یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱

دیوانه ام... با هیچ چیزی جز جنون نمی توانم وضعیتم در زندگی را توصیف کنم... این میزان از رنج عمیق و اشک های سوزان برای چیزهایی که مردم به آن ها می خندند یا نه... حتی به آن نمی خندند... زندگی واقعی ام، موجودی ته کارتم که یک روزم را به زور کفاف می دهد، وضعیت نامعلوم شغلی، وضعیت نامعلوم عاطفی، وضعیت نامعلوم خانوادگی، خیلی از چیزهای واقعی را رها کرده ام با همۀ وجود چسبیده ام به یک سری خیالات... به تصوراتی که می خواستم واقعی شان کنم اما نشد و نگذاشتند و نتوانستم... به دنیای موهوم خودم... به این جنون...


برچسب‌ها: آن خانه
+ شب‌بو