خودم بیشتر.
اگر می توانستم گریه کنم، اگر از این پنج روزی که به خودم پیچیدم لااقل یک روزش را های های گریه کرده بودم، الان حالم خیلی بهتر بود. الان خالی تر بودم. رخت های کمتری توی دلم می شستند. ادای سرپاها را درنمی آوردم و از اشک های بی امان ریخته، بی حال و بی جان افتاده بودم یک گوشه و به خواب می رفتم سپیده دم از خاکستر خودم دوباره برمی خاستم و ققنوس می شدم و جانی داشتم. شاید هم نداشتم. نمی دانم... خسته ام. برای بار آخر به شهر کوچک می روم تا سکانس پایانی خانه را فیلمبرداری کنم. نابودی محض و بی تعارف. آنقدر که استرس کشیدم این روزها و فکر و خیال کردم خسته ام. صد بار که با آدم های فیلمبردار حرف زدم که خودم تا آنجا نروم و نشد. که به جهنم. باز چقدر فکر مامانی این ها را کردم. فکر خاله ها را. بگویمشان نگویمشان. فکر الف را کردم. آخر هم اشتباه کردم. دارم یک روزه می روم با الف. حس می کنم ممکن است فکر کند هروقت می خواهم ازش استفاده کنم صدایش می کنم. نمی دانم. اصلاً آنقدر کم جانم استرس فضای دوتایی را دارم. حالا اگر لام تا کام حرف هم نزنیم ما اتفاقی نمی افتد. اما یک روزه چیدم که اصلا نروم سمت فامیل اما الان پشیمان شده ام. با اتوبوس و نیمه شب و بدبختی خودم می رفتم شاید بهتر بود. جسمی ضعیف شده بودم و ترسیدم اما الان خوبم. حالا شاید هم همه چیز خوب پیش برود نمی دانم. فقط می خواهم تمام شود همۀ بازی ها و درگیری های ذهنم تمام شود. بچه های مدرسه هم از آن طرف خسته ام کرده اند. نمی دانم من پرتوقع ام یا من معلم بدی شده ام یا بدفازی هایم روی ارتباط با آن ها تاثیر گذاشته. اصلا دلم می خواهد سه شنبه نروم مدرسه. مطمئنم کس دیگری برود که حالش خوش باشد و به آن ها انرژی بدهد بیشتر کمکشان است. من که حال خوش و انرژی ای ندارم و احتمالاً تا سه شنبه هم نخواهم داشت. دوشنبه هم فیلمبرداری دفتر مجله است. قطعا آنجا هم کلی حال گیری می شود و فقط جنگ اعصاب است. شاید هم نباشد. نمی دانم. احساس می کنم آنجا هم نباید باشم. بودنم بی معناست. توی یک فیلم مستند بازنگری، بین آن شش نفر، حضور من دیگر معنایی پیدا نمی کند. نسبت به همه چیز احساس ناامنی می کنم. می خواهم بروم زیر زمین. یا توی یک لانه. می خواهم بخوابم و روزهای دورتری بیدار شوم. نمی دانم چرا این شکلی شده ام. حالم خیلی خوب بود. تا مثلاً دوشنبه. پر از شور و اشتیاق و انرژی. مثل بمب. مثل اکثر روزهای این مدت. از سه شنبه اینطور شده ام. مثل یک مار زخمی غمگین که نمی داند چرا به خودش می پیچد...
با اینکه صورتم توی عکس خوب معلوم نیست، اما معلومه داشتم میخندیدم. نگاه کن. سیاهه ولی معلومه خوشحالم. از چی خوشحال بودم اون روز؟ کلاً این وقتایی که توی خیابون اینطوریام، انگار دنیا زیر پامه، با همه مهربونم، توی همهٔ آینهها لبخند میزنم، واسهٔ همه رهگذرها و فروشندهها آرزوهای خوب میکنم… چی توی دلم و سرم میگذره اون وقتا؟ انگار شبیه فیلمه، واقعی نیست. خیلی دوره از تلخی و گس بودن الانم. تحمل همین خندهٔ گشاد پشت سیاهی هم سخته.
به شکل عجیبی در تماشای ناخوشی مادر و پدرم و بعد خواهر و برادرهایم کمطاقتم. مثلاً تحمل تماشای دنداندرد یا سردردشان هم برایم سخت است. البته همیشه به خودم گوشزد میکنم که همه همینطورند. همه عزیزهایشان برایشان عزیزند. الان لحظهای مادرم در خواب نفسی کشید شبیه نفس مریضی و بعد مرتفع شد. با خودم فکر کردم همین که امشب پنج نفر توی این خانه سالماند و چهار نفرشان آرام به خواب رفتهاند، خودش یک خوشبختی است… همین که فعلاً کسی دردی نمیکشد. این را با چی میشود عوض کرد؟ مثل مادربزرگها شدهام و میگویم سلامتی باشد، برای باقیاش خدا بزرگ است. از ته قلبم این را میگویم.
*از هایکویی از ایسّا
انگار دستگاه خانم دندانپزشک توی دهانم مانده. انگار هنوز دارد سوزن های پانزده را فشار می دهد روی عصب ها. دردش آرام نمی شود. دردی که خیلی شبیه درد هم نیست بیشتر شبیه به فشار است. از دیروز عصر چهار نوبت قرص های قرمز را خورده ام. مسکن هایی قوی. حالا دیگر اثر نمی کند. می خواهم قرص دیگری بخورم، اما در درگاه اتاق مکث می کنم. با خودم فکر می کنم که «هنوز انقدرهام شدید نیست، بیشتر جا داره، می تونم تحمل کنم». برمی گردم و می نشینم روی صندلی. به راستی آستانۀ درد کجاست؟ آدم کی متوجه می شود که حد رد شده است؟ کی این متوجه شدن ها اعتباری دارند؟ واقعاً هنوز آنقدرها شدید نیست یا واقعاً شدید است اما فکر می کنم که تحملم باید بیشتر باشد؟ نمی دانم. مسئله ام «درد» و «اندازه» است. اینکه قابل اندازه گیری نیست. شاید هم دارم تمام این یاوه ها را می بافم که لحظه هایی حواسم را از فک راست بالا پرت کنم.
ساعت ده صبح. تنها صدای خانه، صدای شعلۀ شومینه است و این موسیقی. نشسته ام توی آشپزخانه و از دریچۀ پنجره زل زده ام به کاج بلندبالای حیاط و برف روی کاج های همایونفر نواخته می شود. نگاه کن، نگاه کن که چه برفی می بارد...
بی قرارم، آشوبم، دلم می خواهد گریه کنم. نمی دانم چرا. فردا برای بار سوم و بار آخر به دامغان می روم. به تکه پاره ها و ته ماندۀ خانۀ مامانی. احساس خوبی ندارم. احساس ناکافی بودن دارم. کم کاری کردن. کم تجربگی کردن. نابلدی و کم سنی. مدام احساس می کنم کم فیلم گرفته ام. بد فیلم گرفته ام. کلی چیز کم می آورم و دیگر دستم به هیچ چیز نمی رسد. لحظه ها ناپایدار بوده اند و من برایشان کافی نبوده ام. می ترسم باز هم که می روم برای همین تکه پاره ها هم ناکافی باشم. احساس می کنم این کارها برای تجربه های اول من سنگین بود. سه سال است که در هر کجا قرار می گیرم بعدش فرو می ریزد. فرصت بازبینی نیست فرصت برگشتن نیست فرصت مرور کردن نیست. گاهی حتی فرصت رسیدن هم نیست. آنقدر سریع همه چیز از پس هم می رود و مراحل نابودی را می نوردد که خیلی وقت ها به روایتِ حال حاضر نمی رسی، همه چیز به سرعت گذشته می شود، اینجا دیواری بود، اینجا آدم هایی بودند، اینجا پنجره ای باز می شد، من می خواستم اینجا باشم، اینجا خراب شد، خراب می شود نه، من به لحظۀ حال نرسیده ام، من دویدن ها را از دست داده ام، «آن» ها را. آقای ر اگر این حرف ها را می شنید می گفت خودت را نابود می کنی، این که شیوۀ کار کردن نیست اگر می خواهی در این حرفه بمانی. من شیوه های کار کردن و زندگی کردن و عشق ورزیدن و همه چیز را با هم قاطی کرده ام. گم کرده ام. نمی دانم کدامش را دارم می گذرانم. من مخلوط شده ام. من مدام از دست داده ام. من نابلد بوده ام. من فراموش کرده ام. برای از دست دادن ها هیچ کاری از من برنیامده است آقای ر. با این حال باز می دوم، باز دست و پا می زنم. مثل ماهی کوچکی که که لب ساحل برای رسیدن به آب خودش را تکان می دهد، مثل کرم کوچکی که پیلۀ دور خودش را می بافد و باز می کند، مثل اسبی که بین کوه ها گم شده است و مدام می گردد، گاهی سرش را به دیواره ها می کوبد و گاهی شیهه هایی می کشد و گاهی به آرامی می نوردد و گاهی ساکت جایی می ایستد. کاش همه چیز تمام شود. کاش فراموش کنم. کاش بس شود و بروم مرحلۀ بعد. خسته ام.
شب ششم بهمنه. توی قطارم و شاید نزدیک ده کیلو بار رو دارم تنهایی جابهجا میکنم. از شهری به شهر دیگر. یه عالمه دفتر و اسناد از دههٔ بیست و سی آقاجون، تا کتابهای دههٔ چهل و پنجاه عمو بزرگه، تا نامههای دههٔ شصت عمه. تا شاخههای درخت زیتون، تا تکههای دیوار آبی، تکهٔ سقف، کاشیهای حیاط، و چند تکه آجر. دیوانهام. عمیقاً احساس دیوانگی میکنم اما حداقلش که جنونم رو زندگی میکنم. تا قطرهٔ آخرش، که چیزی تهش نمونه. خوشحالم که از درد فاصله نگرفتم، شیرجه زدم درونش، دستوپا زدم و فرود اومدم روی زمین واقعیت. اینطوری زندهترم، همینطور که با این جنون خندهدار در آسمان زندگی بالبال میزنم.