
بی قرارم، آشوبم، دلم می خواهد گریه کنم. نمی دانم چرا. فردا برای بار سوم و بار آخر به دامغان می روم. به تکه پاره ها و ته ماندۀ خانۀ مامانی. احساس خوبی ندارم. احساس ناکافی بودن دارم. کم کاری کردن. کم تجربگی کردن. نابلدی و کم سنی. مدام احساس می کنم کم فیلم گرفته ام. بد فیلم گرفته ام. کلی چیز کم می آورم و دیگر دستم به هیچ چیز نمی رسد. لحظه ها ناپایدار بوده اند و من برایشان کافی نبوده ام. می ترسم باز هم که می روم برای همین تکه پاره ها هم ناکافی باشم. احساس می کنم این کارها برای تجربه های اول من سنگین بود. سه سال است که در هر کجا قرار می گیرم بعدش فرو می ریزد. فرصت بازبینی نیست فرصت برگشتن نیست فرصت مرور کردن نیست. گاهی حتی فرصت رسیدن هم نیست. آنقدر سریع همه چیز از پس هم می رود و مراحل نابودی را می نوردد که خیلی وقت ها به روایتِ حال حاضر نمی رسی، همه چیز به سرعت گذشته می شود، اینجا دیواری بود، اینجا آدم هایی بودند، اینجا پنجره ای باز می شد، من می خواستم اینجا باشم، اینجا خراب شد، خراب می شود نه، من به لحظۀ حال نرسیده ام، من دویدن ها را از دست داده ام، «آن» ها را. آقای ر اگر این حرف ها را می شنید می گفت خودت را نابود می کنی، این که شیوۀ کار کردن نیست اگر می خواهی در این حرفه بمانی. من شیوه های کار کردن و زندگی کردن و عشق ورزیدن و همه چیز را با هم قاطی کرده ام. گم کرده ام. نمی دانم کدامش را دارم می گذرانم. من مخلوط شده ام. من مدام از دست داده ام. من نابلد بوده ام. من فراموش کرده ام. برای از دست دادن ها هیچ کاری از من برنیامده است آقای ر. با این حال باز می دوم، باز دست و پا می زنم. مثل ماهی کوچکی که که لب ساحل برای رسیدن به آب خودش را تکان می دهد، مثل کرم کوچکی که پیلۀ دور خودش را می بافد و باز می کند، مثل اسبی که بین کوه ها گم شده است و مدام می گردد، گاهی سرش را به دیواره ها می کوبد و گاهی شیهه هایی می کشد و گاهی به آرامی می نوردد و گاهی ساکت جایی می ایستد. کاش همه چیز تمام شود. کاش فراموش کنم. کاش بس شود و بروم مرحلۀ بعد. خسته ام.