سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۲
به من می‌گوید: جزو گونهٔ دایناسورها

می‌بی‌جان عزیزم

می‌نشینم روبه‌روی تو و حرف می‌زنم و حرف می‌زنی و همهٔ وجودم سراسر عشق می‌شود. سراسر از عشق، بینش، فهم، دانش، زیبایی. آنقدر دامنم پر می‌شود که سرریز می‌کند و کلمه‌ها و جمله‌ها یادم نمی‌مانند. دست‌هایم را رها می‌کنم. همهٔ آنچه به من می‌دهی سرازیر می‌شود و من یاد می‌گیرم که در این خانه باید رها باشم. باید میان همهٔ چیزهای جاری غوطه بخورم. باید لحظه‌ها را عمیقاً زندگی کنم، حتی اگر جمله‌های دلنشین تو خاطرم نماند و روی هیچ کاغذی ثبت نشود.

بیست و اند سالگی من پیوند می‌خورد به هفتاد و اند سالگی تو. تاریخ‌های گسسته می‌رسند به هم. خیابان‌های تهران معناهای تازه می‌گیرند. کتاب‌ها و نام‌ها و وقایع هم. من پر از پرسشم و تو پر از آرامش. من از پر از آرزویم و تو پر از حسرت. ما در هزارتوی آرمان و آزادی به هم می‌رسیم. هر دو سرخورده. تو گذشتهٔ ترمیم‌شدهٔ خودت را در من می‌بینی و من آیندهٔ محتمل خودم را در تو. تو امیدوار می‌شوی به من و من امیدوار می‌شوم به تو. به پیدا کردن چیزهایی که می‌خواستم و ته دلم می‌دانستم که باید وجود داشته باشد در این جغرافیا، اما گم شده بود. ما از تنهایی در می‌آییم.

ما حرف می‌زنیم و زنده می‌شویم. حرف‌های بسیار. می‌بی‌جان عزیزم.


برچسب‌ها: خوشی
+ شب‌بو