شنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۱
شب‌تاب‌ها به کلبهٔ من می‌آیند*

به شکل عجیبی در تماشای ناخوشی مادر و پدرم و بعد خواهر و برادرهایم کم‌طاقتم. مثلاً تحمل تماشای دندان‌درد یا سردردشان هم برایم سخت است. البته همیشه به خودم گوشزد می‌کنم که همه همین‌طورند. همه عزیزهایشان برایشان عزیزند. الان لحظه‌ای مادرم در خواب نفسی کشید شبیه نفس‌ مریضی و بعد مرتفع شد. با خودم فکر کردم همین که امشب پنج نفر توی این خانه سالم‌اند و چهار نفرشان آرام به خواب رفته‌اند، خودش یک خوشبختی است… همین که فعلاً کسی دردی نمی‌کشد. این را با چی می‌شود عوض کرد؟ مثل مادربزرگ‌ها شده‌ام و می‌گویم سلامتی باشد، برای باقی‌اش خدا بزرگ است. از ته قلبم این را می‌گویم.

*از هایکویی از ایسّا

+ شب‌بو