پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۱
دندان شمارۀ چهار، راستِ بالا

انگار دستگاه خانم دندانپزشک توی دهانم مانده. انگار هنوز دارد سوزن های پانزده را فشار می دهد روی عصب ها. دردش آرام نمی شود. دردی که خیلی شبیه درد هم نیست بیشتر شبیه به فشار است. از دیروز عصر چهار نوبت قرص های قرمز را خورده ام. مسکن هایی قوی. حالا دیگر اثر نمی کند. می خواهم قرص دیگری بخورم، اما در درگاه اتاق مکث می کنم. با خودم فکر می کنم که «هنوز انقدرهام شدید نیست، بیشتر جا داره، می تونم تحمل کنم». برمی گردم و می نشینم روی صندلی. به راستی آستانۀ درد کجاست؟ آدم کی متوجه می شود که حد رد شده است؟ کی این متوجه شدن ها اعتباری دارند؟ واقعاً هنوز آنقدرها شدید نیست یا واقعاً شدید است اما فکر می کنم که تحملم باید بیشتر باشد؟ نمی دانم. مسئله ام «درد» و «اندازه» است. اینکه قابل اندازه گیری نیست. شاید هم دارم تمام این یاوه ها را می بافم که لحظه هایی حواسم را از فک راست بالا پرت کنم.

+ شب‌بو