
آدم وقتی بیماری افسردگی را تجربه کرده است، فکر میکند که میداند به دیگر ناخوشاحوالها و افسردهها چه میگذرد. اما هر بار که به قعر میرود، هر بار که به هستهٔ ذوبکنندهاش میرسد، با خودش میگوید: «این شکلی بود. از خاطرم رفته بود.» و امکان ندارد در ازیادرفتگی بتواند بفهمد که دقیقاً به دیگران چه میگذرد. به ف که افتاده که گوشهٔ تخت و نمیتواند دخترک زیبای دوسالهاش را بزرگ کند. که میپرسد: «از دوسالگی هم میشه افسردگی گرفت؟» اکسیر جاودانی بشریت امیدواری نیست، فراموشی است. کاش ژنهایم فراموش میکردند.