سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵
سیِ دی تلخی که بر شهر من گذشت

حالا که چند روز گذشته می نویسم. حالا که تب مان کمی خوابیده می نویسم از این چند روز سرد، که چپیدیم گوشه ی خانه هایمان و صبح تا شب و شب تا صبح هی فقط بغض کردیم و گریه مان گرفت و خبرها را دنبال کردیم به امید یک نشانه ی خوب، که پیدا نشد و از ریشه ناامیدمان کرد. ناامیدی بیشتر سوزاندمان. آواری که تسلیم نشد و اشک های مردهای خسته ی خیابان جمهوری، مشتعل ترمان کرد. می نویسم از این چند روزی که ایستاده و مبهوت، فاجعه را فقط نگاه کردیم که تمام نمی شد و آتش و آتش و دود که انگار تا گلوی ما هم بالا می آمد و خدا می داند که برایمان چقدر گذشت و چقدر که امن یجیب و ابراهیم خواندیم تا بگذرد... تا فقط بگذرد این همه اضطرار... چقدر که خواهش سنگ و آهن ها را کردیم که قهرمان هایمان را، مردممان را به ما پس بدهد. که خدا می داند ما اگر هزارجور مشکل داریم و به هم می پریم و گاهی شاید انصاف مان برای هم ته می کشد، اما عاطفی ایم و همدیگر را دوست داریم و به وقتش دلمان برای هم می تپد... چقدر که به حرمت این محبت، شب و نیمه شب های گذشته اشک ریختیم و تکه زغال گداخته انگار هنوز روی دلمان است و می سوزد و می سوزاند. که پیکرهای بی جانِ با وحشت رفته شان از زیر خروار خاک و آهن و لباس و پارچه، از زیر چند صد تن مرگ و زندگیِ به هم تنیده شده، پیدا نمی شود و از آن زیر آهن های مذاب بیرون می آورند. وقتی از آهن مذاب و دمای پانصد درجه و مردم عادی حرف می زنم، می دانید از چه چیزی حرف می زنم؟ پلاسکوی پیر معلوم نیست که در نهایت قرار است قربانی هایش چقدر باشد. دود غلیظ پنج روز است که سایه اش از آن خرابه ی لعنتی کنار نرفته و می گویند که این دود، دقیقا معلوم نیست که با امدادگران و آتش نشان های آنجا چه می کند. ما اگرچه که سعی می کنیم در چت هایمان حواسمان را با خیلی چیزها پرت کنیم و در برخوردها و حرف هایمان چیزی به رویمان نیاوریم که حالمان بدتر نشود، اما سخت می گذرد. به خدا قسم که به ما آدم های این شهر دود گرفته این روزها دارد خیلی سخت می گذرد... 

 

 

پ.ن: به حرمت این رنج. این مصیبتِ کافی


برچسب‌ها: tragedy, از وقایع, برای تاریخ
+ شب‌بو