حالا برای تولد هجده سالگی ام، چرا باید از تراژدی بنویسم؟ نمی دانم! آدم های خیلی کمی هستند که می دانند من اینطورم. در وقت هایی که باید حرف بزنم، در لحظه های مهم، همان وقت هایی که "وقتش" است، نمی توانم حرف بزنم. بی ربط می گویم. کم و کوتاه. یا اصلا نمی گویم! لال می شوم. آن آدم های کم هم... دارم فکر می کنم که شاید هیچکس حد این را نمی داند. چون کسی چه می داند که من چقدر حرف داشتم، چقدر لحن، چقدر رویا و تصویر برای لحظه ها و "وقت"ها و بعد خرابش کرده ام؟ نشسته ام و فقط نگاه کرده ام؟ راست که بگویم، برای پستی که می خواستم برای تولدم بنویسم هم خیلی حرف و خیال داشتم. اما حالا...
در مجموع اینکه بعدها بخوانم و ببینم چنین روزهایی، دلم به همه ی پوچی ها غلبه کرده، و خواسته که قصه ی زندگی ام را به شکل یک ماجرا بروم ببینم چه می شود، می تواند کافی باشد. شاید که یک ماجراجویی جنگجویانه!
برچسبها:
tragedy,
در باب آخرِ مهرها