پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹
به محبت‌ها دلخوشیم.

صبح که بیدار می شوم روی موبایلم یادآور آمده: آب دادن به روشنک.

روشنک نام گلدان تازه ام است. علی و رعنا یک شب در گلخانه ای نزدیک کریمخان آن را برایم خریدند چون شیفته ی رنگ یاسی و سبزش شده بودم و احتمالا چون دوستم داشتند. پشت برگ هایش رنگ یاسی دارد، که  از رنگ های خیلی محبوبم است، و رویش سبز کمرنگ با رگه هایی مواج از همان یاسی آرام. بی نهایت هم برگ هایش کوچک اند. صبح به صبح دم گوشش یادآوری می کنم که دوستش دارم تا این موجب زنده ماندنش بشود. دایناسور، که از آشناهای خیلی تازه ام است، چند شب پیش سه قلمۀ حسن یوسف بهم داد. گفت اگر گیاه ها را کنار هم بگذاریم حالشان بهتر می شود. نباید تنها بمانند. گفت اگر برگ های حسن یوسف پژمرده و سیاه شدند ساقه اش را ببرم تا از نو ریشه بزنند. قلمه های خودش را نشانم داد که با کمی برش ساقه چقدر سرحال شده اند. دایناسور گفت ما آدم ها هم باید از حسن یوسف یاد بگیریم. وقتی می بیند تو قدمی برای بهترکردن حالش برمی داری، او هم زود حال خودش را خوب می کند. دایناسور آدم مهربانی است. علی و رعنا هم.

 

دو هفتۀ گذشته به خاطر مشکلاتی که برای پروژه ام پیش آمد، ذهنم مدام درگیر یک مفهوم بود: اعتماد کردن.

دو نفر گند زدند در کارم و من متضرر شدم. مالی و معنوی. سوژه ای. زمانی. احساسی. چمیدانم. چند روز هم دهن خودم را سرویس کردم که: غلط کردی به آن ها اعتماد کردی و روی حرفشان حساب کردی. بعد از ده بار مجادله اما با خودم فکر کردم: واقعاً پس چه کار می کردم؟ در آن موقعیتِ ناگهانی چه کار دیگری ازم برمی آمد جز اینکه روی آدم ها حساب کنم؟

ماها یک مشت آدم تنهاییم که روی کویر زمین رها شده ایم. ان الانسان لفی خسر. در ضرر و زیانی از پیش قطعی شده زاده شده ایم و نه پیش رویمان چیزی برای چنگ زدن می بینیم و نه پشت سرمان. تنها بالای سرمان خداییست آن هم اگر دستمان بهش برسد. واقعا چه چیز دیگری ازمان برمی آید جز اینکه به همسان هایمان اعتماد کنیم؟ انسانیت را همیشه در اوج کودکی و نیاز و استیصال و معصومیت می بینم. همه مان همینیم. حتی برای بدترین هایمان، لحظه هایی هست که داریم دل گرم می شویم و لبخندی از سر سادگی می زنیم به کسی و به آدمی دیگر روی زمین اعتماد می کنیم. اعتماد می کنیم که لحظه ای صادقانه خوشحالمان کند، که دوستمان باشد، که منصف باشد، که امین حرف هایمان باشد، که سر قولش بماند، که راست بگوید، که برایمان کاری انجام دهد یا دلش برای کار ما بسوزد، که به او عشق بورزیم و امینِ محبتمان باشد. ما بدون این لحظه های کوچک اعتماد نمی توانیم دوام بیاوریم. شاید خودمان هم آگاه نباشیم اما واقعیت همین است: ما مدام اعتماد می کنیم.

بعد؟

بعد ممکن است متضرر شویم. آدم ها سرمان کلاه بگذارند، گند بزنند توی کارمان، تف کنند روی عشقمان، خیانت کنند در دوستیمان. هرچیزی ممکن است. هرروز برایمان اتفاق می افتد. کوچک و بزرگ. و ما هرروز باز هم اعتمادهای تازه می کنیم. نکنیم چه کار کنیم؟

و این خیلی غم انگیز است خواننده های عزیز من.

من با دل شکسته ام هرروز به آدم های دور و نزدیک اعتماد می کنم و این برایم متاثرکننده است.

می دانم که من هم ممکن است در این زنجیره های اعتماد شکستن باشم و این غم انگیزتر هم هست.

انسانیتِ غریبی است و کار دیگری هم ازمان برنمی آید.


برچسب‌ها: روشنک, tragedy, سادگی‌ها
+ شب‌بو
پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۹
هنوز نتونستم بگم: می‌ارزید.

دوست داشتن معجزه می کند؟

البته. اما گاهی معجزه های بدی می کند.

 

مثلا انرژی جوشان عشق و محبت، توانست برای چند سال کسی را نزدیک و نزدیکتر من نگه دارد که برای من نبود. همه اش از دوست داشتنی عجیب بود. شبیه معجزه. 

اما این خوب بود؟ 

نه!

معجزه ی بدی بود.

فقط به درد این می خورد که بتوانی توی زندگی ات بگویی من هم دیدمش. چشیدمش. به درد اینکه یک وقتی بتوانی چشم هایت را ببندی و لحظه ای را به یاد آوری که قلبت جور متفاوتی با همه ی زندگی ات گرم و روشن بود. بعد یادت بیاید که همه آن لحظه ها توی نمایش و بازی مزخرفی بوده ای و تلخ شوی و دلت بخواهد رویا را از دهانت تف کنی بیرون.

 

 

پ.ن:

خوب و بد امری نسبی ست. اما با آرامش و احوالی که حالا هست، در همان مقایسه ی نسبی، همه ی چیزی که با تو بود بد بود، همه چیز!

وقتی اندک خوبی‌هایش هم دروغی و نمایشی بود.


برچسب‌ها: دوستش داشتم, tragedy, بی‌حسی
+ شب‌بو
چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹
یه زخم رو سقف دهنت که باید ولش کنی

کم‌کم شروع می‌کنی بهترشدن اما اون نخ بخیه که چسبیده به لثه‌هات و مدام با زبون حسش می‌کنی، اون نخ بخیه نمی‌ذاره هیچی یادت بره. 

مسئله فقط همینه!

همین که یادت میاد. مداام یادت میاد...


برچسب‌ها: tragedy
+ شب‌بو
سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹
تو رو هیچ‌وقت یادم نمیره شهریور نودونه.

نمی‌دانم درست چه مدت گریه کردم و گریه‌ام بند نیامد. پانزده دقیقه در اتاق جراحی، پانزده دقیقه در راه‌پله‌ها و صف پرداخت صندوق، پنجاه دقیقه‌ای در گوشه حیاط کلینیک زیر درخت، بیست دقیقه‌ای توی تخت. نمی‌دانم. دندانی که مدت‌ها پوسیده و خراب بود را با هزار ترس و درد بالاخره کشیده بودم و بخیه کرده بودم اما گریه‌ام هیچ‌جوره بند نمی‌آمد. خانم صندوق‌دار بهم گفت گریه خوشحالیست؟ دیگر راحت شدی؟ نمی‌دانم گریه چی بود. شاید راحت شده بودم. هرچه بود از همان وقتی شدت گرفته بود که من به دستیار دندانپزشک گفتم تمام شد؟ و با خنده گفت تمام شد و تمام طول بخیه‌زدن هق‌هق کردم و قفسه سینه‌ام بالا و پایین رفت. نشسته بودم‌ گوشه حیاط و اشک‌هام روان بود و وقتی بی‌اختیار گاز روی لثه‌ام را فشار می‌دادم، جای خالی دندان را احساس می‌کردم و احساس‌کردن آن جای خالی، مرا به طرز عجیبی یاد تو می‌انداخت و درست همان موقع کسی توی گوشم داشت بلندبلند می‌خواند که "زمان می‌گیره یکی یکی قهرماناتو". بعد من دستم را گذاشتم جلوی صورتم و شدیدتر از هروقتی باز گریه کردم و هیچکس نبود حتی یک دستمال کاغذی اضافه بهم بدهد. دندان مدت‌ها خرابی را دور انداخته بودم که هرازگاهی هی درد داشت و مدت‌ها از کشیدنش، از نبودنش ترسیده بودم و تا توانسته بودم به تعویق انداخته بودمش و لحظه کشیدن، از انبر، از آن فشار وحشتناک زیاد، از صدای شکستن، از همه‌چیز بی‌حد وحشت کرده بودم و حالا همه‌چیز تمام شده بود و این موقعیت به‌طرز عجیبی مرا یاد تو می‌انداخت... تویی که دوست ندارم دیگر هیچوقت تو صدایت کنم یا کلا صدایت کنم.

قرار بود مدت‌ها درد پس از واقعه بکشم و مسکن بخورم. قرار بود نتوانم راحت بخوابم، قرار بود با زبانم جای خالی دندان را حس کنم و مدت‌ها به نبودنش عادت نداشته باشم. خوب همه‌چیز را از بر بودم. اما دیگر تمام شده بود. درد طولانی‌مدت‌تر تمام شده بود. ترس تمام شده بود. اضطراب کار نکرده، اضطراب ازدست‌دادن دیگر تمام شده بود. شاید خوب بود اگر زندگی این دندان راه دیگری پیش می‌گرفت، اگر مجبور به کشیدنش نمی‌شدم و به هر حال یک دندان را از دست نمی‌دادم، اما حالا وضعیت به همین جا کشیده بود و کاریش نمی‌شد کرد. از دست داده بودم و هر درد تازه‌ای از این به بعد سراغم می‌آمد، خوبی‌اش این بود که دیگر نمی‌ترسیدم. خرابی کهنه را دور انداخته بودم و دیگر نمی‌ترسیدم.

باز هم گریه کردم.


برچسب‌ها: tragedy, دیوانگی, shape of my heart, من
+ شب‌بو
چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹
تصویرداشتن مسئله مهمیه!

احساس می کنم هیچ وقت در زندگی ام تا این اندازه گم نبوده ام. توی مه غلیظی که فقط جلوی پایم را می بینم. البته خوب است که جلوی پایم را می بینیم و تخته سنگی را که رویش بنشینم خستگی در کنم! اما فقط همین و نه بیشتر. من همیشه بر سر دوراهی ها بوده ام، همیشه خیال های متفاوت داشته ام، همیشه نظرم عوض شده، اما هیچ وقت نبوده که «هیچ» «تصویر»ی از خودم نداشته باشم. از آینده خودم. از چیزی که می خواهم شبیهش شوم. در این سال ها کم و بیش شبیه چیزی شدم که در کودکی و نوجوانی از خودم تصور می کردم. اما فکر بیشتری برای ادامه اش نکرده بودم و حالا وسط این تصویر گنگ گیر افتاده ام. نه انگیزه زیادی برای تمام کردن درس دانشگاهم دارم و نه به شغل یا حتی شغل‌هایی که به خاطر موقعیت های پیش آمده و البته پول ادامه می دهم، مطمئنم. به هیچ چیز مطمئن نیستم. به خودم، به فکرهایم، به اعمال و رفتارم و اینکه به چه چیز ممکن است تبدیل شوند، به روابطم، به شکلشان، به قاعده هام، به هیچ چیز. تنها در لحظه دلم چیزهایی می خواهد و برایشان ذوق می کنم و می روم سراغ همان ها. بی اینکه مطمئن باشم. بی اینکه برنامه ای داشتم. فکری داشته باشم. راه قلبم را می روم و قلبم فقط همین دور و بر را نشانم می دهد. نمی دانم دلم می خواهد تبدیل به چه چیزی شوم. چه شکلی باشم. چه کار کنم. هیچ چیز یادم نیست. نمی دانم تو پیشم می مانی یا نه. هیچ تضمینی برای هیچ چیز وجود ندارد. از این شاخه و آن شاخه پریدن هایم دارم خسته می شوم. از باهم خواستن همه چیز. از سیال بودن. البته که از همه این ها لذت می برم. البته که خودم خواسته ام همه چیز را تجربه کنم. خودم خواستم که به هیچ چیز بند نباشم و هر لحظه پر بزنم به هر جا. اما گاهی آدم دلش می خواهد پایش روی چیزی سفت باشد. کمی بداند چه می شود. به کجا می رود. به چی تبدیل می شود. بداند کسی پیشش می ماند یا نه. تو پیشم می مانی یا نه...

 

امروز پشت چراغ قرمز بهم گفت: ببین، یه لحظه ست که آدم می  فهمه. منم تو یه لحظه فهمیدم. همین الان چشماتو ببند، چهل و پنج سالگیتو تصور کن.

سکوت کردم.

تصور کردی؟

اشک توی چشم هایم جمع شد.

چی دیدی؟ خوبی؟

سکوت کردم.

و بغض.

آنقدرها توضیح دادنی نبود که چه دیدم.

 

اما به شما می گویم که توی خانه ای خالی، تنها بودم. خیلی تنها...


برچسب‌ها: تنهایی عریان, tragedy
+ شب‌بو
سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹
یک زخم را هزار بار بخوری.

به نظرم نیمی از درگیری ها و پیچ خوردن های آدم ها ریشه اش از مسئله تنهاییست. از سختی پذیرش همین حقیقت ساده ی چندبخشی که انسان تنهاست. انسان عمیقا تنهاست و این اولین و آخرین حقیقت قطعی ایست که در دنیا با آن مواجه می شود. در زندگی هرکسی جایی هست که بالاخره این را می فهمد. اما مسئله اینجاست که آدم ها بی اینکه عمدا بخواهند مدام دنبال این اند که خودشان را دلداری بدهند. هرچقدر هم که بزرگ شوند هنوز به معصومانگی کودکان دوساله اند که بعد از گریه‌ای طولانی، با یک شکلات و جغجغه می خندند و یادشان می رود دنیا می تواند آن شکلی گریه شان بیاندازد. نقطه هایی در زندگی همه آدم ها هست که در آن می فهمند تنهایند و بعد کنار همه ی آن ها نقطه هایی هست که فکر می کنند بر تنهاییشان غلبه کرده اند. که دیگر تنها نیستند. که فقط گاهی تنهایند. که کسی یا کسانی را پیدا کرده اند که خالی بودن فضای اطراف درونشان را پر می کنند. با قلبی گرم اعتماد می کنند و به معصومانگی همان کودک دوساله فکر می کنند دیگر تنها نخواهند بود. اینطور فکر می کنند چون مجبور اند. چون نیاز دارند دوباره بخندند و اجازه دهند نور دوباره از پوستشان عبور کند و برای این ها، یک سپر دفاعی لازم دارند. اما هیچکس وقت گرم بودن قلبش فکر نمی کند که این سپر دفاعی چقدر از قبل ضعیف ترش می کند. هیچ چیز مثل احساس تنها نبودن آدم را آسیب پذیر نمی کند. وقتی دوباره می رسی به نقطه بعدی، وقتی باز عمیقا خودت را در سراسر این سیاره ی یک سر خشکی و شوری تنها می بینی و توی دلت خالی می شود، مثل این است که یک جنازه را دوباره ببری بالای بلندی و از نو پرتش کنی پایین. هرکدام از این نقطه ها پرتاب های دیگری اند فقط برای یک نفر. برای یک جنازه. یک جنازه ی از درون متلاشی که هربار خوشی های چند مدته سعی کرده بودند ظاهرش را ترمیم کنند. امید برای این جنازه مثل سم تجزیه کننده است چون دوباره می بردش بالا. احساس تنهانبودن می بردش بالاتر. همه اش برای چیست؟ برای بیشتر متلاشی شدنی دوباره. هر بار از بار قبلی فضاحت بار تر. آدم اگر مدت ها با این احساس وحشت و تهی بودنِ ناشی از تنهایافتن خودش سر کند، ممکن است به آن عادت کند. ممکن است برایش تکراری شود یا راه های هضم کردن و کنارآمدن با آن را بیاموزد. اما وقتی هربار فراموشش می کند و خودش را گول می زند، وقتی دوباره وحشت می کند و تهی می شود باز برایش تازه است. نوی نو. با همان درد بی حد قبلی یا شاید هم بیشتر از آن. مثل این است که از یک سوراخ، صدها بار در زندگی ات گزیده شوی. یک زخم را هزار بار بخوری. یک درد را هی برای خودت تازه کنی و در تمام سال ها تازه نگه داری. 

فکر می کنم ماجرا برای اغلب آدم ها همین طور است و صحبت مظلوم نمایی نیست. تقصیر کسی هم نیست. فقط آدم ها نمی توانند آنقدر که نشان می دهند یا آنقدر دلشان می خواهد آدم خوبی باشند. اغلب در واقعیت همه گندتر از آن چیزی اند که انتظارش را دارند. همه ظلم می کنند. همه قلب همدیگر را می شکنند. همه عوض می شوند یا عوضی می شوند و اسمش را می گذارند عوض شدن. همه استفاده خودشان را می کنند و می روند. همه مجبور اند فقط به فکر خودشان باشند و اسمش را بگذارند عقلانیت. همه مثل همیم. همه باهم مقصریم و همه باهم بی گناهیم. ماها فقط انسانیم و بی اینکه بخواهیم همه چیز همین قدر گند است برایمان.

اگر بخواهید جلوی این روند بایستید؟ اگر بخواهید متفاوت باشید؟ اگر بخواهید فقط فکر خودتان نباشید؟ اگر عقلانیت را بی خیال شوید و بی باکانه برای گرمی های توی قلبتان هر کاری بکنید؟ بفرمایید. تحویل بگیرید. مسیر نرفته ای نیست. زندگی آدم ها را بخوانید. نتیجه اش جنازه ای ست که حتی دنیا دیگر نمی تواند بلندش کند و ببردش بالای بلندی. که لاشخورها هم نگاهی بهش نمی اندازند. دنیا همین طوری هم تو را به سمت فروپاشی پیش می برد و رفتن از این راه، فقط یک متلاشی شدن بیش از حد است. 

هرچند من آدم خواندن لالایی هایی هستم که خودم باهاشان خوابم نمی برد، اما به هرحال نصیحت من به شما آدم های حال و آینده این است که هیچوقت خودتان را فراموش نکنید، چون تنها کسیست که تا انتها برای شما باقی می ماند و به سالم ماندنش احتیاج دارید. و دیگر اینکه هیچ وقت فکر نکنید تنها نیستید. آدم های خوبی همواره توی زندگی ها هستند اما یادتان باشد انسان در درون خودش تنهاست. انسان همیشه تنهاست.

وقتی زخمی افتاده باشید روی دست خودتان، از هیچکس کاری برنمی آید جز همان خودی که روزی نادیده اش گرفتید...

 

 

پ.ن:

تنهابودن به معنی نخندیدن نیست. به معنی حرف نزدن با آدم های دور و بر هم نیست. یک عدم امنیت است. چیزیست که حداقل حالا نمی توانم با کلمات توضیحش بدهم. شما اگر می توانید، بگویید.


برچسب‌ها: تنهایی عریان, tragedy
+ شب‌بو
یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۹
هنوز ژانر این روزهامو نمی‌دونم.

«تراژدی واقعا تسکین دهنده است. زیرا می‌دانیم که دیگر امید، این امید چرکین وجود ندارد. می‌دانیم که گرفتار شده‌ایم، مثل موش به تله افتاده‌ایم، و آسمان رویمان سنگینی می‌کند. می‌دانیم که فقط می‌توانیم فریاد بکشیم. ناله سودی ندارد، نه، از شکوه و شکایت سودی حاصل نیست. باید آنچه گفتنی است و تاکنون بر زبان نیاورده‌ایم و شاید هنوز هم از آن بی‌خبریم، هرچه رساتر بیان بداریم. و آن هم برای هیچ: فقط برای اینکه به خود گفته باشیم. برای اینکه به خود حالی کرده باشیم. در درام مبارزه می‌کنیم زیرا امید به نجات داریم. این احمقانه است، سود پرستی است. در تراژدی این رایگان است. برای شاهان است و خلاصه کوشش بیهوده است.»

 

آنتیگون - ژان آنوی


برچسب‌ها: tragedy, از کتاب‌ها, از ادبیات
+ شب‌بو
سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۹
هرچند که حالا آرامم.

مسئله‌ام خود فاصله نیست. اینکه با جهان احساس فاصله می‌کنم. با نزدیک‌ترین آدم‌ها احساس فاصله می‌کنم. مسئله‌ام این است که گاهی دلم می‌خواهد به نبودن این فاصله، احساس نیاز نکنم. دلم می‌خواهد که آن طرف جاده له‌له نزنم. که بی‌تاب نشوم و خیال نکنم که باید تمام این چاله‌ها، شیاف‌ها، جاهای خالی و فاصله‌ها را بدوم، و ندانم که چطور بدوم، انگار همه راه‌ها را از پیش پایم برداشته باشند، انگار اصلا پاهایم را برداشته باشند و این برای همه اتفاقی عادی باشد. گاهی دلم می‌خواهد با دوری هم کامل باشم، با وصل‌نبودنم به هیچ‌چیز هم، هم‌‌همچنان پاهایم برای خودم باشد و بتوانم روی زمین راه بروم...

 

پیوست: پریشان‌بافی‌های ماه‌ها قبل.


برچسب‌ها: tragedy, shape of my heart
+ شب‌بو
جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۸
میم مثل آن زن

آن زن تنهاست. آن زن خیلی تنهاست و آن زن از جانب من، از همه تنهاتر است. آن زن تنهایی‌اش را مثل لباس از خیابان می‌خرد و می‌پوشد و با آن خوراک می‌پزد و روی مبل‌های آبی می‌خوابد و بیدار می‌شود و با آن برای بچه‌هایش زندگی می‌خرد. زن تنهایی‌اش را از دنیا منت می‌کشد و تنهایی‌اش احتمالاً تنها کسی‌ست که گاهی در تاریک‌روشنی می‌بوسدش. آن زن از جانب من تنهاترین است چون دیگر چیز زیادی باقی نمانده و این چیزی‌ست که می‌تواند ناگهانی وسط کار و نوشتن به گریه‌ام بیندازد. اما دردهایی هست که هیچ‌کجا نمی‌توان گفت و هیچ کاریشان نمی‌شود کرد و از مرورشان هم باید سر باز زد. این دردها ریشه‌های سوزناکی دارند. ریشه‌هایی خوب‌ناشدنی.


برچسب‌ها: تنهایی عریان, tragedy, آن زن
+ شب‌بو
شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۸
فاقد هرگونه ارزش. تنها بی‌مکث و بی‌فکر می‌نویسم که از این هم خالی‌تر شوم.

فاصله. فاصله ای عمیق هست بین من و همه ی آدم ها. همه ی کسانی که با آن ها معاشرت می کنم. همه ی کسانی که از من خبر دارند. ازشان خبر دارم. نزدیک ترین آدم هایم. آن‌هایی که باهاشان می‌روم خوش‌گذرانی. رفقای چندساله‌ام. آن‌هایی که به هم میگوییم خیلی هم را دوست داریم. آن‌هایی که دلم برایشان تنگ می‌شود یا برعکس. همه ی آدم ها... در پس صمیمانه ترین معاشرت ها، در پس همه ی حرف ها، در پس همه چیز، همه ی چیزهای سطحی و غیرسطحی و کوچک و بزرگ، وقتی فکر می کنم، وقتی فقط لحظه ای می اندیشم، انگار ورطه ای بزرگ هست بین من و همه ی آن چیزها... ورطه ی هولناکی که وقتی لحظه ای نگاهش می کنم نفسم می گیرد. ورطه ی هولناکی که دارم تلاش بیهوده ای می کنم تا توضیحش دهم و نمی توانم. هیچ چیز توصیف پذیری وجود ندارد. انگار آن کسی که حرف می زند، گوش می دهد، آن کسی که عشق می ورزد، آن کسی که فکر می کند محبت پذیرفته است، آن کسی که بلند بلند می خندد، یک آدم دیگر است. تماما وقتی به ارتباطات خودم و آدم ها فکر می کنم انگار یک آدم دیگر است. انگار دارم به خاطرات کس دیگری فکر می کنم که هیچ نمی شناسمش. پس این کیست؟ این کسی که جایی میانه ی همین ورطه ی تاریک نشسته و نمی تواند هیچ خط اتصال عمیق و ابدی ای بین خودش و هیچ کدام از آدم های این دنیا پیدا کند، کیست؟ این منم؟ یا آن کسی که به ظاهر همه چیزش عادی ست و خوب و خوش و هزار آدم دارد دور خودش؟ کدام منم؟ کدام واقعی ست؟ سرم گیج می رود. نفسم می گیرد وقتی به این فاصله فکر می کنم. وقتی همه ی لحظه ها به این فاصله فکر می کنم و پس از خوش ترین لحظه های صمیمیت که فقط گاهی پیش می آیند، اشمیت می آید توی سرم وقتی داستان* هولناکش را تعریف می کرد و می گفت که «هیچوقت وصل حقیقی ممکن نیست»... چندسال گذشته از وقتی آن را خواندم؟ از واقعیت عظیمی که بارش فراتر از شانه هایم بود و من با تمام ذره هایم درکش کردم و سخت گریستم و بعد سعی کردم فراموشش کنم؟ که هیچوقت فراموشش نکردم و همه ی این سال ها همه ی لحظه ها به من می فهماندند و یادآوری می کردند که هیچ گاه وصل ممکن نیست و سهراب مدام توی سرم می خواند «همیشه فاصله ای هست»...**

تحمل این فاصله ها سخت است. مخصوصا اگر کسی یا کسانی باشند که بخواهی در جان خودت، تنگ خودت داشته باشیشان و بدانی که نمی شود، که هیچ گاه نمی شود. دارم نفس می کشم و اینکه هیچ چیزی روی زمین نباشد که من را اینجا نگه دارد، که من را به چیزی روی این زمین وصل نگه دارد، برایم سخت است. هیچ تعلقی ندارم. به هیچ کس. به هیچ چیز. به هیچ کجا. وقتی که نزدیک می شوم و از پوسته ام می آیم بیرون و عریان می ایستم مقابل یکی دو نفر و مدام نمی توانم این حس را از خودم دور کنم که اما آن ها عریان نیستند، که آن ها بی پوسته نیستند و نزدیک ترین آدم زندگی ام (به خیال های قدیمی خودم البته) در هزار لایه پیچیده شده دور است از من، سخت است. 

 

من، علیرغم همه ی این طرف آن طرف بودن ها و خنده ها و ظاهرم و البته آرامشم، حالم خیلی خوب نیست. مجبورم این همه کار کنم. هر روز و هر ساعت. نمی توانم بمیرم و از بد یا خوب روزگار زنده ام هنوز. برای همین مجبورم کار کنم. نمی توانم با خودم تنها بمانم. نمی توانم بیکار بمانم. نمی توانم به ذهنم گوش بدهم. نمی توانم یاد حقیقت ها بیفتم. حقیقت های انتزاعی و غیرانتزاعی و خانوادگی و غیرخانوادگی و واقعی و غیرواقعی ام. من پایم مدام لبه ی چاه است، لبه ی چاه رخوت و افسردگی که توان تاب آوردنش را خیلی ندارم. با جنون فاصله ی زیادی ندارم. یک خط است. مجبورم مدام خودم را از خط دور کنم. کار کنم. کار کنم. حتی نرسم که نگاهش کنم. مجبورم فراموش کنم لبه ی چاهم. اگر یادم نرود، اگر گیر بیفتم توی سیاهی اش، توی همین ورطه ی تاریک فاصله، صدایم دیگر به هیچ جا نمی رسد و بی تاب می شوم و از بی تابی میفتم به جنون. آن وقت مجبورم بمیرم. به مرگ بدی بمیرم.

مدام به آن مرگ بدی فکر می کنم که روزی من را در خودش ببلعد.***

 

 

*اریک امانوئل اشمیت لعنتی- نوای اسرارآمیز

**سهراب سپهری- مسافر

***بوبن می خواندم امروز که در فراترازبودن می گفت: در برابر برف همه ی ما کودکیم، در برابر عشق همه ی ما کودکیم، در برابر مرگ همه ی ما کودکیم.


برچسب‌ها: tragedy, shape of my heart
+ شب‌بو
یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۷
بی‌رحمانه

«درد با تکرار تاثیرش را از دست می‌دهد. اولین باری که ضربه‌ای بر سر شخصیت می‌خورد، درد اهمیت او را بالا می‌برد. ولی بار سوم یا چهارم، دیگر شخصیت مضحک و دردش لطیفه می‌شود.»

 

حرفه: داستان‌نویس۲
از مقاله‌ی «ظریف‌ترین نکته‌ها درباره‌ی شخصیت‌پردازی» اورسن اسکات کارد

 

این را به عنوان یک نکته ی داستان نویسی نوشته اند. به عنوان یک نکته ی شخصیت پردازی که اگر شخصیتتان مکررا درد بکشد اهمیتش را پیش چشم خواننده از دست می دهد یا در واقع، آن درد برای بزرگ کردن آن شخصیت بی اثر است. در واقع نویسنده ی این جملات دارد به یک اتفاق بی رحمانه ی زندگی نگاه می کند. با این تفاوت که توی دنیای واقعی شما آدمید و شخصیت توی داستان نیستید که نگاه خواننده تعیین کند چه چیزی شما را بسازد یا برایتان تاثیر داشته باشد. شما دردهای تکراری می کشید و از آن ها حرف می زنید و آدم ها نسبت به آن ها بی حس و بی تفاوت می شوند، بی آنکه از رنج شما چیزی کم شده باشد. نمی دانم. شاید برای خیلی از آدم ها واقعا هم همین اتفاق بیفتد. شاید واقعا آدم ها سر بشوند. می شوند. می دانم. این جمله ها احتمالا اسم دیگر عادت کردن است. اما چیزی که من توی زندگی ام دیده ام این است که درد هیچوقت لطیفه نمی شود. لااقل برای من نمی شود. هیچ وقت عادت نکرده ام. درد همان درد است. برای بار هزارم هم که ضربه ای بخورد به سرت مثل بار اول زنگش توی گوشَت صدا می دهد. تهش به بار هزارم که رسیدی دیگر گریه نمی کنی. اما تاثیرش هست. هر چقدر که بگذرد و هر چقدر آدم از اهمیت دادن و از چشم آدم ها بیفتد باز برای خودش درد همان درد است... این است که خواندن این جمله های کتاب بهم سخت می آید.


برچسب‌ها: tragedy, از کتاب‌ها, از ادبیات
+ شب‌بو
جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷
اگه یه تراژدی تو زندگیم داشته باشم اون تویی.

دلم برات تنگ شده، مامان.


برچسب‌ها: آن زن, tragedy
+ شب‌بو
پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۶
یک گلوله‌ اندوه دست‌نخورده
شاید به بودن و ماندن این رنج توی سینه ام، که تو نمی فهمی اش، احتیاج دارم. شاید این اندازه از غصه ات را داشتن مورد نیاز است. شاید که این شب های آرام ِبغض، و خوردن حرف، و سکوت ِتوی دل و لبخندهای محزون باید به من برگردد. شاید نیازی هست. شاید که باید شروع کنم به دوباره اینجا برای خودم نوشتن...


برچسب‌ها: tragedy, چیزهایی هست که نمی‌دانی
+ شب‌بو
سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵
سیِ دی تلخی که بر شهر من گذشت

حالا که چند روز گذشته می نویسم. حالا که تب مان کمی خوابیده می نویسم از این چند روز سرد، که چپیدیم گوشه ی خانه هایمان و صبح تا شب و شب تا صبح هی فقط بغض کردیم و گریه مان گرفت و خبرها را دنبال کردیم به امید یک نشانه ی خوب، که پیدا نشد و از ریشه ناامیدمان کرد. ناامیدی بیشتر سوزاندمان. آواری که تسلیم نشد و اشک های مردهای خسته ی خیابان جمهوری، مشتعل ترمان کرد. می نویسم از این چند روزی که ایستاده و مبهوت، فاجعه را فقط نگاه کردیم که تمام نمی شد و آتش و آتش و دود که انگار تا گلوی ما هم بالا می آمد و خدا می داند که برایمان چقدر گذشت و چقدر که امن یجیب و ابراهیم خواندیم تا بگذرد... تا فقط بگذرد این همه اضطرار... چقدر که خواهش سنگ و آهن ها را کردیم که قهرمان هایمان را، مردممان را به ما پس بدهد. که خدا می داند ما اگر هزارجور مشکل داریم و به هم می پریم و گاهی شاید انصاف مان برای هم ته می کشد، اما عاطفی ایم و همدیگر را دوست داریم و به وقتش دلمان برای هم می تپد... چقدر که به حرمت این محبت، شب و نیمه شب های گذشته اشک ریختیم و تکه زغال گداخته انگار هنوز روی دلمان است و می سوزد و می سوزاند. که پیکرهای بی جانِ با وحشت رفته شان از زیر خروار خاک و آهن و لباس و پارچه، از زیر چند صد تن مرگ و زندگیِ به هم تنیده شده، پیدا نمی شود و از آن زیر آهن های مذاب بیرون می آورند. وقتی از آهن مذاب و دمای پانصد درجه و مردم عادی حرف می زنم، می دانید از چه چیزی حرف می زنم؟ پلاسکوی پیر معلوم نیست که در نهایت قرار است قربانی هایش چقدر باشد. دود غلیظ پنج روز است که سایه اش از آن خرابه ی لعنتی کنار نرفته و می گویند که این دود، دقیقا معلوم نیست که با امدادگران و آتش نشان های آنجا چه می کند. ما اگرچه که سعی می کنیم در چت هایمان حواسمان را با خیلی چیزها پرت کنیم و در برخوردها و حرف هایمان چیزی به رویمان نیاوریم که حالمان بدتر نشود، اما سخت می گذرد. به خدا قسم که به ما آدم های این شهر دود گرفته این روزها دارد خیلی سخت می گذرد... 

 

 

پ.ن: به حرمت این رنج. این مصیبتِ کافی


برچسب‌ها: tragedy, از وقایع, برای تاریخ
+ شب‌بو
چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵
نفس تنگی
چشم هام را هم می گذارم. چشم هام را آرام باز می کنم. چشم هام را هم می گذارم و کاش باز به روی این همه سیاهی بازشان نکنم. زن دایی اش که دختری هم سن ما داشت، توی آتش کثیفی دنیا سوخت و رفت. فردا اهواز جنازه می برند. تبریز جنازه می برند. جزیره جنازه می برند. اینجا جنازه، آنجا جنازه. جسدهای سوخته. جزغاله شده. آرزوهای خاکستر شده. چشم هایی که در آتش باز ماندند. جان هایی که لرزیدند و با تکانه تمام شدند. ماندند جان های بی قرار کنارشان. عزیزهایشان. خاطره هایشان. ماند این همه بغض برای آدم ها. هرشب سر شام قاشقم پرت می شود توی بشقاب غذا و دهان و چشم هایم بی حرکت می ماند. چون اخبار پخش می شود. چون ما اخبار می بینیم. چون بچه ها گریه می کنند. چون آن ها که همه ی زندگی شان سوخته و دارند در خاک و خون غلت می زنند هم آدم اند. به این فکر می کنم که همین احساس هایی که من دارم را آن ها هم دارند. عواطف. دلتنگی. ترس. عشق. فکر می کنم که چطور از درون نمی پاشند. منفجر نمی شوند. می پاشند. هر روز آنقدر منفجر می شوند تا بالاخره یکی از آن بمب ها به آن ها هم بخورد و جسم شان هم مثل بقیه بسوزد. آره؟ آره. خاورمیانه پر از نقطه های سرخ از هم پاشیده است. خون دارد تا گردن دنیا بالا می آید و آب از آب تکان نمی خورد. من نمی توانم به این تصویرهای وحشتناک عادت کنم. نمی توانم باور کنم که من سر جای گرم و نرمم توی همین دنیا نشسته ام. به زهرا، وقتی که دست هم را گرفته بودیم و لال بودیم و اشک توی چشم هایمان حلقه زده بود، گفتم که ما حالی مان نیست. که ما واقعا حالی مان نیست و هنوز نفهمیده ایم. توییتر پیام آمده. می گوید فردا دستگاه را ازش قطع می کنند. اولش باور نمی کنم. لابد شایعه است. اما نیست. در تعریف کردن، همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد. فاطمه می گوید روز تشنج را یادش هست. نه ماه پیش. لخته ی خون. بعد می گویند دعا کنید. یک طوری می گویند دعا کنید که خودشان هم می دانند هیچ دعایی قرار نیست کاری کند. به کردار پرستاری سیه پوشیده پیشاپیش دل برکنده از بیمار. و دلهره ی توی سرم، که می شناختمش؟ نمی شناختمش؟ از بچه های سال بالایی ست. نمی شناختمش اما عکسش را که دیدم، یادم آدم که مدام می دیدمش. که حتی تصویر خنده هایش توی حیاط را یادم هست. آنقدری یادم هست که حرکت کند و بیاید و برود. که هی توی سرم بخندد و کامنت بخوانم و پیام بدهم که: "مرگ مغزی شده...".

احساس می کنم از در و دیوار دارد برای دنیا می بارد. انگار واقعا می خواهد تمام شود. اما من که می دانم. تمامی ندارد. ندارد.

 

پ.ن: اینطور وقت ها، دل مشغولی های خودم را فراموش می کنم. دلم می خواهد بگویم گور بابایشان. دلم می خواهد خودم را توبیخ کنم که این چه ناراحتی هایی ست که من دارم وقتی از این اتفاق ها می افتد برای آدم ها. اما توبیخ نمی کنم. ناراحتی چیزهای کوچکم هم از بین نمی روند. همه شان با هم هستند. هر دردی قدر خودش ارزش دارد دخترجان. برای همه شان، غصه های کوچک و بزرگ، اینجا در قلب من جا هست. همه شان با هم...

01:22


برچسب‌ها: tragedy, از وقایع
+ شب‌بو
شنبه یکم آبان ۱۳۹۵
سی مهر نودوپنج، یا ای هجده که آمدی به سویم!

این را سال پیش برای تولدم نوشته بودم.
تا چند ماه پیش فکر می کردم که امسال هم می آیم به همین پیوست می زنم یا چیزی شبیه همین ها می گویم و می روم. اما...
اما آدم های بعد از معجزه، آدم های قبل از معجزه نیستند. خودم هم باورم نمی شد اما تا قبل از پنج تیر ماه امسال، نمی دانستم که دوست ندارم بمیرم. واقعا نمی دانستم! اما فهمیدم. بعضی وقت ها که نگاه می کنم، می بینم حالا همه چیز شبیه یک ماجراجویی ست. شاید بشود اینطور نگاهش کرد. حالا از زندگی خودم یک قصه دارم، که می خواهم بروم ببینم تهش چه می شود. و هر چقدر هم که سخت و مزخرف و واقعا بیهوده، دلم می خواهد زندگی کنم. از غم به شادی و از شادی به غم و از غم به غم ها بپرم و بروم توی دل همه چیز. تا تهش بروم. ببینم آخرش حریف چیزی می شوم؟ ببینم که تهش ازش یک تراژدی تمام عیار درمی آید، یا مثلا یک داستان قهرمانانه؟ دختری که بالاخره به گذشته پشت کرده و زندگی اش را زیر و رو می کند؟ به قول خیال های معصومانه ی نوجوانی اش کارهای بزرگ می کند و بودنش با نبودنش فرقی می کند؟ یا دختری که ساده زندگیش را خراب می کند یا... یا شاید هم چیزهایی پیچده تر از این ها. کسی چه می داند؟ این را بگویم که در حقیقت تراژدی ها از دل حماسه ها بیرون می آیند. داستان های قهرمانانه. فکر می کنم قبلا همین جا گفته بودم. تراژدی در ادبیات و اساطیر یونان اینطور تعریف می شود: جایی که قهرمان داستان، علی رغم همه ی تلاش هایی که می کرده، با تقدیر رو به رو می شود...

 

پ.ن: دارم فکر می کنم که قصه، قصه ست. زندگی زندگیه. همون چیزی پیش می ره که قراره بره. اینکه تراژدی از آب در بیاد یا هر چیز دیگه، فقط به این بستگی داره که تو چه طوری روایتش کنی...


برچسب‌ها: tragedy, در باب آخرِ مهرها
ادامه‌‌ی مطلب
+ شب‌بو
چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۹۵
یک غم هایی...
سادات خانم از فامیل های پدری ست. پیرزنی مهربان و عینکی که هر پنجشنبه، با میوه و کلوچه های خانگی بالای سر سه قبر کنار هم و یک شکلی می نشست که بالای خاک آقاجان بود. هنوز هم می نشیند. هر پنجشنبه. بچگی هام بیشتر می دیدم اش. بچگی هام بیشتر می رفتیم آنجا، پیش آقاجان و بقیه. و اما قصه ی آن سه قبر، و آن قاب عکس دخترک چشم و مو مشکی که توی قفسه ی فلزی بود را، چند باری برایم تعریف کرده بودند. که یک ماشین آبی با پسر و عروس و دخترک چهارساله شان، نصفه شبی در سال هفتاد و سه چپ می کند توی جاده و آتش می گیرد و هر سه شان، با هم، زنده زنده می سوزند... همه ی خانواده ی کوچک و جوان شان با هم. بچه که بودم، سادات خانم مرا همیشه طور دیگری بغل می گرفت. از دیدنم واضحا ذوق می کرد و از همه ی خوراکی ها برایم می گذاشت کنار. و من فکر می کردم به دختر توی قاب عکس که هم سن و سال آن وقت های من بود و از من، خیلی قشنگ تر. همیشه میان پرسه هایم لا به لای سنگ و خاک ها، آن سه قبر برایم غم دیگری داشت. یک غم همیشگی که هنوز هم هست. انگار هنوز که هنوز است، چیزی از آن ها توی این دنیا جا مانده که غمش آدم ها را بگیرد. آنجا که می رسیدم، مکث می کردم و سر فرصت برای هر سه تایشان فاتحه می خواندم. یک وقت هایی دیر بود، یک وقت هایی تنبلی ام می آمد، اما احوال پرسی آن سه سنگ برایم مثل واجبی بود و هست که اگر ادایش نمی کردم، حس بدی داشت. مامان می گوید بیست سال است که پنجشنبه های سادات خانم ترک نشده. که گفته بوده اگر یک بار نرود، حس می کند تکه ای از وجودش را جایی جاگذاشته... و من حالا، با خودم فکر می کنم که پیرزن بیست سال است می نشیند کنار سه سنگ، و فکر می کند به نوه ی کوچک و خوش سر و زبانش که غروبی دلتنگش بوده، و فکر می کند به پسرش و زندگی تازه از آب و گل درآمده اش، به عروسش، و هر بار لابد فکر می کند به تصویر زنده زنده سوختن خودشان و آرزوها و خنده هایشان، در شبی تاریک.

یک غم هایی توی دنیا هست، که صد سال هم اگر بگذرد، ازشان چیزی کم نمی شود. من که هفت پشت غریبه ام، با خودم می گویم خدا به داد دل سادات خانم برسد که معلوم نیست توی این بیست و دو سال چه کشیده...

خدا به داد این دل های داغ دیده ی جوانی برسد که هر روز دارد خبرشان می رسد که دنیا، همه ی زندگی شان را ازشان گرفته...


برچسب‌ها: زندگی دیگران, tragedy, چیزهایی که توی فکرهایم می‌پیچند
+ شب‌بو
پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴
عروسک مسافر.
«السی عزیز، پیش از هر چیز، مرا ببخش که به این سرعت از پیش‌ات رفتم، بی‌آنکه از تو اجازه بگیرم. می‌بینی که متاسفم و امیدوارم که از دستم عصبانی نباشی. گاهی ناخودآگاه کارهایی می‌کنیم که دست خودمان نیست، یا واکنش‌هایی غیرمنتظره به آنچه غریزه‌مان به ما حکم می‌کند، و بر خلاف میل‌مان باعث رنجش دیگران می‌شویم. با تو بد کردم، درست است؟ اما واقعیتش این است که خداحافظی‌ها همیشه تلخ‌اند، و من نه می‌خواستم که تو گریه کنی، و نه اینکه وادارم کنی بیشتر از این پیش‌ات بمانم. بدی‌اش این بود که تو اجازه نمی‌دادی ترک‌ات کنم و من ناچار شدم این کار را بکنم. السی من تو را خیلی دوست دارم، آن‌قدر که نه طاقت دیدن گریه‌ات را داشتم و نه اینکه تو گریه‌ام را ببینی. حالا می‌دانم از اینکه فهمیدی حالم خوب است خیال‌ات راحت شده و برای هردوی‌مان خوشحالی.
السی، باید بدانی که زندگی‌کردن یعنی پیش رفتن، و از هر لحظه و موقعیتی استفاده کردن. تو هم چند سال دیگر همین کار را می‌کنی. ما آدم‌ها و عروسک‌ها با گذشت عمر مجبور می‌شویم که ذره ذره روی خیلی از احساسات و علاقه‌های‌مان پا بگذاریم. این نیروی حیات ماست. پس از سال‌ها در کنار تو بودن، حالا من خوشبخت‌ترین عروسک دنیا هستم، چون از انرژی لبریزم. امیدوارم که تو هم خوشحال باشی و حتی بیشتر از من، چرا که من هستی‌ام را مدیون تو‌ام. تو از من مواظبت کردی، سواد یادم دادی، دوستم داشتی و باعث شدی که عروسک خوبی باشم. حالا که آماده می‌شوم تا زندگی تازه‌ام را آغاز کنم، سوای اینکه برای جدایی از تو غمگین‌ام، ولی برایم بسیار زیبا و دلنشین هم هست، چرا که به لطف تو حالا آزادم تا زندگی‌ام را بسازم.»

 

جوردی سیئررا ای فابرا

 

پ.ن:

تسکین تلخیست...

باید کتاب را خوانده باشید-و حال مرا تجربه کرده باشید- که بدانید چه می گویم. 


برچسب‌ها: tragedy, از نامه‌ها, دوستش داشتم, کافکا و عروسک مسافر
+ شب‌بو
پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴
چند مجهولی.
کز کرده بودم زیر پتو. آن ها اگر بودند لابد می گفتند که با اتفاقات کوچک از هم می پاشم. اما حقیقت این است که از سرعت زندگی و روزمرگی های خودم و آدم هام خسته بودم. که می ترسیدم. که مدت ها بود همه چیز مانده بود توی دلم...

 

 - چرا نمی خوای همینی که هست رو قبول کنی؟

 - قبول می کنم ولی...

 - ولی همه ی کارات نشونه ی دست و پا زدنه!

 - سخته. دردم می آد. هی یادم می آد و دردم می آد.

 - دست و پازدنت دردش رو بیشتر می کنه. هر چی بیشتر تقلا کنی زخمت عمیق تر می شه میم...

 - ...

 - تو هر کاری می تونستی کردی. همیشه.

 - هر بار که از خواب بیدار می شم، یهو همه چی یادم می آد. دست و پام انگار لمس می شه و نمی تونم تکون بخورم... تا چند دقیقه انقدر همه چی تلخه که می خوام چشمامو ببندم و همه چی تموم شه، درست همون وقتی که داره شروع می شه!

 - فراموشش کن. 

 - نمی تونم نل. یه بخش از زندگیمه -که اتفاقا ازش شرمنده و ناراحت هم نبودم!-

 - آدمای دیگه رو هم ببین. بین این همه هست چرا گیر می دی به هرچی که نیست؟

 - نکته همینه که فکر می کنم هیچ هستی "واقعا" وجود نداره

 - می دونی که داری چرند می گی. خسته م نکن... 

 - تو هم بذار برو.

 - خفه شو

 - بدون خداحافظی هم برو!

 - خفه شو... 

 

کز کرده بودم زیر پتو و خفه شده بودم...


برچسب‌ها: tragedy, دیالوگ, نل
+ شب‌بو
جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۴
ماحصل؟
تراژدی در یونان اینگونه تعریف می‌شود:

جایی که قهرمان داستان، برخلاف همه‌ی سعی و تلاش‌هایی که مدام می‌کرده، با "تقدیر" روبه‌رو می‌شود...


برچسب‌ها: tragedy, از ادبیات
+ شب‌بو
یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴
without any destination
نل؟ چه شد که دوباره رفتی؟ و دیگر هم برنگشتی؟ من آرام نشسته بودم روی مبلِ طوسی، و منتظر بودم یک روز بعد از طلوع آفتاب یا وقت غروب, یا شاید هم وقتی که تازه چشم‌هایم گرم خواب می‌شود، تلفن کنی و بگویی خب، برگشتم. اما تو نیامدی. انتظار من روی مبل وا رفت. صبر من به خودش ماسید. من الان پشت پنجره‌ی قطار نشسته‌ام نل. همیشه دوست داشتیم با هم برویم سفر. اما نرفتیم. چون همه چیز عوض شد و تو برنگشتی. من این نامه را باید به کجا پست کنم نل؟ واقعا نمی‌خواهی راهی برای شنیدن کلمات من پیدا کنی؟ کلمات ذهن من به تو احتیاج داشتند نل. چشم‌هایم هم به تو احتیاج داشتند، چون اشکی که تو باعث جمع‌شدنش می‌شدی با باقی اشک‌ها فرق داشت. من امید بسته‌ام نل. روی مبل طوسی، کنار انتظار وارفته و صبر سردم هنوز کمی امید هست. کاشتمش کنار یکی از بنفشه های آفریقایی-که جا گذاشته بودی‌اش- تا جوانه بدهد.که ادامه داشته باشد. آخر می‌دانی که. برای دل ِتنگ، امید از هرچیزی واجب‌تر است.


برچسب‌ها: tragedy, از نامه‌ها, نل, برش
+ شب‌بو