
اگر حالا بمیرم، شاگردهای سابقم که یک ماه دیگر کارگاه هنری دارند بسیار متاثر خواهند شد. از آخرین دیدارشان با من که همین هفتهٔ پیش بود خواهند نوشت و تمرینهایشان برایشان سخت خواهد شد. اما ادامهاش خواهند داد و در نهایت، ترمیم خواهند شد. با همین اجراها. اگر حالا بمیرم، برادر کوچکم رویای المپیادش را از دست میدهد. بعید است بتواند در دو ماه مانده به مرحلهٔ دوم المپیاد با اوضاعی که خانه، و روح خودش پیدا خواهند کرد، همه چیز را مدیریت کند و به تمرکز و درس ادامه دهد. از قضا که معلمش هم دوست من است. برای او هم سخت خواهد شد. اما اگر بتواند، برای همیشه قهرمان من خواهد شد. اگر حالا بمیرم، کنکور برادر بزرگترم هم روی هوا خواهد رفت. او که همین حالایش هم به سختی با حالات درونیاش دست و پنجه نرم میکنند، بعید است بتواند ادامه دهد. احتمالاً خودش را پشت کتابها پنهان خواهد کرد. او را میشناسم. اگر حالا بمیرم، در آستانهٔ سن بلوغ خواهرم، با از دست دادن یکی از الگوها و مهمترین کسانی که بهشان به شدت وابسته است، ضربهٔ مهلکی به او خواهم زد. سالهای بعدش را از آنچه که قرار است باشد، سختتر خواهم کرد و دیگر آن آدم عادی نخواهد شد. و پدرم؛ پدرم احساس شکست خواهد کرد؟ مادرم دیگر هیچوقت از پس افسردگیاش برخواهد آمد؟ مادربزرگم گریههایش را تمام خواهد کرد؟ مینا در آستانهٔ مهاجرت دوباره دوپاره خواهد شد. فکر کن در یک سال دو دوست نزدیکت بمیرند. پریسا معلوم نیست بتواند اپلای کند یا نه. شاید هم انرژیاش بیشتر شود برای فقط رفتن. شاید هم بدتر. آیدا هیچوقت مرا بخاطر نخواهد آورد، جز با همان عکسی که در یک ماهگیاش گرفتیم. نگار کمرش زیر بیماری تشدیدشدهاش سخت راست خواهد شد. اما...