جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳
چهرهٔ آبی‌ات…

خوابم نمی‌برد و کپسول‌های اضطراب اثر نمی‌کردند و غم داشتم. غم دنیا را. باید ماجراهای بچه‌های معدن را می‌خواندم و تمام می‌کردم. اما نشد. حالش نبود. گوشی را پرت کردم طرفی و رفتم سراغ مرکب و قلمی که تازه خریدم. خواستم غم را چیزی کنم. اگر می‌توانستم. روی قوطی مرکب آبی نوشته بود که قبلاز مصرف خوب تکان دهید. خوب تکان دادم. درش از دفعهٔ قبل کامل بسته نشده بود. یکهو دیدم تر شدم. روی کتاب خواهرم، کاغذ، لپ‌تاپ، دیوار و لباسم پاشیده بود؛ لکه‌هایی سرمه‌ای. پیراهن آبی‌ام گل‌هاییداشت و جوهرها قاطی آن‌ها شده بودند. حالا رد غم همه جا پاشیده بود.

+ شب‌بو