سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳
We were in the backseat

در تکیۀ تجریش، میان همهمۀ زن‌ها و بچه‌ها چشم دوخته بودم به نور سبز کم‌جان گوشۀ پنجره که حواسم را جمع کنم. پیرمرد تکیه که شروع کرد به خواندن، به آنی پرت شدم. چهار ساله شدم، در سالن پذیرایی خانۀ مادربزرگ پدری، چشم دوخته بودم به پدربزرگ مادری و برادرش که در انتهای پذیرایی، جلوی پنجرۀ بزرگ، با میکروفونی ایستاده بودند و نوحۀ معروفشان را می‌خواندند: واویلا صد واویلا، یاران واویلا، فغان واویلا. وقتی خودم را رساندم سر تخریب خانه، داشتند پتک می‌زدند به دیوار همان پذیرایی و به همان پنجره. به جایی که در تولد و مهمانی و عید و عزا و روضه‌های هر سال، منطقۀ استراتژیک خانه بود. پارچۀ سیاه ساده‌ای، نمی‌دانم از کی و کجا، شاید از ده سال پیش، وصل مانده بود به نردهٔ پنجره. شیشه‌ها که خرد شدند و دیوار که ریخت و خانه که نیست شد، تکه پارچۀ سیاه هنوز لابه‌لای خاک‌ها پیدا بود. صدای پیرمرد تکیۀ تجریش، با سوز ادامه داشت و مرا میان مشتی تصویر چرخ می‌داد و البته بیشتر میخکوبم کرده بود پای تصویر خانۀ خراب‌شده‌ و پارچۀ سیاه خاکی‌ای که آخرین رد ما بود، از روزهایی که دیگر نبودند. مدتی پیش مرد حیاط شمعدانی‌ها می‌گفت قدم اول، رها کردن است. می‌گفت اگر نتوانی رها کنی، در گذشته دفن می‌شوی. چشمم آرام جوشیده بود، مثل حالا که صورتم خیس می‌شد و کامل نمی‌دانستم چرا. هرچه که کرده بودم، هنوز رها نکرده بودم که دلم این‌طور تیر می‌کشید. پیرمرد میکروفون را که کنار می‌گذارد، از روضه‌های شخصی‌ام که بیرون می‌آیم و زن‌ها چادرشان را که از چشم‌های خیس کنار می‌زنند، چیزی از شعر خاطرم نمانده. انتهای شب از میم که در سکوت زل زده به نورهای پایین‌دست، می‌پرسم مرد چه خواند؟ می‌گوید چیزی با مضمون اینکه اگر دو صد برابر عمر نوح را بهت بدهند، باز هم مثل آب روانی از دستت می‌ریزد. جستجو می‌کنم اما شعر را پیدا نمی‌کنم. نگاه می‌کنم که زندگی‌ام چطور مثل آب روان از لای انگشت‌هایم می‌ریزد و نمی‌توانم رها کنم.


برچسب‌ها: آن خانه
+ شب‌بو