
به نظرم نیمی از درگیری ها و پیچ خوردن های آدم ها ریشه اش از مسئله تنهاییست. از سختی پذیرش همین حقیقت ساده ی چندبخشی که انسان تنهاست. انسان عمیقا تنهاست و این اولین و آخرین حقیقت قطعی ایست که در دنیا با آن مواجه می شود. در زندگی هرکسی جایی هست که بالاخره این را می فهمد. اما مسئله اینجاست که آدم ها بی اینکه عمدا بخواهند مدام دنبال این اند که خودشان را دلداری بدهند. هرچقدر هم که بزرگ شوند هنوز به معصومانگی کودکان دوساله اند که بعد از گریهای طولانی، با یک شکلات و جغجغه می خندند و یادشان می رود دنیا می تواند آن شکلی گریه شان بیاندازد. نقطه هایی در زندگی همه آدم ها هست که در آن می فهمند تنهایند و بعد کنار همه ی آن ها نقطه هایی هست که فکر می کنند بر تنهاییشان غلبه کرده اند. که دیگر تنها نیستند. که فقط گاهی تنهایند. که کسی یا کسانی را پیدا کرده اند که خالی بودن فضای اطراف درونشان را پر می کنند. با قلبی گرم اعتماد می کنند و به معصومانگی همان کودک دوساله فکر می کنند دیگر تنها نخواهند بود. اینطور فکر می کنند چون مجبور اند. چون نیاز دارند دوباره بخندند و اجازه دهند نور دوباره از پوستشان عبور کند و برای این ها، یک سپر دفاعی لازم دارند. اما هیچکس وقت گرم بودن قلبش فکر نمی کند که این سپر دفاعی چقدر از قبل ضعیف ترش می کند. هیچ چیز مثل احساس تنها نبودن آدم را آسیب پذیر نمی کند. وقتی دوباره می رسی به نقطه بعدی، وقتی باز عمیقا خودت را در سراسر این سیاره ی یک سر خشکی و شوری تنها می بینی و توی دلت خالی می شود، مثل این است که یک جنازه را دوباره ببری بالای بلندی و از نو پرتش کنی پایین. هرکدام از این نقطه ها پرتاب های دیگری اند فقط برای یک نفر. برای یک جنازه. یک جنازه ی از درون متلاشی که هربار خوشی های چند مدته سعی کرده بودند ظاهرش را ترمیم کنند. امید برای این جنازه مثل سم تجزیه کننده است چون دوباره می بردش بالا. احساس تنهانبودن می بردش بالاتر. همه اش برای چیست؟ برای بیشتر متلاشی شدنی دوباره. هر بار از بار قبلی فضاحت بار تر. آدم اگر مدت ها با این احساس وحشت و تهی بودنِ ناشی از تنهایافتن خودش سر کند، ممکن است به آن عادت کند. ممکن است برایش تکراری شود یا راه های هضم کردن و کنارآمدن با آن را بیاموزد. اما وقتی هربار فراموشش می کند و خودش را گول می زند، وقتی دوباره وحشت می کند و تهی می شود باز برایش تازه است. نوی نو. با همان درد بی حد قبلی یا شاید هم بیشتر از آن. مثل این است که از یک سوراخ، صدها بار در زندگی ات گزیده شوی. یک زخم را هزار بار بخوری. یک درد را هی برای خودت تازه کنی و در تمام سال ها تازه نگه داری.
فکر می کنم ماجرا برای اغلب آدم ها همین طور است و صحبت مظلوم نمایی نیست. تقصیر کسی هم نیست. فقط آدم ها نمی توانند آنقدر که نشان می دهند یا آنقدر دلشان می خواهد آدم خوبی باشند. اغلب در واقعیت همه گندتر از آن چیزی اند که انتظارش را دارند. همه ظلم می کنند. همه قلب همدیگر را می شکنند. همه عوض می شوند یا عوضی می شوند و اسمش را می گذارند عوض شدن. همه استفاده خودشان را می کنند و می روند. همه مجبور اند فقط به فکر خودشان باشند و اسمش را بگذارند عقلانیت. همه مثل همیم. همه باهم مقصریم و همه باهم بی گناهیم. ماها فقط انسانیم و بی اینکه بخواهیم همه چیز همین قدر گند است برایمان.
اگر بخواهید جلوی این روند بایستید؟ اگر بخواهید متفاوت باشید؟ اگر بخواهید فقط فکر خودتان نباشید؟ اگر عقلانیت را بی خیال شوید و بی باکانه برای گرمی های توی قلبتان هر کاری بکنید؟ بفرمایید. تحویل بگیرید. مسیر نرفته ای نیست. زندگی آدم ها را بخوانید. نتیجه اش جنازه ای ست که حتی دنیا دیگر نمی تواند بلندش کند و ببردش بالای بلندی. که لاشخورها هم نگاهی بهش نمی اندازند. دنیا همین طوری هم تو را به سمت فروپاشی پیش می برد و رفتن از این راه، فقط یک متلاشی شدن بیش از حد است.
هرچند من آدم خواندن لالایی هایی هستم که خودم باهاشان خوابم نمی برد، اما به هرحال نصیحت من به شما آدم های حال و آینده این است که هیچوقت خودتان را فراموش نکنید، چون تنها کسیست که تا انتها برای شما باقی می ماند و به سالم ماندنش احتیاج دارید. و دیگر اینکه هیچ وقت فکر نکنید تنها نیستید. آدم های خوبی همواره توی زندگی ها هستند اما یادتان باشد انسان در درون خودش تنهاست. انسان همیشه تنهاست.
وقتی زخمی افتاده باشید روی دست خودتان، از هیچکس کاری برنمی آید جز همان خودی که روزی نادیده اش گرفتید...
پ.ن:
تنهابودن به معنی نخندیدن نیست. به معنی حرف نزدن با آدم های دور و بر هم نیست. یک عدم امنیت است. چیزیست که حداقل حالا نمی توانم با کلمات توضیحش بدهم. شما اگر می توانید، بگویید.