
طغیان کردهام. در عین آرامی و سکوت، زیر میز همه چیز نشستهام و با چشمان پرسشگر و شکاک، اثبات میخواهم. اعتماد میخواهم. دلیل میخواهم. پل الوار وضعیت من را به رسمیت میشناسد...
به نام تردیدی طولانی
به نامِ کارگران و دهقانان و گیاهان
به نامِ تلخِ صدا در ازدحامِ حقیقتی فرتوت
به نامِ کهنهْ قایقی چوبین بر ساحل پُرهیاهو
به نامِ اساطیر … و من:
زیرا که من و اساطیر
بلوغِ بتان،
و تناسخِ خدایان را دیدهایم
و دوشادوشِ یکدیگر
تا حبابِ دریغ و طمع
تا آیاتِ شیاطین و ادراکِ جمجمهها
سفر کردهایم
اکنون:
باز هم
راه باید اُفتاد و
حرفی زد
باید از رگانِ آشوب و اضطراب
از دقایقِ خشم و مصیبت و فاجعه
گذشت
و شبْ کلاهِ جادو را
لمس کرد
و حتا!
با گوشهایی کنجکاو و
چشمانی پُرسشگر
بطالت ها و بیهودگی ها و طلسم ها را آموخت
آری:
این چنین است
که میتوان،
بر مزارِ اهلِ مکتب،
مشعلی اَفروخت و
در فراسویِ دانههایِ دانش،
ایستاد
و از جدالِ چخماق و
پاسخِ باد
به شعبدهْبازانِ تاریخ
پِی بُرد.